دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

عطار
اگر به مدت جاوید ذره های جهان سخن سرای شوندی به صدر هزار زبان
صفات ذات جهان آفرین دهندی شرح ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان
سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد منزهی که برون است از زمان و مکان
خدای پاک قدیم ازل که در ره او به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان
اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان
چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان
اگر شود همه عالم ز کافران تاریک نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن
به جنب او دو جهان قطره ای است از دریا چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران
بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان
زهی کمال خدایی که صد هزار عقول ز فهم کردن او مانده اند سرگردان
مقدری که هزاران هزار خلق عجب پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان
بر آورید ز دودی کبود در شش روز بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان
ز چوب خشک به صنعت گری برون آورد هزار گونه گل تازه روی در بستان
هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان
ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید که خرده کاری قدرت همی کند یزدان
نمود قدرت او دشمن سیه دل را میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان
حبیب حضرت خود را کشید بر در غار ز پرده ای که تند عنکبوت شادروان
ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان
به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد شراب مختلف الوان شفای هر انسان
هزار نافه مشکین نمود در یک دم ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان
به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند که هست مدرک اشکال و مبصر الوان
ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان
به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان
ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید فراخت تیغ زبان در میان درج دهان
حواس را شفعی داد سوی محسوسات وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان
که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان
هزار سال اگر فکر می کنی در حس حقیقتش نشناسی به حجت و برهان
به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی به کنه جان نتوانی رسید پس آسان
چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس مکن به کنه خداوند دعوی عرفان
اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل به وجه راست تفکر کنی هزار قران
به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی برآیی از دل و جان و فروشوی حیران
چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان
هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد که وادیی است که آن را پدید نیست کران
چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان
بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب چگونه فهم کند کنه بحر بی پایان
بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان
برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان
ببین که چند هزاران فرشته اند مدام بمانده بر درش انگشت عجز به دندان
فرشتگان چو به کنه خدای می نرسند سرشتگان گل و آب کی رسند بدان
کمال عزت او بین و دم مزن زنهار که خامشی است درین درد جمله را درمان
مکن قیاس و بیندیش و هوش دار و بدانک عظیم بار خدایی است خالق کیهان
مهیمنا صمدا خاتم النبیین گفت که هست دنیا بر اهل دین من زندان
کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان
از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل که هر که جست ز زندان برست جاویدان
مرا چو در بن زندان نکو نداشته اند به بوستان بهشتم به خوش دلی برسان
از آن شراب که در جام مخلصان ریزی به جان پاک محمد که قطره ای بچشان
تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه فرو مبند در خلد کامدم مهمان
ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست به آب مغفرتت آتش دلم بنشان
بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن
امید بنده وفا کن به حق احسانت که کس نماند که نومید ماند از آن احسان
چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است که این سبکدل بیچاره رایگانست گران
اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد به قهر کردن ما جمله حکم توست روان
زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان
منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان
چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان
دلی ز دست در افتاده در هزار هوس اسیر مانده در تخته بند صد خذلان
لباس کرده کبود از سفید کاری خویش سیاه کرده سفیدی او همه دیوان
مذبذبی شده اندر میان خلق مدام نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان
مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار به زیر پرده ستاریش بدار نهان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش مقام ربوبی و تبیین عجز عقل بشری در درک ذات خداوند سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از شواهد طبیعت و پدیده‌های خلقت، نشان می‌دهد که عالم هستی تنها جلوه‌ای از قدرت لایزال الهی است و هرگونه تلاش برای شناخت کنه ذات او، جز به حیرت و ناتوانی نمی‌انجامد.

در بخش پایانی، کلام شاعر از مقام معرفت‌شناختی به مقام بندگی تغییر می‌یابد و با زبانی تضرع‌آمیز، امید به رحمت و بخشایش الهی را در پیوند با سرنوشت انسان در دنیا و آخرت مطرح می‌کند و مرگ را رهایی از زندان دنیا و بازگشت به آستان الهی می‌داند.

معنای روان

اگر به مدت جاوید ذره های جهان سخن سرای شوندی به صدر هزار زبان

اگر تمام ذرات جهان تا ابد به هزاران زبان سخن بگویند و به توصیف خداوند بپردازند، باز هم ناتوان خواهند بود.

نکته ادبی: سخن سرای شدن به معنای سخن گفتن و بیان کردن است. اغراق از آرایه‌های محوری این بیت است.

صفات ذات جهان آفرین دهندی شرح ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان

اگر بخواهند صفات خداوند جهان‌آفرین را شرح دهند، حتی یکی از صد هزار صفت او نیز به زبان نمی‌آید.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خالق جهان است. نایستن در اینجا به معنای نیامدن و بیان نشدن است.

سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد منزهی که برون است از زمان و مکان

سخن گفتن، خود محدود به زمان و مکان است، پس چگونه می‌تواند در برگیرنده‌ی خدایی باشد که از زمان و مکان منزه و فراتر است؟

نکته ادبی: عرض در فلسفه به معنای صفتی است که بر چیزی عارض می‌شود و پایدار نیست. اشاره به کمال مطلق خداوند که فراتر از مفاهیم ذهنی است.

خدای پاک قدیم ازل که در ره او به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان

آن خدای پاک و ازلی که در برابر عظمت او، هر دو عالم (دنیا و آخرت) در چشم خرد، کوچک‌تر از ذره‌ای است.

نکته ادبی: ازل به معنای بی‌آغاز است. چشم عقل نماد دیدگاه خردمندانه است.

اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان

اگر جهان‌های بی‌شماری وجود داشته باشد یا اصلاً وجود نداشته باشد، به اندازه نوک یک سوزن نیز از عظمت و پادشاهی او کم نمی‌شود.

نکته ادبی: نقصان به معنای کاستی است. تاکید بر استغنای مطلق خداوند.

چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان

خداوند چنان از هستی هر دو جهان بی‌نیاز است که هستیِ آفریدگان در برابر هستیِ او، مانند نیستی و عدم است.

نکته ادبی: کون جمع کائن است و در اینجا به معنای جهان‌هاست. مستغنی به معنای بی‌نیاز است.

اگر شود همه عالم ز کافران تاریک نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن

اگر تمام عالم با کفر و گناه سیاه شود، ذره‌ای غبار بر آینه کبریا و عظمت خداوند نمی‌نشیند.

نکته ادبی: کبریا از صفات الهی به معنای بزرگی و عظمت است. آینه کبریا استعاره از پاکی ذات الهی است.

به جنب او دو جهان قطره ای است از دریا چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران

در برابر خداوند، کل عالم هستی همچون قطره‌ای در برابر دریاست؛ آیا قطره‌ای از دریا کم یا زیاد می‌شود؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای تبیین نسبت ناچیز هستی در برابر واجب‌الوجود.

بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان

بدان که اسکندر هرگز به چشمه حیات (آب حیات) نرسید، اما چشمه واقعیِ حیات (خداوند) هرگز دستخوش تغییر و زوال نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان اسکندر و آب حیات. چشمه حیوان استعاره از سرچشمه هستی است.

زهی کمال خدایی که صد هزار عقول ز فهم کردن او مانده اند سرگردان

چقدر عالی است آن خدایی که صدها هزار عقل سلیم در فهم و درک ذات او سرگردان و ناتوان مانده‌اند.

نکته ادبی: زهی صوت تعجب و تحسین است. عقول جمع عقل است.

مقدری که هزاران هزار خلق عجب پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

آن تدبیرکننده‌ای که هزاران هزار مخلوق شگفت‌انگیز را از ترکیب چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) آفرید.

نکته ادبی: مقدر به معنای تدبیرکننده و اندازه‌گیرنده است. چهار ارکان همان عناصر اربعه در فلسفه قدیم است.

بر آورید ز دودی کبود در شش روز بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان

در شش روز، از دودی تیره و تار، هفت آسمان چرخان و چهار گوهر (عناصر) را پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای آفرینش در متون کهن. هفت قبه کنایه از هفت آسمان است.

ز چوب خشک به صنعت گری برون آورد هزار گونه گل تازه روی در بستان

او با قدرت و صنعت‌گری خود، از چوب خشکِ بی‌جان، هزاران نوع گل و شکوفه تازه و زیبا در باغ پدید آورد.

نکته ادبی: صنعت‌گری به معنای آفرینش هنرمندانه است. بستان به معنای باغ است.

هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان

بر هر برگ، چنان نقش‌های شگفت‌انگیزی نگاشت که چهره هر برگی چون تابلوی نقاشی (نگارستان) شد.

نکته ادبی: نگارستان به معنای محل تصویرگری است. تلمیح به نظم و زیبایی خلقت.

ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید که خرده کاری قدرت همی کند یزدان

از روی برگ‌ها، قدرت خداوند را تماشا کنید و بفهمید که یزدان با چه دقتی و ریزه‌کاری‌ای خلقت را بنا نهاده است.

نکته ادبی: خرده‌کاری به معنای دقت در جزئیات است.

نمود قدرت او دشمن سیه دل را میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان

قدرت الهی را ببین که دشمن سرکش را با نیشِ کوچکِ یک پشه، در مغز سرش از پای در می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان نمرود که با پشه‌ای هلاک شد. سنان به معنای نوک نیزه است.

حبیب حضرت خود را کشید بر در غار ز پرده ای که تند عنکبوت شادروان

پیامبر خود را در پناه غار حفظ کرد، به وسیله پرده‌ای که تنیده عنکبوت بود و همچون سایبان و پرده‌ای محافظ عمل کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان هجرت پیامبر اسلام (ص) و غار ثور. شادروان به معنای پرده یا سایبان است.

ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان

از کِرمی که ابریشم تولید می‌کرد و گویا چشمان و ابرویش از اطلس بود، هزاران پارچه ابریشم و دیبا از پرده غیب آشکار کرد.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش ابریشم از کرم ابریشم. اکسون نوعی پارچه نفیس است.

به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد شراب مختلف الوان شفای هر انسان

به زنبور عسل وحی فرستاد تا نوشیدنی‌های رنگارنگ (عسل) تولید کند که شفای همه انسان‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره زنبور عسل. نحل به معنای زنبور است.

هزار نافه مشکین نمود در یک دم ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان

در یک لحظه از خونِ خشک‌شده (ناف) آهوان ترکستان، هزاران کیسه مشک خوشبو پدید آورد.

نکته ادبی: نافه مشک غده‌ای است در بدن آهوی ختایی. خون سوخته اشاره به منشأ مشک است.

به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند که هست مدرک اشکال و مبصر الوان

خداوند خلیفه (انسان) را در زیر پرده (بدن/جسم) نشاند که توانایی درک اشکال و دیدن رنگ‌ها را دارد.

نکته ادبی: خلیفه در اینجا به معنای انسان کامل یا جانشین خدا در زمین است. مدرک و مبصر اسم فاعل به معنای درک‌کننده و بیننده است.

ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان

در سمت راست و چپ سر، دو صدف (گوش) برای شنیدن قرار داد تا با شنیدن کلمات، پر از جواهرات معرفت شود.

نکته ادبی: گوش به صدف تشبیه شده و کلماتِ شنیده شده به جواهر.

به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان

به قدرت خود راهِ بینی را باز کرد تا عطر خوشِ الهی (نسیم رحمت) را از سمت یمن درک کند.

نکته ادبی: اشاره به رایحه الهی که پیامبر از جانب یمن استشمام می‌کرد.

ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید فراخت تیغ زبان در میان درج دهان

با صنعت خود، سی و دو دانه مروارید (دندان) در دهان قرار داد و تیغ زبان را در میان این صدف (دهان) جای داد.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه جواهر و استعاره از دهان است. دندان‌ها به مروارید تشبیه شده‌اند.

حواس را شفعی داد سوی محسوسات وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان

برای حواس پنجگانه، همتایی در عالم محسوسات قرار داد و از طریق این حواس، راهی به سوی درکِ حقیقتِ جان باز کرد.

نکته ادبی: شفع به معنای جفت یا همتاست.

که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان

تا اینکه انسان از طریق حواس، اهلِ معنا شد و جانش به اندازه ظرفیت و مرتبه‌اش، حقیقت را دریافت کرد.

نکته ادبی: جان معنی‌دان یعنی جانی که حقیقت امور را درک می‌کند.

هزار سال اگر فکر می کنی در حس حقیقتش نشناسی به حجت و برهان

اگر هزار سال هم در مورد حواس پنجگانه فکر کنی، با استدلال و برهان هرگز به حقیقتِ آن نمی‌رسی.

نکته ادبی: تاکید بر محدودیت ابزارهای شناختی ذهن.

به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی به کنه جان نتوانی رسید پس آسان

وقتی با عقل محدود خود به حقیقتِ حواس نمی‌رسی، پس چگونه می‌توانی به آسانی به حقیقتِ جان (روح) دست یابی؟

نکته ادبی: قیاس استدلالی از جزء به کل.

چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس مکن به کنه خداوند دعوی عرفان

چون حقیقتِ روح و حقیقتِ حواس را نمی‌شناسی، پس ادعای عرفانِ کنه خداوند را نکن.

نکته ادبی: کنه به معنای باطن و ماهیت است.

اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل به وجه راست تفکر کنی هزار قران

اگر بخواهی با تکیه بر عقل در راهِ درک حقیقتِ خداوند، هزاران سال تفکر کنی،

نکته ادبی: قران به معنای سال یا زمان طولانی است.

به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی برآیی از دل و جان و فروشوی حیران

سرانجام از روی عجز و حیرت، از جان و دل سرگشته می‌شوی و در حیرت فرو می‌روی.

نکته ادبی: نتیجه‌ی تفکر عقلانی محض در شناخت ذات الهی، حیرت است.

چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان

چون توانایی نداری که گرداگردِ ذات الهی بچرخی، از تفکر در ذات بگذر و در میان آثار و آفریده‌های او (صنع) سیر کن.

نکته ادبی: زهره به معنای توانایی و جرئت است. سیر در صنع توصیه عرفانی است.

هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد که وادیی است که آن را پدید نیست کران

هلاکت خود را مخواه و پیرامونِ ذات الهی مگرد، زیرا این وادی‌ای بی‌کران است که انتهایی ندارد.

نکته ادبی: وادی استعاره از مسیر عرفانی است.

چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان

چگونه عقل تو می‌تواند درک کند ذاتی را که نُه آسمان در برابر او، تنها حلقه کوچکی بر درِ ایوان او هستند؟

نکته ادبی: تشبیه عظمت هستی در برابر قدرت خداوند به حلقه در.

بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب چگونه فهم کند کنه بحر بی پایان

بدان که عقل تو همچون قطره‌ای آب است؛ پس قطره چگونه می‌تواند حقیقتِ دریای بی‌کران را درک کند؟

نکته ادبی: استعاره قطره و دریا برای بیان تفاوت عقل محدود و علم بی‌پایان الهی.

بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان

بسیاری از افراد بودند که نشان‌شان از عالم محو شد، در خاک دفن شدند و کسی از آن‌ها نام و نشانی نیافت.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن انسان در برابر باقی بودن خداوند.

برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان

برو و گزاف‌گویی نکن، زیرا چون به کنه او نمی‌رسی، هرچه عقل تو تصور کند، حقیقتِ او آن‌گونه نیست.

نکته ادبی: تکیه بر این اصل که خداوند فراتر از تصورات ذهنی است.

ببین که چند هزاران فرشته اند مدام بمانده بر درش انگشت عجز به دندان

ببین که هزاران فرشته مدام بر درگاه او، با انگشتِ حیرت و عجز بر دندان مانده‌اند.

نکته ادبی: انگشت به دندان گزیدن نشانه حیرت و تحیر است.

فرشتگان چو به کنه خدای می نرسند سرشتگان گل و آب کی رسند بدان

وقتی فرشتگان به کنه خداوند نمی‌رسند، انسان‌هایی که از آب و گل سرشته شده‌اند، چگونه می‌توانند به آن برسند؟

نکته ادبی: اشاره به آفرینش انسان از خاک و تضاد آن با ماهیت نورانی فرشتگان.

کمال عزت او بین و دم مزن زنهار که خامشی است درین درد جمله را درمان

عظمت و بزرگی او را بنگر و زنهار که سکوت کن، چرا که در این راهِ دشوار، خاموشی درمانِ همه دردهاست.

نکته ادبی: زنهار به معنای هشدار است. خاموشی در برابر عظمت الهی توصیه عارفان است.

مکن قیاس و بیندیش و هوش دار و بدانک عظیم بار خدایی است خالق کیهان

قیاس نکن، بیندیش، هشیار باش و بدان که بارِ خداوندی (سنگینی درک او) بسیار عظیم است.

نکته ادبی: کیهان به معنای عالم هستی است.

مهیمنا صمدا خاتم النبیین گفت که هست دنیا بر اهل دین من زندان

ای مهیمن و صمد، پیامبر اکرم (ص) فرمود که دنیا برای اهل دین همچون زندان است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث معروف الدنیا سجن المومن. مهیمن و صمد از نام‌های خداوند است.

کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان

کسی که در دنیا (زندان) هزار بار از سختی‌ها سوخت، دیگر او را در آتش دوزخ مسوزان.

نکته ادبی: استفاده از منطقِ جبرانِ رنج دنیا با پاداش آخرت.

از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل که هر که جست ز زندان برست جاویدان

از آن جهت که عقل اقتضا می‌کند هر کس که از این زندان رهایی یافت، باید جاودانه در آسایش باشد.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای رحمت الهی.

مرا چو در بن زندان نکو نداشته اند به بوستان بهشتم به خوش دلی برسان

مرا که در این زندان دنیا به خوبی محافظت نکردند، به باغ بهشت و خوش‌دلی برسان.

نکته ادبی: اشاره به سختی‌های زندگی که شاعر امیدوار است با پاداش الهی جبران شود.

از آن شراب که در جام مخلصان ریزی به جان پاک محمد که قطره ای بچشان

به حقِ جان پاکِ محمد (ص)، قطره‌ای از آن شرابی که در جامِ بندگان مخلصت می‌ریزی، به من بچشان.

نکته ادبی: شراب استعاره از عشق و معرفت الهی است.

تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه فرو مبند در خلد کامدم مهمان

تو میزبان بهشتی و من که از راه رسیده‌ام، مهمان تو هستم؛ پس درِ بهشت را بر روی من نبند.

نکته ادبی: تمثیل میزبان و مهمان برای بیان رابطه بنده و خدا در لحظه ورود به آخرت.

ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست به آب مغفرتت آتش دلم بنشان

از شدتِ ترسِ هیبتِ تو، آتشی در دلم شعله‌ور شد؛ پس با آبِ رحمت و مغفرت، این آتشِ دلم را خاموش کن.

نکته ادبی: تضاد آتش دل و آب مغفرت برای تلطیف فضای ترس و امید.

بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن

بسیار از روی ناآگاهی جرم کردم و گفتم که تو ببخشای، ای که ناگزیرِ منی، پس از گناهانم بگذر.

نکته ادبی: ناگزیر به معنای کسی است که آدمی به او نیاز مطلق دارد.

امید بنده وفا کن به حق احسانت که کس نماند که نومید ماند از آن احسان

به حقِ احسانت، امیدِ این بنده را برآورده کن، چرا که کسی نیست که از درگاهِ احسان تو ناامید برگردد.

نکته ادبی: حسن ختام با تکیه بر صفت رحمانیت و کرم الهی.

چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است که این سبکدل بیچاره رایگانست گران

بار گناهان چنان بر گردنم سنگینی می‌کند که این دلِ سبک‌بار و رها را به بند کشیده و سنگین کرده است.

نکته ادبی: سبک‌دل در اینجا به معنایِ روحیه‌ای فارغ از بارِ غم و گناه است که اکنون به بند کشیده شده است.

اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد به قهر کردن ما جمله حکم توست روان

اگر تقدیر بر این است که کار من سامان یابد، من در برابر فرمان و قهر تو تسلیمم و هر حکمی که صادر کنی، مطیع و روان هستم.

نکته ادبی: قهر در اینجا به معنایِ غلبه و حکمِ حتمیِ الهی است.

زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان

خواهان زیان و مجازاتِ بندگان مباش و از سر بزرگواری خود ببخش، چرا که گناهانِ ما هیچ گزندی به ملک و پادشاهیِ تو نمی‌رساند.

نکته ادبی: فضل به معنایِ بخششِ بی‌چشم‌داشت و کرمِ افزونِ الهی است.

منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان

دلِ من چیست؟ فقط نیم‌قطره خونی است که حتی به آن نیز نمی‌توان ذره‌ای اعتماد کرد.

نکته ادبی: نیم‌زمان کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و ناپایدار است.

چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان

از این دلِ پرخون چه کاری برمی‌آید؟ چرا که هر لحظه از آرزوهایِ بی‌پایانِ خود، طوفان‌های عظیمی به پا می‌کند.

نکته ادبی: تمنا به معنی آرزو و خواهشِ نفسانی است که منشاء آشفتگی است.

دلی ز دست در افتاده در هزار هوس اسیر مانده در تخته بند صد خذلان

دلی که از دست رفته و در دام هزاران هوس افتاده و در بندِ صدها خواری و لغزش گرفتار مانده است.

نکته ادبی: تخته‌بند استعاره از اسارت و محدودیتِ کامل است.

لباس کرده کبود از سفید کاری خویش سیاه کرده سفیدی او همه دیوان

با اعمالِ سیاهم، دفترِ سپیدم را سیاه کرده‌ام؛ یعنی کارهای نیکی که کردم با گناهان بعدی‌ام نابود شد.

نکته ادبی: سیاه و سفید کنایه از تقابلِ زشتیِ گناه و زیباییِ نیکی است.

مذبذبی شده اندر میان خلق مدام نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان

همواره در میان مردم چون فردی دودل و سرگردان مانده‌ام؛ نه در عبادت ثابت‌قدم هستم و نه در گناه کردن جسور.

نکته ادبی: مذبذب اقتباس از اصطلاح قرآنی برای توصیف منافقان و افراد بی‌ثبات است.

مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار به زیر پرده ستاریش بدار نهان

ای خدای مقدس، آن گناهی را که تو از آن آگاهی، به خاطر صفتِ ستاری‌ات (پرده‌پوشی‌ات)، از دیگران پنهان بدار.

نکته ادبی: ستاری از اوصافِ خداوند است که عیوبِ بندگان را می‌پوشاند.