دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

عطار
آنچه در قعر جان همی یابم مغز هر دو جهان همی یابم
وانچه بر رست از زمین دلم فوق هفت آسمان همی یابم
در رهی اوفتاده ام که درو نه یقین نه گمان همی یابم
روز پنجه هزار سال آنجا همچو باد وزان همی یابم
غرق دریا چنان شدم که در آن نه سر و نه کران همی یابم
گم شدم گم شدم نمی دانم که منم آنچه آن همی یابم
خاک بر فرق من اگر از خویش سر مویی نشان همی یابم
گاه گاهی چو با خودم آرند جای خود لامکان همی یابم
آنچه آن کس نیافت و جان درباخت من ز حق رایگان همی یابم
هر دم از آفتاب حضرت حق جای صد مژدگان همی یابم
گوییا ای نیم من آنکه بدم خار را ضیمران همی یابم
آنکه پهلو نسود با موری این دمش پهلوان همی یابم
گر تو گویی که من نیم خود را با تو هم داستان همی یابم
جان من زان چنین توانا شد که تنی ناتوان همی یابم
ز غم حق که هر دم افزون باد دل و جان شادمان همی یابم
چون نیم در سبب چرا گویم شادی از زعفران همی یابم
گاه خود را چو مور می بینم گاه پیل دمان همی یابم
گاه سر را به نور دیدهٔ سر برتر از هفت خان همی یابم
پای جان بر ثری همی بینم فرق بر فرقدان همی یابم
چون پری گوشه ای گرفتن از آنک مردم از دیدگان همی یابم
من بمردم از آن نگوید کس کاثری از فلان همی یابم
تا گل دل ز خاوران بشکفت همه دل بوستان همی یابم
طرفه خاری که عشق خود گل اوست در ره خاوران همی یابم
عرش بالا درخت خوشهٔ عشق خار را گلستان همی یابم
از دم بوسعید می دانم دولتی کین زمان همی یابم
از مددهای او به هر نفسی دولتی ناگهان همی یابم
دل خود را ز نور سینهٔ او گنج این خاکدان همی یابم
تا که بی خویش گشته ام من ازو خویش صاحب قران همی یابم
بر تن خویش جزو جزوم را همچو صد دیده بان همی یابم
هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ پای خود در میان همی یابم
هر کجا در دو کون دایره ای است نقطهٔ جمله جان همی یابم
سر مویی که پی به جان دارد قید شیر ژیان همی یابم
چون ز یک قالبند جملهٔ خلق همه یک خاندان همی یابم
از ازل تا ابد هرآنچه برفت جمله یک داستان همی یابم
جملهٔ کاینات زندگی است من نه تنها چنان همی یابم
همه یک رنگ و او ندارد رنگ این به عین عیان همی یابم
هر وجودی که آشکارا گشت خود به کنجی نهان همی یابم
رخش دل را که جان سوار بر اوست عقل بر گستوان همی یابم
مرغ جان را که علم دانهٔ اوست از دو کون آشیان همی یابم
عقل را آستین به خون در غرق سر برین آستان همی یابم
پنج حس را میان هشت بهشت چار جوی روان همی یابم
نفس خاکی روح بستهٔ اوست دام دارالهوان همی یابم
گردش چرخ را شبان روزی دایهٔ انس و جان همی یابم
آن جهان مغز این جهان است همه وین جهان استخوان همی یابم
هر سبک روح را که اخلاصی است قیمت او گران همی یابم
هر صناعت که خلق می ورزند دانهٔ دام نان همی یابم
اهل بازار را ز غایت حرص پیر بازارگان همی یابم
خلق را در امور دنیاوی زیرک و خرده دان همی یابم
رفت نسل کیان کنون بنگر تا کیان را کیان همی یابم
بر سر یوسفان کنعانی دو سه گرگی شبان همی یابم
بر سر هر خری که گاو سر است رایت کاویان همی یابم
زندگان مردگان بی خبرند مردگان زندگان همی یابم
جمله ذره های تحت زمین تاج نوشیروان همی یابم
چرخ را همچو گوی سرگردان در خم صولجان همی یابم
روز و شب را که خصم یکدگرند روم و هندوستان همی یابم
خلق را در میان جنگ دو خصم در خروش و فغان همی یابم
از جهان جهنده هیچ مگوی که جهان را جهان همی یابم
اندرین باغ کفر و ایمان را چون بهار و خزان همی یابم
صد هزاران هزار بوقلمون زیر نه پرنیان همی یابم
نقش بندان آفرینش را جان و دل خان و مان همی یابم
ژنده پوشان لاابالی را شاه خسرو نشان همی یابم
توسنان را به زجر داغ ادب برنهاده بران همی یابم
پیش چشم کسی که راه ندید مژه همچون سنان همی یابم
هر که دل همچو تیر دارد راست پشت او چون کمان همی یابم
خلق همچو زرند و دنیی را محک امتحان همی یابم
بود و نابود ما که پنداری است حکمت جاودان همی یابم
ذره های جهان به عرش خدای پایه نردبان همی یابم
گفتی آن آب را که عرش بر اوست اشک کروبیان همی یابم
رخش فکرت که رستم جان راست با فلک هم عنان همی یابم
قصه خود چگویمت که دو کون قصه باستان همی یابم
هر کجا ذره ای است در دو جهان زیر بار گران همی یابم
چیست آن بار عشق حضرت اوست راستی جای آن همی یابم
زیر عرشش دو کون پر عاشق اوفتاده ستان همی یابم
شمع جان های عاشقانش را نور بخش جنان همی یابم
دل ذرات هر دو عالم را عشق یک دلستان همی یابم
در کمالش دو کون را دایم باز مانده دهان همی یابم
در رسن های منجنیق شناخت عقل یک ریسمان همی یابم
طوطی روح در رهش چو مگس دست بر سر زنان همی یابم
شیر مردان مرد را اینجا در پس دوکدان همی یابم
جملهٔ خلق را درین دریا چون نم ناودان همی یابم
کوه را تا به کاه بر در او کمری بر میان همی یابم
بر درش سر بریده همچو قلم عقل بر سر دوان همی یابم
راه او از نثار دانهٔ جان چون ره کهکشان همی یابم
بر گواهی او دو عالم را یک دل و یک زبان همی یابم
آسمان و زمین و مطبخ او آن کفی وین دخان همی یابم
خوان کشیده است دایم و هر دم صد جهان میهمان همی یابم
خوانده و رانده ای چو درماندند کرمش میزبان همی یابم
بر سر هر چه در وجود آورد حفظ او پاسبان همی یابم
بر همه کاینات تا موری لطف او مهربان همی یابم
بر سر هر که سر نباخت درو قهر او قهرمان همی یابم
در عطاهای دست حضرت او صد جهان بحر و کان همی یابم
بر سر نیستان هست نمای دست او درفشان همی یابم
زرد رویان درگه او را روی چون ارغوان همی یابم
در تماشای او که اوست همه دو جهان کامران همی یابم
هر که سودی طلب کند به از او همه کارش زیان همی یابم
گر چه توفیق کرد تکلیفش هم دم همکنان همی یابم
ملک و جن و انس را که بوند ره بر کاروان همی یابم
ره بر و راه و راه رو همه اوست من بدین صد بیان همی یابم
غیر چون نیست حکم بر که نهند حکم او خود روان همی یابم
آفتابی است حضرتش که دو کون پیش او سایه بان همی یابم
این جهان و آن جهان هر دو یکی است اثر غیب دان همی یابم
معطی جان که خاک درگه اوست نور عقل و روان همی یابم
جان در اوصاف او همی جوشد تا قلم در بنان همی یابم
شعر عطار را که نور دل است زیور شعریان همی یابم
خالقا عفو کن بپوش و مپرس وایمنم کن که امان همی یابم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آنچه در قعر جان همی یابم مغز هر دو جهان همی یابم

آنچه در ژرفای وجود خود می‌یابم، عصاره و حقیقتِ هر دو جهان است.

نکته ادبی: همی یابم نشان‌دهنده استمرار فعل در ادبیات کهن است.

وانچه بر رست از زمین دلم فوق هفت آسمان همی یابم

و آنچه از سرزمینِ دلِ من روییده است، فراتر از هفت آسمان قرار دارد.

نکته ادبی: بر رستن به معنای رشد کردن و روییدن است.

در رهی اوفتاده ام که درو نه یقین نه گمان همی یابم

در مسیری گام نهاده‌ام که در آن، نه جایگاهِ یقین است و نه جایگاهِ گمان.

نکته ادبی: اشاره به وادی حیرت که در آن عقلِ استدلالی کاربرد ندارد.

روز پنجه هزار سال آنجا همچو باد وزان همی یابم

در آنجا، روزی که به اندازه هزار سال است، همچون بادِ تندی می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره گذشت زمان در عوالم دیگر.

غرق دریا چنان شدم که در آن نه سر و نه کران همی یابم

آن‌چنان در دریای بی‌پایانِ معرفت غرق شده‌ام که نه آغاز و نه پایانی برای آن می‌بینم.

نکته ادبی: دریای بی‌پایان استعاره از عالم بی‌کرانِ حق است.

گم شدم گم شدم نمی دانم که منم آنچه آن همی یابم

در این مسیر گم شده‌ام و نمی‌دانم آیا من همان هستم که این حقایق را می‌یابد.

نکته ادبی: گم شدن کنایه از فنای خود در برابر حقیقت است.

خاک بر فرق من اگر از خویش سر مویی نشان همی یابم

خاک بر سر من اگر از خویشتن، حتی به اندازه سرِ مویی نشان و اثری باقی مانده باشد.

نکته ادبی: خاک بر فرق کنایه از شرمساری و نفیِ خودِ کاذب است.

گاه گاهی چو با خودم آرند جای خود لامکان همی یابم

گاه‌گاه که به خویشتن باز می‌گردم، جایگاهِ خود را در لامکان (قلمروِ فرازمانی) می‌بینم.

نکته ادبی: لامکان اشاره به مقام اطلاق و رهایی از بندِ مکان است.

آنچه آن کس نیافت و جان درباخت من ز حق رایگان همی یابم

آن حقیقتی که دیگران برای یافتنش جان باختند، من آن را به رایگان از جانب حق دریافت کرده‌ام.

نکته ادبی: رایگان به معنای هدیه و لطفِ بی قید و شرط است.

هر دم از آفتاب حضرت حق جای صد مژدگان همی یابم

هر لحظه از سوی آفتابِ وجودِ حق، مژده‌های تازه‌ای دریافت می‌کنم.

نکته ادبی: آفتابِ حضرت حق استعاره از انوارِ الهی است.

گوییا ای نیم من آنکه بدم خار را ضیمران همی یابم

گویی ای نیمه‌ی دیگرِ من، آن کسی که بودم تغییر کرده و خارِ وجودم به گیاه خوشبوی ضیمران بدل شده است.

نکته ادبی: ضیمران گیاهی خوشبو است و تضاد آن با خار، استعاره از تحول روحی است.

آنکه پهلو نسود با موری این دمش پهلوان همی یابم

آن کسی که حتی با موری پهلو نمی‌سود (ضعیف بود)، اکنون پهلوانی سترگ شده است.

نکته ادبی: پهلو نسودن کنایه از حقارت و ضعفِ مفرط است.

گر تو گویی که من نیم خود را با تو هم داستان همی یابم

اگر تو می‌گویی که من خود را نمی‌شناسم، من با تو هم‌داستانم (حق را به تو می‌دهم).

نکته ادبی: هم‌داستان به معنای هم‌نظر و موافق است.

جان من زان چنین توانا شد که تنی ناتوان همی یابم

جانِ من از این جهت توانا شد که این تنِ ناتوان و مادی را دیگر جدی نمی‌گیرم.

نکته ادبی: تناقض‌نمایی در تضادِ جانِ توانا و تنِ ناتوان.

ز غم حق که هر دم افزون باد دل و جان شادمان همی یابم

به خاطرِ غمِ عشقِ حق، که هر لحظه فزونی می‌یابد، دل و جانم شادمان است.

نکته ادبی: غمِ حق به معنای دردِ طلبِ الهی است که با سرور همراه است.

چون نیم در سبب چرا گویم شادی از زعفران همی یابم

چون دیگر به اسبابِ مادی وابسته نیستم، چرا باید بپرسم که شادی را از کجا می‌یابم؟

نکته ادبی: زعفران کنایه از خوشی و نشاطِ زودگذرِ دنیوی است که شاعر از آن عبور کرده.

گاه خود را چو مور می بینم گاه پیل دمان همی یابم

گاهی خود را همچون موری ضعیف می‌بینم و گاه همچون پیلی خشمگین و پرقدرت.

نکته ادبی: استعاره از احوالِ متغیرِ سالک بینِ فروتنی و عظمتِ روحانی.

گاه سر را به نور دیدهٔ سر برتر از هفت خان همی یابم

گاهی با نورِ بصیرت، جایگاهِ خود را برتر از هفت‌خانِ دشوارِ دنیا می‌بینم.

نکته ادبی: هفت‌خان اشاره به دشواری‌های مسیر و غلبه بر آن‌هاست.

پای جان بر ثری همی بینم فرق بر فرقدان همی یابم

پایِ جانم را در پایین‌ترین مرتبه‌ی هستی (ثریا) و سرم را در اوجِ ستارگان (فرقدان) می‌بینم.

نکته ادبی: ثریا و فرقدان استعاره از گستردگیِ دامنه وجودی انسان است.

چون پری گوشه ای گرفتن از آنک مردم از دیدگان همی یابم

چون مانند پری از نظرها پنهان شده‌ام، مردم را از دیدگان می‌بینم و درک می‌کنم.

نکته ادبی: پری کنایه از موجودی غیرمحسوس و لطیف است.

من بمردم از آن نگوید کس کاثری از فلان همی یابم

من به فنا رسیده‌ام، پس کسی نگوید که اثری از فلانی (آن منِ سابق) باقی است.

نکته ادبی: نفیِ هویتِ فردی در مسیرِ عرفان.

تا گل دل ز خاوران بشکفت همه دل بوستان همی یابم

از زمانی که گلِ دل از سرزمینِ مشرقِ جان شکفت، تمامِ دل را بوستانی زیبا یافتم.

نکته ادبی: خاوران استعاره از مشرقِ جان و محل طلوعِ معرفت است.

طرفه خاری که عشق خود گل اوست در ره خاوران همی یابم

خارِ عجیبی که گلِ آن خودِ عشق است، در مسیرِ مشرقِ جان می‌یابم.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا بین خار بودن و گل دادن که همان عشق است.

عرش بالا درخت خوشهٔ عشق خار را گلستان همی یابم

در اوجِ عرش، درختِ عشق را می‌بینم که حتی خار را نیز به گلستان بدل می‌کند.

نکته ادبی: قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق.

از دم بوسعید می دانم دولتی کین زمان همی یابم

به برکتِ نفسِ بوسعید می‌دانم که این دولت و سعادت را در این زمان یافته‌ام.

نکته ادبی: بوسعید اشاره به ابوسعید ابوالخیر، عارف مشهور است.

از مددهای او به هر نفسی دولتی ناگهان همی یابم

از امدادهای غیبیِ او، در هر لحظه دولتی ناگهانی نصیبم می‌شود.

نکته ادبی: نفسی در اینجا به معنای هر لحظه است.

دل خود را ز نور سینهٔ او گنج این خاکدان همی یابم

دلِ خود را به واسطه نورِ سینه او، گنجِ این دنیای خاکی می‌دانم.

نکته ادبی: خاکدان استعاره تحقیرآمیز برای دنیاست.

تا که بی خویش گشته ام من ازو خویش صاحب قران همی یابم

از وقتی که به واسطه او از خود رها شده‌ام، خویشتن را صاحب‌قران (بزرگ و والا) می‌بینم.

نکته ادبی: صاحب‌قران در اصل لقبِ پادشاهان مقتدر بوده که اینجا معنای معنوی یافته است.

بر تن خویش جزو جزوم را همچو صد دیده بان همی یابم

در تنِ خویش، اجزای بدنم را همچون صد دیده‌بانِ بیدار می‌بینم.

نکته ادبی: تشبیه اعضا به دیده‌بان برای نشان دادنِ بیداری و هوشیاری.

هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ پای خود در میان همی یابم

هر چه رخ داده، اگرچه من در هیچ‌کدام نقشی نداشته‌ام، باز هم ردپای خود را در میان می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ غیرارادی در وقایع هستی.

هر کجا در دو کون دایره ای است نقطهٔ جمله جان همی یابم

هر کجا در دو جهان دایره‌ای هست، نقطه مرکزی و اصلِ آن را جان می‌یابم.

نکته ادبی: نقطه مرکزِ دایره استعاره از جایگاهِ اصلِ هستی است.

سر مویی که پی به جان دارد قید شیر ژیان همی یابم

آن سرِ مویی که به جان اتصال دارد، شیرِ ژیان را نیز در قید و بندِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از قدرتِ نفسانی است که تحتِ سلطه جان قرار گرفته.

چون ز یک قالبند جملهٔ خلق همه یک خاندان همی یابم

چون همه مردم از یک قالب (خمیرمایه) آفریده شده‌اند، همه را از یک خانواده می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ اصالتِ انسانی.

از ازل تا ابد هرآنچه برفت جمله یک داستان همی یابم

از آغاز تا فرجام، هر آنچه گذشته و رخ داده، همه را یک داستان واحد می‌بینم.

نکته ادبی: نگاهِ کل‌نگر به تاریخ و هستی.

جملهٔ کاینات زندگی است من نه تنها چنان همی یابم

همه کاینات زنده و هوشمندند و این تنها برداشتِ من نیست، بلکه حقیقت است.

نکته ادبی: جهان‌بینیِ زنده‌انگاری (Animism) در عرفان.

همه یک رنگ و او ندارد رنگ این به عین عیان همی یابم

همه چیز رنگی دارد و او (حق) بی‌رنگ است؛ این را به وضوح می‌بینم.

نکته ادبی: بی‌رنگی اشاره به ساحتِ مطلق و فرامادیِ خداوند است.

هر وجودی که آشکارا گشت خود به کنجی نهان همی یابم

هر وجودی که آشکار شده، در کنجی خود را پنهان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به ظهورِ حق در عینِ پنهان بودن.

رخش دل را که جان سوار بر اوست عقل بر گستوان همی یابم

رخشِ دل را که جان سوار بر آن است، با عقلی که بر گستوان (زره اسب) اوست، می‌بینم.

نکته ادبی: گستوان زرهی است که بر پشتِ اسب می‌اندازند؛ استعاره از تدبیرِ عقل.

مرغ جان را که علم دانهٔ اوست از دو کون آشیان همی یابم

مرغِ جان را که دانش دانه اوست، در آشیانه‌ای از دو جهان می‌بینم.

نکته ادبی: علم دانه مرغ جان است، یعنی جان با دانش تغذیه می‌شود.

عقل را آستین به خون در غرق سر برین آستان همی یابم

عقل را غرق در خون (رنج و حیرت) و سرش را بر این آستان (درگاه حق) می‌بینم.

نکته ادبی: عقل برای رسیدن به حق باید از بندهای خود بگذرد (خون‌آلود شود).

پنج حس را میان هشت بهشت چار جوی روان همی یابم

پنج حسِ خود را در میانِ بهشت، همانند چهار جویِ روان می‌بینم.

نکته ادبی: تشبیه حواس به نهرهای بهشتی برای تقدسِ ادراک.

نفس خاکی روح بستهٔ اوست دام دارالهوان همی یابم

نفسِ خاکی، روحِ بسته و زندانیِ اوست که در دامِ حقارت گرفتار شده است.

نکته ادبی: دارالهوان کنایه از دنیا به عنوانِ جایگاهِ خواری است.

گردش چرخ را شبان روزی دایهٔ انس و جان همی یابم

گردشِ شب و روز، دایه و پرورش‌دهنده انس و جان است.

نکته ادبی: زمان به عنوانِ عاملِ تربیت و رشدِ روح انسان.

آن جهان مغز این جهان است همه وین جهان استخوان همی یابم

این جهانِ دیگر، مغز و اصل است و این جهانِ مادی، همچون استخوانی بی‌مغز است.

نکته ادبی: تقابلِ مغز و استخوان برای نشان دادنِ تضادِ ظاهر و باطن.

هر سبک روح را که اخلاصی است قیمت او گران همی یابم

هر روحِ آزادی که اخلاصی دارد، ارزشِ او بسیار گرانبهاست.

نکته ادبی: سبک‌روح کنایه از رهایی از تعلقات مادی است.

هر صناعت که خلق می ورزند دانهٔ دام نان همی یابم

هر حرفه و صناعتی که مردم به آن مشغولند، تنها دانه‌ای برای دامِ نان (معیشت) است.

نکته ادبی: نقدِ دنیاگرایی و دلبستگی به کسب و کارِ صرف.

اهل بازار را ز غایت حرص پیر بازارگان همی یابم

اهلِ بازار را به دلیلِ حرصِ زیاد، همچون پیرانِ آزمندِ بازار می‌بینم.

نکته ادبی: پیر بازارگان استعاره از کسانی است که عمر در راه دنیا تلف کرده‌اند.

خلق را در امور دنیاوی زیرک و خرده دان همی یابم

خلق را در امورِ دنیا بسیار زیرک و نکته‌سنج می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ هوشیاری در دنیا و غفلت از آخرت.

رفت نسل کیان کنون بنگر تا کیان را کیان همی یابم

نسلِ پادشاهان گذشته رفت، اکنون ببین که چه کسی را پادشاهِ حقیقی می‌بینی.

نکته ادبی: نسلِ کیان استعاره از شوکتِ دنیویِ زودگذر است.

بر سر یوسفان کنعانی دو سه گرگی شبان همی یابم

بر سرِ خوب‌رویانِ یوسف‌سیرت، گروهی از گرگ‌صفتانِ شبان را می‌بینم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و برادران که نمادِ خیانت و ظلم است.

بر سر هر خری که گاو سر است رایت کاویان همی یابم

حتی بر سر نادان‌ترین افراد نیز، نشان و شکوه پادشاهی الهی را مشاهده می‌کنم.

نکته ادبی: رایت کاویان استعاره از نشان اقتدار و پادشاهی است.

زندگان مردگان بی خبرند مردگان زندگان همی یابم

آنان که در این جهان زنده می‌نمایند، از حقیقت بی‌خبرند و آنان که از تعلقات دنیا رسته (مردگان) هستند، زندگانِ حقیقی‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد مرگِ دنیوی و حیاتِ عرفانی.

جمله ذره های تحت زمین تاج نوشیروان همی یابم

در تمام ذرات زیر زمین، ارزش و شکوه تاج پادشاهان بزرگ (نوشیروان) را می‌بینم.

نکته ادبی: نوشیروان نماد دادگری و پادشاهی باستانی است.

چرخ را همچو گوی سرگردان در خم صولجان همی یابم

گردش آسمان‌ها را مانند گویی در دست که به بازی گرفته شده و در خم چوگان قدرت الهی قرار دارد، می‌بینم.

نکته ادبی: استعاره از تسلط مطلق حق بر گردش افلاک.

روز و شب را که خصم یکدگرند روم و هندوستان همی یابم

روز و شب را که با هم در ستیزند، همچون دو قلمرو (روم و هند) می‌بینم که در تضاد دائمی‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد و تنافر در عالم طبیعت.

خلق را در میان جنگ دو خصم در خروش و فغان همی یابم

مردم را در میان این کشمکش‌های متضاد، گرفتار هیاهو و فریاد می‌بینم.

نکته ادبی: توصیف وضعیت اضطراب انسان در میان دوگانگی‌ها.

از جهان جهنده هیچ مگوی که جهان را جهان همی یابم

از این جهان ناپایدار سخنی نگو، چرا که من این جهان را پوچ و ناپایدار می‌دانم.

نکته ادبی: جهان جهنده به معنای جهان ناپایدار و در حال تغییر است.

اندرین باغ کفر و ایمان را چون بهار و خزان همی یابم

در این بوستان هستی، کفر و ایمان را مانند بهار و خزان در تغییر و تبدل می‌بینم.

نکته ادبی: تشبیه کفر و ایمان به فصول برای نمایش گذرایی حالات.

صد هزاران هزار بوقلمون زیر نه پرنیان همی یابم

هزاران رنگ و نقش گوناگون (بوقلمون) را در زیر پرده‌ی هستی می‌بینم.

نکته ادبی: بوقلمون در ادبیات قدیم کنایه از تنوع و دگرگونی است.

نقش بندان آفرینش را جان و دل خان و مان همی یابم

آفرینندگان نقش‌های هستی را در واقع خانه و آشیانه جان و دل می‌دانم.

نکته ادبی: نقش‌بندان آفرینش به عوامل خلقت اشاره دارد.

ژنده پوشان لاابالی را شاه خسرو نشان همی یابم

فقیران و ژنده‌پوشان بی اعتنا به دنیا را در باطن، دارای شکوه شاهان می‌بینم.

نکته ادبی: پارادوکس فقر ظاهری و غنای باطنی.

توسنان را به زجر داغ ادب برنهاده بران همی یابم

اسب‌های سرکش (نفس) را که با داغ ادب تربیت شده‌اند، بر راه درست می‌بینم.

نکته ادبی: توسن استعاره از نفس سرکش انسان است.

پیش چشم کسی که راه ندید مژه همچون سنان همی یابم

پیش چشمان کسی که حقیقت را نمی‌بیند، مژگان مانند نیزه برنده است.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه است.

هر که دل همچو تیر دارد راست پشت او چون کمان همی یابم

کسی که دلی راست و یکرنگ دارد، پشتش از بارهای سنگین به مانند کمان خمیده است (از شدت استقامت).

نکته ادبی: اشاره به تحمل سختی‌ها در راه راستی.

خلق همچو زرند و دنیی را محک امتحان همی یابم

مردم را مانند طلا می‌بینم و دنیا را سنگ محک برای سنجش عیار آنان.

نکته ادبی: محک سنگی است که برای تشخیص طلای خالص به کار می‌رود.

بود و نابود ما که پنداری است حکمت جاودان همی یابم

بود و نبود ما که گویی خیالی بیش نیست، بخشی از حکمت جاودان الهی است.

نکته ادبی: پندار به معنای وهم و خیال است.

ذره های جهان به عرش خدای پایه نردبان همی یابم

ذره‌های این جهان را پایه‌های نردبانی می‌بینم که به سوی عرش خداوند می‌روند.

نکته ادبی: اشاره به سیر تکاملی ذرات به سوی مبدأ هستی.

گفتی آن آب را که عرش بر اوست اشک کروبیان همی یابم

آن آبی که عرش بر آن قرار دارد را گویی اشک فرشتگان (کروبیان) می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به روایات دینی درباره خلقت عرش بر آب.

رخش فکرت که رستم جان راست با فلک هم عنان همی یابم

اسب اندیشه را که رستمِ جان (قهرمان درون) است، هم‌گام با فلک می‌بینم.

نکته ادبی: رستمِ جان استعاره از قوه عاقله و اراده قوی انسان است.

قصه خود چگویمت که دو کون قصه باستان همی یابم

از قصه خود چه بگویم که دو عالم (دنیا و آخرت) در نزد من قصه‌ای کهنه و باستانی است.

نکته ادبی: تاکید بر بی اعتباری داستان‌های دنیوی.

هر کجا ذره ای است در دو جهان زیر بار گران همی یابم

هر ذره‌ای را در هر دو جهان، زیر بار مسئولیت سنگین هستی می‌بینم.

نکته ادبی: بار گران اشاره به امانت الهی یا بار هستی است.

چیست آن بار عشق حضرت اوست راستی جای آن همی یابم

آن بار سنگین، عشق به حضرت حق است و این حقیقت را درک کرده‌ام.

نکته ادبی: پاسخ به ابهام بیت پیشین در باب بار سنگین.

زیر عرشش دو کون پر عاشق اوفتاده ستان همی یابم

زیر عرش الهی، هر دو جهان را پر از عاشق می‌بینم که در حال ستایش‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی عارفانه از کثرت طالبان حق.

شمع جان های عاشقانش را نور بخش جنان همی یابم

شمع جان عاشقان را، پرتوی از نور بهشت (جنان) می‌بینم.

نکته ادبی: جنان جمع جنت به معنای بهشت‌ها.

دل ذرات هر دو عالم را عشق یک دلستان همی یابم

دل تمام ذرات هر دو جهان را، در پیوند با عشق آن دلبر یگانه می‌بینم.

نکته ادبی: دلستان استعاره از معشوق حقیقی است.

در کمالش دو کون را دایم باز مانده دهان همی یابم

در برابر کمال خداوند، هر دو جهان را همواره مبهوت و دهان‌بسته می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به حیرت عارفانه در برابر عظمت حق.

در رسن های منجنیق شناخت عقل یک ریسمان همی یابم

عقل را در بندهای پیچیده شناخت، تنها ریسمانی سست می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عقل جزئی در درک حقایق مطلق.

طوطی روح در رهش چو مگس دست بر سر زنان همی یابم

جان را که مانند طوطی است، در راه او همچون مگسی ناچیز می‌بینم که از بیقراری به سر خود می‌کوبد.

نکته ادبی: دست بر سر زدن نشانه ماتم و بیقراری شدید است.

شیر مردان مرد را اینجا در پس دوکدان همی یابم

مردانِ مرد و صاحبان معرفت را در این دنیا، گاه در پوششی بسیار ساده و دور از چشم می‌بینم.

نکته ادبی: دوکدان کنایه از جایگاه‌های حقیر و خلوت‌های به ظاهر ساده است.

جملهٔ خلق را درین دریا چون نم ناودان همی یابم

تمام خلق را در این دریای هستی، مانند قطره‌ای ناچیز از آب ناودان می‌بینم.

نکته ادبی: تحقیر هستی در برابر عظمت اقیانوس وحدت.

کوه را تا به کاه بر در او کمری بر میان همی یابم

کوه تا کاه، همه را در درگاه او کمر بسته به خدمت می‌بینم.

نکته ادبی: استعاره از خضوع کل هستی در برابر خالق.

بر درش سر بریده همچو قلم عقل بر سر دوان همی یابم

عقل را در درگاه او، سرگشته و حیران می‌بینم که چون قلمی سرش بریده است.

نکته ادبی: قلم سربریده استعاره از بندگی و تسلیم محض است.

راه او از نثار دانهٔ جان چون ره کهکشان همی یابم

راه رسیدن به او را با ایثار جان، همانند راه کهکشان درخشان می‌بینم.

نکته ادبی: تمثیل مسیر روحانی به کهکشان.

بر گواهی او دو عالم را یک دل و یک زبان همی یابم

تمام عالم را یکپارچه برای گواهی دادن بر وجود او، هم‌زبان می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به شهادت کل هستی بر وحدانیت حق.

آسمان و زمین و مطبخ او آن کفی وین دخان همی یابم

آسمان و زمین را در برابر آشپزخانه او، چیزی جز کف و دود نمی‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری و ارزش کم عالم مادی.

خوان کشیده است دایم و هر دم صد جهان میهمان همی یابم

او همواره سفره‌ای گسترده است و جهانیان را میهمان او می‌بینم.

نکته ادبی: خوان استعاره از سفره نعمت و رزق الهی.

خوانده و رانده ای چو درماندند کرمش میزبان همی یابم

کسی را که به درگاه او روی آورده یا رانده شده، چون درمانده شود، کرم او را میزبان می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به وسعت رحمت الهی.

بر سر هر چه در وجود آورد حفظ او پاسبان همی یابم

بر وجود هر چیزی که آفریده است، محافظت او را همچون پاسبانی می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به صفت حافظ بودن خداوند.

بر همه کاینات تا موری لطف او مهربان همی یابم

بر تمام کائنات، حتی تا کوچک‌ترین مورچه، لطف او را مهربان می‌بینم.

نکته ادبی: تاکید بر عمومیت لطف الهی.

بر سر هر که سر نباخت درو قهر او قهرمان همی یابم

بر سر هر که جان در راه او فدا نکرد، قهر او را سخت و پیروز می‌بینم.

نکته ادبی: تقابل قهر و لطف الهی.

در عطاهای دست حضرت او صد جهان بحر و کان همی یابم

در بخشش‌های او، صدها جهان مملو از ثروت و گنج می‌بینم.

نکته ادبی: بحر و کان استعاره از گنجینه‌های بیکران الهی.

بر سر نیستان هست نمای دست او درفشان همی یابم

بر سر هستی که نمایی بیش نیست، دست او را درفشان و قدرتمند می‌بینم.

نکته ادبی: هست‌نمای به معنای چیزی است که وجود دارد اما نمود آن فریبنده یا مجازی است.

زرد رویان درگه او را روی چون ارغوان همی یابم

چهره‌های زرد و رنجورِ درگاه او را، در باطن مانند گل ارغوان شاداب می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به تضاد رنج ظاهری و نشاط باطنی عاشقان.

در تماشای او که اوست همه دو جهان کامران همی یابم

در تماشای او که همه چیز است، هر دو عالم را کامیاب می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیر حقیقی در مشاهده حق است.

هر که سودی طلب کند به از او همه کارش زیان همی یابم

هر که غیر از او سودی طلب کند، همه کارش را زیان می‌بینم.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه تنها معامله سودمند، معامله با حق است.

گر چه توفیق کرد تکلیفش هم دم همکنان همی یابم

اگر چه توفیق هدایت را به بندگان تکلیف کرده، او را هم‌دم و همراه می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به معیت الهی.

ملک و جن و انس را که بوند ره بر کاروان همی یابم

ملک و جن و انس را که رهروی این کاروان هستند، در مسیر او می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به عمومی بودن سیر هستی به سوی کمال.

ره بر و راه و راه رو همه اوست من بدین صد بیان همی یابم

راهبر و راه و رهرو همه اوست و من این را با صد دلیل می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به وحدت فاعل و مفعول در دید عارف.

غیر چون نیست حکم بر که نهند حکم او خود روان همی یابم

چون غیری وجود ندارد که حکمی بر آن صادر شود، فرمان او را بر همه چیز روان می‌بینم.

نکته ادبی: نفی اغیار در برابر وجود مطلق حق.

آفتابی است حضرتش که دو کون پیش او سایه بان همی یابم

حضرت حق آفتابی است که دو عالم در برابرش تنها سایه‌ای بیش نیستند.

نکته ادبی: تشبیه عالم به سایه در برابر خورشید حقیقت.

این جهان و آن جهان هر دو یکی است اثر غیب دان همی یابم

من به این درک و دریافت رسیده‌ام که میان این جهان و آن جهان تفاوتی نیست و هر دو جلوه‌گاه یک حقیقت‌اند، زیرا در همه چیز، نشانه‌ها و آثار خداوندِ نهان‌بین و پنهان از نظر را مشاهده می‌کنم.

نکته ادبی: ترکیب غیب‌دان به معنای دانای به امور پنهان و از صفات الهی است.

معطی جان که خاک درگه اوست نور عقل و روان همی یابم

خداوندی که بخشنده جان است و هستی در برابر درگاه او چون خاکی ناچیز است، سرچشمه تمام نورهای خرد و روح و روان من است که در وجودم جاری ساخته.

نکته ادبی: معطی به معنای عطا کننده و بخشنده است که در اینجا به عنوان صفتی برای خداوند به کار رفته است.

جان در اوصاف او همی جوشد تا قلم در بنان همی یابم

جان و روح من در بیان اوصاف و ستایش خداوند به جوشش و خروش درآمده است و این شوریدگی تا زمانی که قلم در میان انگشتان من است و توان نوشتن دارم، ادامه خواهد داشت.

نکته ادبی: بنان به معنای سرانگشتان است که در اینجا مجازاً به معنی دست و توان نوشتن به کار رفته است.

شعر عطار را که نور دل است زیور شعریان همی یابم

شعر عطار را که چونان نوری در ظلمتِ دل می‌تابد و به آن روشنی می‌بخشد، برترین زینت و آرایش برای شاعران و سخنوران می‌دانم.

نکته ادبی: شعریان جمعِ شاعر است که در متون کهن برای اشاره به جماعت شعرا به کار می‌رفته است.

خالقا عفو کن بپوش و مپرس وایمنم کن که امان همی یابم

ای آفریننده هستی! مرا ببخش، گناهانم را بپوشان و از آن‌ها بازخواست مکن؛ مرا در پناه خود ایمن گردان، زیرا من جز درگاه تو، جای امنی برای پناه گرفتن نمی‌شناسم.

نکته ادبی: پوشیدن در اینجا کنایه از پرده‌پوشی و عفوِ گناهان است.