دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

عطار
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده ام پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم
زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم
سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا روزی به صد زحیر همی با شب آورم
از بسکه همچو نقطهٔ موهوم شد دلم سرگشته تر ز دایره بی پای و بی سرم
تا عالم مجاز نهادم به زیر پای همچو سراب شد همه عالم سراسرم
تا روح و نفس هر دو به هم بازمانده اند گاهی فرشته طبعم و گه دیوپیکرم
بر کل کاینات سلیمان وقتمی گر دیو نفس یک نفسستی مسخرم
معلوم شد مرا که منم تا که زنده ام مجبور در صفت که به صورت مخیرم
کاری است بس عجایب و پوشیده کار حق عمری است تا به فکرت این کار اندرم
بر پی شوم بسی و چو گم کرده اند پی از سر پی اوفتادم از آن پی نمی برم
از عشوه های خلق به حلقم رسید جان نه عشوه می فروشم و نه عشوه می خرم
هر بی خبر برادر خویشم لقب نهد آری چو یوسفم من و ایشان برادرم
دل شد سیاه و موی سپید از غرور خلق چند از سپید کاری خلق سیه گرم
بی وزن مانده ام چو ندارم چه سود سنگ لیکن ز سنگ و هنگ درین کفه چون زرم
مشتی کلوخ سنگ ندارند لاجرم چون کفه مانده بی زر و چون ذره برترم
بر من مزوری کند از هر سخن حسود بیمار اوست چند نماید مزورم
نی نی چو شکر هست شکایت چرا کنم گر خلق یار نیست خدا هست یاورم
چون من بساط شکر کنون گستریده ام از گفتهٔ حسود شکایت چه گسترم
چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست یک ذره آفتاب ضمیر منورم
دیوان من درین خم زنگاری فلک اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم
معنی نگر که چشمهٔ خضر است خاطرم دعوی نگر که ملک سخن را سکندرم
در چار بالش سخنم پادشاه نظم وز حد برون معانی بکر است لشکرم
تیغی که ذوالفقار من آمد به پیش خصم آن تیغ گوهری است زبان سخن ورم
گر خصم منقطع شده برهان طلب کند برهان قاطع است زبان چو خنجرم
در قوت و طراوت معنی نظیر من صورت مکن که بر صفت آب و آذرم
گر خصم بالشی کند از آب و آتشم بر خاکش افکنم خوش و چون آب بگذرم
خورشید جان فزای بود نور خاطرم جام جهان نمای بود رشح ساغرم
هر خون که جوش می زند از عشق در دلم آن خون به وقت نطق شود مشک اذفرم
هر مهره ای که من به سخن گوهری کنم از حقهٔ سپهر فشانند گوهرم
چون من کمان گروههٔ فکرت کنم به چنگ از چارچوب عرش در آید کبوترم
گویی که خاطرم فلک نجم ثابت است از بس که هست بر فلک خاطر اخترم
نی نی که بی حساب فلک را گر اختر است هم در شب است من ز حسابش بنشمرم
بی اختر است روز و نیم من به روز او کاختر بود به روز و به شب همچو اخگرم
گر باورم نداری ازین شرح نکته ای سکان هفت دایره دارند باورم
خوانی کشیده ام ز سخن قاف تا به قاف هم کاسه ای کجاست که آید برابرم
نظاره را بخوان من آیند جن و انس چون خوان عام همچو سلیمان بگسترم
خوان فلک که هست سیه کاسه هر شبی یک گرده دارد از مه چندن که بنگرم
وان گرده گاه پاره کند گه درست باز یعنی که هم نمی دهم و هم نمی خورم
من خوان هنوز بازنپیچم که در رسد از غیب میزبانی صد خوان دیگرم
از رشک خوان من فلک ار طعمه ای نکرد پس صورت مجره چرا شد مصورم
روحانیان شدند برین خوان پر ابا شیرین سخن ز لذت حلوای شکرم
هر صورت جماد که برخوان من نشست برخاست جانور ز دم روح پرورم
می خواره ای که کاسه بدزدد ز خوان من بی شک بود فضولی کاسه کجا برم
همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنم گر روح قدس آب نیارد ز کوثرم
هر روز طشت دار فلک دست شوی را آب حیات و طشت زر آرد ز خاورم
اول به پای آمد و آخر به سر بشد کوی فلک ز رایحه بوی مجمرم
یارب بسی فضول بگفتم ز راه رسم استغفرالله از همه گردان مطهرم
بی بحر رحمت تو مرا موت احمر است سیرم بکن که تشنهٔ آن بحر اخضرم
زین هفت حقه فلکم بگذران که من چون مهره ای فتاده درین تنگ ششدرم
روزی که زیر خاک شوم رحمتی بکن سختم مگیر زانکه من آن صید لاغرم
روزی که سر ز خاک برآرم بپوش عیب رسوام مکن میانه غوغای محشرم
رویم مکن سیاه که در روز رستخیز ترسم از آنکه باز نداند پیمبرم
گر رد کنی مرا واگر درپذیریم خاک سگان کوی توام بلکه کمترم
فی الحال سرخ روی دو عالم شوم به حکم گر یک نظر کنی تو به روی مزعفرم
تا هست عمر چون سگ اصحاب کهف تو سر بر دو دست بر سر کویت مجاورم
بر خاک درگه تو شفاعت گری کند از خون دیده گر سر مویی شود ترم
فریاد رس مرا که تو دانی که عاجزم و آزاد کن مرا که تو دانی که مضطرم
آزاد از گنه کن و از بندگیت نه کز بندگیت خواجگی آمد میسرم
عطار بر در تو چو خاک است منتظر یارب درم مبند که من خاک آن درم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که در فضای قصیده‌ای عرفانی و تعلیمی سروده شده است، در ابتدا با ترسیم چهره‌ای رنجور و گرفتار از انسان در عالم خاکی آغاز می‌شود. شاعر با استفاده از استعاره‌هایی نظیر قفس و دایره، سرگردانی و محدودیت‌های وجودی بشر را در بندِ تقدیر و عالمِ ماده به تصویر می‌کشد و از تضاد میان روحِ متعالی و جسمِ محصور گلایه می‌کند.

در بخش دوم، لحنِ اثر از شکایت به سوی نوعی تفاخرِ فاخر و عارفانه تغییر جهت می‌دهد. شاعر با تکیه بر قدرتِ کلام و بینشِ درونی خود، برتری خویش را در مقامِ سخنوری و حکمتِ الهی به اثبات می‌رساند. او جهانِ مادی را محقر دیده و خود را صاحبِ خوانِ گستردۀ معنا و معرفت می‌داند که می‌تواند حتی حقایقِ غیبی را برای مخاطبانِ خویش آشکار سازد.

معنای روان

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم

نه توان آن را دارم که از این کره خاکی فراتر روم و نه قدرتی که پرده‌های آسمان را از هم بدرم و به جهان بالا راه یابم.

نکته ادبی: کره خاک استعاره از جهان ماده و پرده افلاک کنایه از مرزهای جهان مادی و متافیزیکی است.

بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده ام پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم

مانند پرنده‌ای که بدون آب و دانه در قفسی تنگ گرفتار شده است، هرگاه پر و بال می‌زنم، تنها به دیواره‌های این قفس تنگ می‌خورم.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره از تن به قفس و روح به پرنده‌ای محبوس.

زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم

چرخِ گردون برای من وسیله‌ای ساخته است که همچون دلو و طناب چاه است، تا من نیز مانند دلو از این چاه (دنیا) سر برآورم و نگاهی به بیرون بیندازم.

نکته ادبی: چرخ چنبری اشاره به آسمان دوار دارد.

سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا روزی به صد زحیر همی با شب آورم

از روز و شب در این زندان پر از بلا خسته‌ام، چرا که هر روز را با صدها آه و ناله و زحمت به پایان می‌برم.

نکته ادبی: زحیر به معنای ناله و درد و رنج است.

از بسکه همچو نقطهٔ موهوم شد دلم سرگشته تر ز دایره بی پای و بی سرم

از بس که دلم مانند نقطه فرضی ناچیز شده، سرگردان‌تر از دایره‌ای هستم که نه آغاز و نه انجامی دارد.

نکته ادبی: نقطه موهوم اشاره به ناچیزی و بی‌مقداری در برابر عظمت هستی است.

تا عالم مجاز نهادم به زیر پای همچو سراب شد همه عالم سراسرم

از لحظه‌ای که جهانِ ناپایدار را کوچک شمردم و به زیر پای گذاشتم، تمامِ عالم برایم همچون سراب، بی‌حقیقت و ناپایدار جلوه کرد.

نکته ادبی: عالم مجاز اشاره به دنیای مادی فانی دارد.

تا روح و نفس هر دو به هم بازمانده اند گاهی فرشته طبعم و گه دیوپیکرم

از وقتی که روح و نفسِ اماره با هم پیوند خورده‌اند، من گاهی خوی فرشتگان را دارم و گاهی خوی دیو و اهریمن در من ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان روح و نفس (فرشته و دیو) از مفاهیم کلاسیک عرفانی است.

بر کل کاینات سلیمان وقتمی گر دیو نفس یک نفسستی مسخرم

اگر دیوِ نفسم حتی برای یک لحظه مرا اسیر نمی‌کرد، بر تمام کائنات همچون سلیمانِ زمان حکمرانی می‌کردم.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به حضرت سلیمان که بر دیو و جن تسلط داشت.

معلوم شد مرا که منم تا که زنده ام مجبور در صفت که به صورت مخیرم

به این نتیجه رسیدم که تا وقتی زنده‌ام، در ظاهر دارای اختیار هستم، اما در واقعیت و سرشت، مجبور به قضا و قدر هستم.

نکته ادبی: تضاد ظریف میان جبر و اختیار در هستی‌شناسی عرفانی.

کاری است بس عجایب و پوشیده کار حق عمری است تا به فکرت این کار اندرم

این ماجرایِ جبر و اختیار، کارِ عجیب و پنهانیِ خداوند است و سال‌هاست که در فکر حلِ این معما هستم.

نکته ادبی: فکرت به معنای اندیشه و تأمل عمیق است.

بر پی شوم بسی و چو گم کرده اند پی از سر پی اوفتادم از آن پی نمی برم

بسیار در پیِ یافتنِ حقیقت دویدم، اما چون ردِ پایی یافت نمی‌شود، خودم نیز گمراه شدم و دیگر راهی به سوی حقیقت نمی‌برم.

نکته ادبی: پی بردن به معنای دست یافتن به ردپا و سرنخ است.

از عشوه های خلق به حلقم رسید جان نه عشوه می فروشم و نه عشوه می خرم

از فریب‌کاری و تملقِ مردم به ستوه آمده‌ام؛ من نه اهلِ فریب دادن هستم و نه فریبِ کسی را می‌خورم.

نکته ادبی: عشوه در اینجا به معنای فریب، طنازی و تزویر است.

هر بی خبر برادر خویشم لقب نهد آری چو یوسفم من و ایشان برادرم

هر فرد نادانی ادعای دوستی و برادری با من می‌کند؛ آری من همچون یوسفم و آنان برادرانِ حسودِ من هستند.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف پیامبر و حسادت برادران او.

دل شد سیاه و موی سپید از غرور خلق چند از سپید کاری خلق سیه گرم

از غرور و ریاکاریِ مردم، دلم سیاه و مویم سپید شد؛ تا کی باید شاهدِ کارهای ظاهراً خوب اما باطناً ناپاکِ مردم باشم؟

نکته ادبی: سپیدکاری کنایه از تزویر و ظاهر‌سازی است.

بی وزن مانده ام چو ندارم چه سود سنگ لیکن ز سنگ و هنگ درین کفه چون زرم

چون متاعِ دنیوی ندارم، وزنی ندارم و بی‌ارزش به نظر می‌رسم، اما در میانِ این ترازو، همچون طلا، ارزشمند و سنگین هستم.

نکته ادبی: تشبیه به زر (طلا) برای نشان دادن ارزش ذاتی معنوی.

مشتی کلوخ سنگ ندارند لاجرم چون کفه مانده بی زر و چون ذره برترم

مردمِ نادان مثلِ کلوخ بی‌ارزش‌اند، پس قطعاً من که از جنسِ گوهر هستم، از آن‌ها برترم.

نکته ادبی: لاجرم به معنای ناچاراً و قطعاً است.

بر من مزوری کند از هر سخن حسود بیمار اوست چند نماید مزورم

حسود با هر سخنم به من تهمتِ دروغ و تقلب می‌زند؛ او بیمار است و این بیماری‌اش را مدام به من نسبت می‌دهد.

نکته ادبی: مزوری به معنای تزویر و فریبکاری است.

نی نی چو شکر هست شکایت چرا کنم گر خلق یار نیست خدا هست یاورم

نه، اصلاً چرا شکایت کنم؟ اگر مردم با من یار نیستند، خداوند یاور و همراه من است.

نکته ادبی: استفاده از نی نی برای تأکید بر نفی و بازگشت از شکایت.

چون من بساط شکر کنون گستریده ام از گفتهٔ حسود شکایت چه گسترم

چون اکنون بساطِ شکرگزاری از خداوند را پهن کرده‌ام، دیگر چه نیازی است که از سخنِ حسودان شکوه کنم؟

نکته ادبی: بساط شکر کنایه از حال معنوی و سپاسگزاری است.

چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست یک ذره آفتاب ضمیر منورم

اگر وجودِ دشمن مانند مسِ بی‌ارزش است، ضمیرِ نورانیِ من همچون اکسیر عمل می‌کند و آن را به طلا تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و تبدیل فلزات پست به طلا.

دیوان من درین خم زنگاری فلک اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم

دیوانِ اشعار من در این آسمانِ کبود، همان اکسیرِ حکمت است که همچون گوگردِ سرخ (کمیاب و ارزشمند) عمل می‌کند.

نکته ادبی: خم زنگاری آسمان است و گوگرد احمر در کیمیاگری بالاترین ماده ارزشمند است.

معنی نگر که چشمهٔ خضر است خاطرم دعوی نگر که ملک سخن را سکندرم

به معانیِ عمیق بنگر که ذهنِ من همچون چشمه آبِ حیاتِ خضر است، به ادعایم بنگر که من در ملکِ سخن، اسکندرم.

نکته ادبی: اشاره به خضر (عالم باطن) و اسکندر (جهانگشای سخن).

در چار بالش سخنم پادشاه نظم وز حد برون معانی بکر است لشکرم

در مسندِ سخن، پادشاهِ شعرم و لشکریانِ من، معانیِ بکر و نابی هستند که از حد و مرز بیرون‌اند.

نکته ادبی: چاربالش کنایه از جایگاهِ رفیع و سلطنتی است.

تیغی که ذوالفقار من آمد به پیش خصم آن تیغ گوهری است زبان سخن ورم

شمشیری که در برابر دشمن به کار می‌برم و همچون ذوالفقار است، همان زبانِ سخنورِ من است.

نکته ادبی: ذوالفقار نماد شمشیر عدالت و پیروزی است.

گر خصم منقطع شده برهان طلب کند برهان قاطع است زبان چو خنجرم

اگر دشمنِ منکر، دلیل و برهان بخواهد، زبانِ تند و تیزِ من همچون خنجری برنده، برهانِ قاطع است.

نکته ادبی: برهان قاطع اصطلاحی منطقی به معنای دلیل انکارناپذیر.

در قوت و طراوت معنی نظیر من صورت مکن که بر صفت آب و آذرم

در قدرت و طراوتِ کلام، نظیری ندارم؛ گمان نکن که کلامم مانند آب و آتش بی‌دوام و متضاد است.

نکته ادبی: آب و آذر نماد ناپایداری و تضاد است.

گر خصم بالشی کند از آب و آتشم بر خاکش افکنم خوش و چون آب بگذرم

اگر دشمن بخواهد با آب و آتش برایم تله بسازد، او را به خاک می‌افکنم و خود به آرامی و طراوت از کنارش می‌گذرم.

نکته ادبی: کنایه از شکست دادن دشمن با حکمت و آرامش.

خورشید جان فزای بود نور خاطرم جام جهان نمای بود رشح ساغرم

ذهنِ من همچون خورشید، به جان‌ها نور می‌بخشد و تراوشِ فکرِ من، جامِ جهان‌نمایی است که همه چیز را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: جام جهان‌نما کنایه از بصیرت و آگاهی مطلق است.

هر خون که جوش می زند از عشق در دلم آن خون به وقت نطق شود مشک اذفرم

هر خونی که از سرِ عشق در دلم می‌جوشد، هنگام سخن گفتن تبدیل به مشک و عطرِ خوش‌بو می‌شود.

نکته ادبی: مشک اذفر مشک بسیار خوش‌بو و خالص.

هر مهره ای که من به سخن گوهری کنم از حقهٔ سپهر فشانند گوهرم

هر مهره‌ای را که من با سخنم به گوهر تبدیل می‌کنم، آسمان آن را ارزشمند می‌داند و گویی از صندوقچه سپهر می‌افشانندش.

نکته ادبی: حقه سپهر اشاره به خزانه آسمان دارد.

چون من کمان گروههٔ فکرت کنم به چنگ از چارچوب عرش در آید کبوترم

هرگاه کمانِ فکرم را در دست می‌گیرم، مرغِ معنا و کبوترِ الهام از سقفِ عرش به سوی من می‌آید.

نکته ادبی: کمان گروهه استعاره از دقت در شکار معانی.

گویی که خاطرم فلک نجم ثابت است از بس که هست بر فلک خاطر اخترم

گویی ذهنِ من همچون آسمانِ پر ستاره است، چرا که پر از اخترانِ دانش و بینش است.

نکته ادبی: نجم ثابت ستارگانی که در آسمان جایگاه مشخص دارند.

نی نی که بی حساب فلک را گر اختر است هم در شب است من ز حسابش بنشمرم

نه، این‌طور نیست؛ اگر آسمان ستاره‌های بی‌شمار دارد، آن‌ها در شب هستند و من خودم آن‌ها را می‌شمارم.

نکته ادبی: اشاره به احاطه علمی شاعر بر کائنات.

بی اختر است روز و نیم من به روز او کاختر بود به روز و به شب همچو اخگرم

روزِ من ستاره ندارد (بی‌نیاز است)، اما من در روز و شب همچون اخگر (آتشِ سوزان) می‌درخشم.

نکته ادبی: اخگر کنایه از نورانیت و حرارت درونی.

گر باورم نداری ازین شرح نکته ای سکان هفت دایره دارند باورم

اگر این نکته را باور نمی‌کنی، ستارگانِ هفت آسمان بر حقیقتِ کلام من گواهی می‌دهند.

نکته ادبی: سکان هفت دایره کنایه از فرشتگان یا موکلان افلاک.

خوانی کشیده ام ز سخن قاف تا به قاف هم کاسه ای کجاست که آید برابرم

سفره‌ای از دانش و سخن از شرق تا غرب عالم گسترده‌ام؛ هیچ‌کس نیست که با من برابر باشد.

نکته ادبی: قاف تا قاف اشاره به تمام گستره هستی دارد.

نظاره را بخوان من آیند جن و انس چون خوان عام همچو سلیمان بگسترم

جن و انس برای تماشا به سوی من می‌آیند، چرا که من همچون سلیمان، سفره‌ای عام و همگانی گسترده‌ام.

نکته ادبی: خوان عام کنایه از فیض رسانی گسترده.

خوان فلک که هست سیه کاسه هر شبی یک گرده دارد از مه چندن که بنگرم

سفره‌ی آسمان هر شب سیاه‌کاسه (تاریک) است و تنها یک قرص نان دارد که همان ماه است.

نکته ادبی: کنایه طنزآمیز به تاریکی آسمان و ماه.

وان گرده گاه پاره کند گه درست باز یعنی که هم نمی دهم و هم نمی خورم

و آن قرصِ نان (ماه) گاهی تکه می‌شود (هلال می‌شود) و گاهی درست؛ یعنی آسمان بخشندگیِ واقعی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر شکل ماه و عدم ثبات در آسمان.

من خوان هنوز بازنپیچم که در رسد از غیب میزبانی صد خوان دیگرم

هنوز سفره‌ی خود را جمع نکرده‌ام که خداوند از عالم غیب، صد سفره‌ی دیگر برایم می‌فرستد.

نکته ادبی: میزبانی از عالم غیب کنایه از الهامات پی‌درپی.

از رشک خوان من فلک ار طعمه ای نکرد پس صورت مجره چرا شد مصورم

اگر آسمان به خوانِ پر از برکتِ من حسادت نمی‌کرد، چرا کهکشان را به عنوان تصویر (باقی‌مانده‌های غذا) بر سقفش نقش می‌زد؟

نکته ادبی: کهکشان به خرده‌های نانِ ریخته از سفره شاعر تشبیه شده است.

روحانیان شدند برین خوان پر ابا شیرین سخن ز لذت حلوای شکرم

ارواح و فرشتگان به خاطر شیرینیِ کلام و حلوایِ سخنِ من، بر این سفره گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: حلوای شکر استعاره از کلامِ دلنشین.

هر صورت جماد که برخوان من نشست برخاست جانور ز دم روح پرورم

هر موجود بی‌جانی که بر سفره‌ی من بنشیند، با دمِ روح‌بخشِ من جان می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ اعجاز‌آمیزِ کلام در زنده کردن جان‌های مرده.

می خواره ای که کاسه بدزدد ز خوان من بی شک بود فضولی کاسه کجا برم

آن میگساری که از سفره‌ام کاسه می‌دزدد، فضول است؛ من اصلاً نیازی به کاسه‌ی او ندارم.

نکته ادبی: کنایه به افراد حسود و مزاحم.

همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنم گر روح قدس آب نیارد ز کوثرم

من همچون مسیح سفره بر زمین می‌زنم؛ اگر روح‌القدس آبِ کوثر را نیاورد، خودم آن را فراهم می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت عیسی (ع) در نزول مائده آسمانی.

هر روز طشت دار فلک دست شوی را آب حیات و طشت زر آرد ز خاورم

هر روز خورشید (آب‌دهنده فلک) برای شستشوی دستانِ من، آب حیات و طشتِ زرین را از خاور می‌آورد.

نکته ادبی: طشت‌دار فلک استعاره از خورشید.

اول به پای آمد و آخر به سر بشد کوی فلک ز رایحه بوی مجمرم

این سفره ابتدا بر پا شد و در آخر سر به فلک کشید؛ بویِ عود و عنبرِ آن تمامِ آسمان را پر کرده است.

نکته ادبی: مجمر به معنای عودسوز و محل خوش‌بو کردن است.

یارب بسی فضول بگفتم ز راه رسم استغفرالله از همه گردان مطهرم

خدایا، از روی عادت حرف‌های بیهوده زیادی زدم؛ استغفار می‌کنم، مرا از همه آلودگی‌ها پاک کن.

نکته ادبی: رجوع به درگاه الهی و توبه.

بی بحر رحمت تو مرا موت احمر است سیرم بکن که تشنهٔ آن بحر اخضرم

بدون دریای رحمت تو، مرگ برای من همچون مرگِ سرخ (سخت) است؛ مرا سیراب کن که تشنه‌ی آن دریایِ سبزِ (خضرگونه) هستم.

نکته ادبی: مرگ احمر و بحر اخضر تضاد و تقابل‌های عرفانی.

زین هفت حقه فلکم بگذران که من چون مهره ای فتاده درین تنگ ششدرم

مرا از این هفت لایه‌ی آسمان (هفت حقه) عبور بده، چرا که من مانند مهره‌ای در شش‌درِ این دنیا اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: شش‌در اصطلاح بازی نرد و کنایه از گرفتاری و محدودیت در دنیا.

روزی که زیر خاک شوم رحمتی بکن سختم مگیر زانکه من آن صید لاغرم

ای پروردگار، در آن روز که در خاک خفته‌ام، با لطف و مهربانی با من رفتار کن؛ مرا به سختی مؤاخذه مکن، چرا که من در برابر عظمت تو، همچون صیدی ضعیف و ناتوان هستم.

نکته ادبی: صید لاغر استعاره از نفسِ ناتوان و بی‌دفاعی است که در برابر قدرت حق، هیچ توانی برای مقابله ندارد.

روزی که سر ز خاک برآرم بپوش عیب رسوام مکن میانه غوغای محشرم

روزی که در قیامت از گور برمی‌خیزم، گناهان مرا بپوشان و در میان هیاهوی جمعیّت محشر، مرا رسوا و شرمنده مگردان.

نکته ادبی: سر از خاک برآوردن کنایه از زنده شدن در روز رستاخیز است.

رویم مکن سیاه که در روز رستخیز ترسم از آنکه باز نداند پیمبرم

روی مرا در روز قیامت سیاه مکن؛ چرا که بیم آن دارم که با روی سیاه و شرمساری، پیامبر (ص) مرا نشناسد و از صف امّت خود جدا بداند.

نکته ادبی: سیاهی روی در ادبیات فارسی نماد شرمساری و بدعاقبتی است.

گر رد کنی مرا واگر درپذیریم خاک سگان کوی توام بلکه کمترم

چه مرا به درگاهت راه دهی و چه برانی، من همچنان خاکِ پای سگ‌های درگاه توام و حتی از آن‌ها نیز در برابر تو کمترم.

نکته ادبی: این بیت اوج تواضع و تسلیم عارفانه است که در آن ارزش وجودیِ خود را در پایین‌ترین سطح تعریف می‌کند.

فی الحال سرخ روی دو عالم شوم به حکم گر یک نظر کنی تو به روی مزعفرم

اگر تو با نگاهی لطف‌آمیز به چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده‌ام بنگری، به فرمان تو، در هر دو عالم سربلند و عزیز خواهم شد.

نکته ادبی: مزعفر به معنای زعفرانی و زرد رنگ است که کنایه از چهره‌ی بیمارگونه و ضعیفِ عاشق دارد و سرخ‌رویی نماد عزت و اعتبار است.

تا هست عمر چون سگ اصحاب کهف تو سر بر دو دست بر سر کویت مجاورم

تا زمانی که زنده‌ام، همچون سگِ اصحاب کهف، وفادارانه و ثابت‌قدم، بر سرِ کوی تو بیدار و منتظر خواهم ماند.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف در قرآن که سگ آنان درِ غار نگهبانی می‌داد.

بر خاک درگه تو شفاعت گری کند از خون دیده گر سر مویی شود ترم

اگر از شدت گریه و اندوه، حتی سرِ مویی از چشمانم خون جاری شود، همین گریه و اشک، در درگاه تو شفاعت‌گرِ حالِ من خواهد بود.

نکته ادبی: خونِ دیده استعاره از اشکِ خونین و غمِ فراوان است.

فریاد رس مرا که تو دانی که عاجزم و آزاد کن مرا که تو دانی که مضطرم

به فریادم برس که می‌دانی ناتوانم؛ و مرا از این بندِ گرفتاری‌ها رهایی بخش، چرا که می‌دانی در چه تنگنا و اضطراری هستم.

نکته ادبی: مضطر به معنای کسی است که در اضطرار و درماندگی مطلق قرار دارد.

آزاد از گنه کن و از بندگیت نه کز بندگیت خواجگی آمد میسرم

خدایا! مرا از گناه رها کن، اما از بندگیِ خودت آزاد مکن؛ چرا که از همین بندگیِ درگاه توست که به مقام سروری و کمال دست یافته‌ام.

نکته ادبی: این بیت دارای صنعت تضاد و تناقض‌نمایی (پارادوکس) زیبایی است که بندگی را عینِ آقایی و سروری می‌داند.

عطار بر در تو چو خاک است منتظر یارب درم مبند که من خاک آن درم

عطار همچون خاکی بر درگاه تو منتظر ایستاده است؛ پروردگارا، در را به روی من مبند که من به خاکِ همین درگاه وابسته‌ام.

نکته ادبی: تخلص شاعر در پایان برای تأکید بر هویت و التماس نهایی آمده است.