دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

عطار
دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
همان به است که شیران ز بیشه برنایند که گربگان تنک روی می کنند شکار
همان به است که بازانش پر شکسته بوند ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
همان به است که گل زیر غنچه بنشیند که وقت هست که سر تیزیی نماید خار
همان به است که کنجی گزیند اسکندر چو روستایی ده گنج می نهد به حصار
همان به است که پنهان بماند آب حیات که آب شور فزون دارد این زمان مقدار
برو خموش که در پیش چشم مشتی کور چه سنگ ریزه فشانی چه لل شهوار
به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی که بر تو آتش دوزخ همی کنند انبار
سزد که کرکس مردار خوار خوانندت که ترک می نتوان گرفتن این مردار
به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار
اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار
میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش که هست گرد تو این طشت آتشین دوار
چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار
یقین بدان که عروس جهان همه جایی است کز اندرون به نکال است و از برون به نگار
ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار
عجب درین که یکی بازماند و هر روز فرو شدند درین بادیه هزار هزار
نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار
چو خفتگان همه در زیر خاک بی خبرند خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار
که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار
به چشم عقل خموشان خاک را بنگر اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار
نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار
به خاک ریخته آن زلف های چون زنجیر چون زعفران شده آن روی های چون گلنار
ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار
اگرچه پیل تنی بود لیک مور ضعیف به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار
ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین چگونه زار همی گرید ابر روز بهار
ببین اگرچه بسی ابر زار می گرید هنوز می ننشیند ز خاک جمله غبار
ز خاک جمله درختی اگر پدید آید یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار
مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار
پس از خمی که همان آب بود آبی خورد که تلخ گشت دهان لطیف معنی دار
چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ خطاب کرد که یارب شکال من بردار
فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم که بوده ام تن مردی ز مردمان کبار
هزار بار خم و کوزه کرده اند مرا هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار
اگر هزار رهم خم کنند از سر باز هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار
سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم برو که زود زند جوش خون تو به تغار
چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد که کرده ای همه عمرت به هرزه روز گذار
تو را خدا به کمال کرم بپرورده تو از برای هوا نفس کرده ای پروار
ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار
نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار
هزار دیده سزد دیده های عالم را که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار
تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار
در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار
دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار
تو غره ای به جهانی که تا نگاه کنی نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار
بسی نماند که این نقطه های روشن روی بریزد از خم این طاق دایره کردار
ز نفخ صور همه اختران نورانی ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار
هزار نرگس تو چون شکوفه های لطیف ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار
چو گردنای هوا با گو زمین گردد ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار
هزار زلزله در جوهر زمین افتد ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار
تو خفته ای و قیامت رسید از آن ترسم که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار
بسی قرار نگیرند جان و تن با هم که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار
چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار
اگر ز حبس بلاها خلاص می جویی ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار
ز کار بیهده خود بازکن به آسانی که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار
نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار
مریز آب خود از بهر نان که هر روزی تمامت است تو را یک دو گرده استظهار
به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار
مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد که شعر نیست چو شرع محمد مختار
قدم که بر قدم شرع او نداری تو تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار
شراب شرع خور از جام صدق در ره دین که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار
به هرزه پرده شناسی شعر چند کنی که شعر در ره دین پرده ای است بر پندار
دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار
بزرگوار خدایا تو را زبان نبود اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار
تو گفته ای که نه زان آفریده ام خلقی که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار
ولیک از پی آن آفریدم ایشان را که بر خدایی من سودشان بود بسیار
زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار
قوی بکن من دل مرده را به زندگیی که مرده ام من مسکین به زندگی صد بار
کسی که یاد کند در دعای خیر مرا به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، دعوت‌نامه‌ای است به تأمل در ناپایداری و بی‌ارزشیِ مادیاتِ این جهان که با لحنی اندرزگویانه و هشداری سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های واقع‌گرایانه و تکان‌دهنده از سرنوشتِ آدمیان در پسِ مرگ، سعی دارد مخاطب را از خواب غفلت بیدار کند.

محور اصلیِ کلام، نکوهشِ دلبستگی به دنیایی است که ظاهری فریبنده دارد اما باطنی زشت و ناپایدار؛ جایی که معیارهای حقیقت جابه‌جا شده و فضیلت‌مندان در تنگنا هستند. شاعر با یادآوریِ مرگ، حشر و نشر و پوچیِ تفاخر به داشته‌های دنیوی، خواننده را به ترکِ علایقِ بیهوده و آمادگی برای حقیقتِ هستی فرا می‌خواند.

معنای روان

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

ای دل، از این دنیای مادی که جایگاه تباهی و نابودی آدمیان است، دل برکن و بگذر؛ چرا که در این سرا، نااهلان عزیز شده‌اند و آدمیانِ والامقام خوار گشته‌اند.

نکته ادبی: خاکدان استعاره از دنیاست به نشانه پستی و فناپذیری.

همان به است که شیران ز بیشه برنایند که گربگان تنک روی می کنند شکار

بهتر است که بزرگان و شیرمردان از جایگاه خویش کنار روند، چرا که در این زمانه، فرومایگانِ بی‌مایه مشغولِ شکار و بهره‌کشی هستند.

نکته ادبی: شیران استعاره از مردان بزرگ و گربگان کنایه از افراد حقیر و بی‌ارزش است.

همان به است که بازانش پر شکسته بوند ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار

بهتر آن است که صاحبانِ فضیلت و قدرت (بازان) در انزوا باشند، تا اینکه در عالمی باشند که پرندگانِ پست و لاشخور (کلنگ) بر آن‌ها چیره شده‌اند.

نکته ادبی: تقابلِ باز و کلنگ، تقابلِ بلندطبعی و فرومایگی است.

همان به است که گل زیر غنچه بنشیند که وقت هست که سر تیزیی نماید خار

بهتر است که زیبایی و لطافت (گل) در سایه‌ی تواضع باشد، چرا که زمانه به گونه‌ای است که حتی خارِ ناچیز، سرکشی و تیزی نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌ی زشتی بر زیبایی در زمانه افول اخلاقی.

همان به است که کنجی گزیند اسکندر چو روستایی ده گنج می نهد به حصار

بهتر است که انسانِ دانا (اسکندر) گوشه‌نشینی را برگزیند، در حالی که آدمیانِ روستایی‌صفت، اندوخته‌های خویش را در حصار می‌نهند.

نکته ادبی: اسکندر نماد خردمند و کشورگشای عارف است.

همان به است که پنهان بماند آب حیات که آب شور فزون دارد این زمان مقدار

بهتر آن است که حقیقت و اصالت (آب حیات) پنهان بماند، زیرا در این زمانه، ناپاکی و پستی (آب شور) ارزش و خریدار بیشتری دارد.

نکته ادبی: آب حیات نماد حقیقت و جاودانگی است.

برو خموش که در پیش چشم مشتی کور چه سنگ ریزه فشانی چه لل شهوار

ای سخن‌گو، سکوت کن؛ چرا که در برابر کسانی که چشم بصیرت ندارند، تفاوتی نمی‌کند که سخنِ گران‌بها بگویی یا سخنِ بیهوده.

نکته ادبی: استعاره از بی‌فایدگیِ حکمت برای جاهلان.

به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی که بر تو آتش دوزخ همی کنند انبار

در این روزگار، دستان خود را بشوی و از دنیا چشم بپوش، زیرا برای تو آتش دوزخ را تدارک دیده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از آمادگی برای مرگ و ترک دنیا.

سزد که کرکس مردار خوار خوانندت که ترک می نتوان گرفتن این مردار

سزاوار است که تو را کرکسِ لاشه‌خوار بنامند، زیرا از این دنیایِ متعفن و مردارگونه دست برنمی‌داری.

نکته ادبی: مردار استعاره از دنیای فانی و ناپاک است.

به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار

با پای خود به سوی گور می‌روی، پس مراقب باش؛ زیرا روزگار برای تو میخِ آهنینِ مرگ را آماده کرده است.

نکته ادبی: مسمار استعاره از مرگ و اجل است.

اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار

اگر روزگار به تو خوشی و آسایش نداد، اندوهگین مباش؛ زیرا خوشی‌های این دنیایِ خیانتکار، بسیار گذرا و ناپایدار است.

نکته ادبی: غدار صفتِ مبالغه‌آمیز برای دنیایِ فریبنده.

میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش که هست گرد تو این طشت آتشین دوار

در میانِ سختی‌ها و رنج‌های آتشینِ زندگی، آرام و صبور باش؛ چرا که گردون و روزگار مدام در حالِ چرخشِ این دایره‌ی پر از رنج است.

نکته ادبی: طشت پر آتش، تصویرسازی از شکنجه و رنج دنیاست.

چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار

چون جهانِ مادی پایداری ندارد، سر تسلیم فرود آور و از این دنیایِ ناپایدار دست بشوی.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابر مشیت الهی.

یقین بدان که عروس جهان همه جایی است کز اندرون به نکال است و از برون به نگار

یقین داشته باش که دنیایِ فریبنده مانندِ عروسی است که ظاهرش آراسته و زیباست، اما در باطن، درگیرِ زشتی و خواری است.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرِ آراسته و باطنِ ناپاکِ دنیا.

ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار

به چه چیزی از این دنیا می‌نازی؟ اگر بنگری، می‌بینی که زمین سراسر پر از مردمانِ خفته در خاک است.

نکته ادبی: یادآوریِ فنایِ انسان در طول تاریخ.

عجب درین که یکی بازماند و هر روز فرو شدند درین بادیه هزار هزار

عجیب آن است که با وجود این همه مرگ، باز هم یکی دل به دنیا می‌بندد، در حالی که هر روز هزاران نفر در این بیابانِ عمر از بین می‌روند.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ مرگ و غفلتِ بازماندگان.

نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار

نه کسی از آن سوی مرگ خبری آورد و نه کسی توانست گرهی از اسرارِ نهانِ عالم باز کند.

نکته ادبی: اشاره به نادانی بشر نسبت به جهانِ پس از مرگ.

چو خفتگان همه در زیر خاک بی خبرند خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار

وقتی همگان در زیر خاک خفته‌اند و بی‌خبرند، چگونه می‌توانند از حال و هوای روزِ حساب به تو خبر دهند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر عدمِ بازگشت از مرگ.

که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار

این چه مسیر و چه سرزمینی است که این همه خلق به آن وارد می‌شوند و هیچ اثری از هیچ‌کدام باقی نمی‌ماند؟

نکته ادبی: استعاره از مرگ و فراموشی.

به چشم عقل خموشان خاک را بنگر اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار

با چشمِ خرد، به خفتگانِ در خاک بنگر؛ که چگونه در خاک و خون، گرفتار و زار و نزار مانده‌اند.

نکته ادبی: فراخوان به تفکر در باب سرنوشتِ مردگان.

نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار

نه همدمی دارند و نه نفسی از سرِ آسودگی کشیده‌اند؛ نه محرمی بر بالین‌شان است و نه کسی به دیوارِ آرامگاهشان تکیه داده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از تنهاییِ مرگ.

به خاک ریخته آن زلف های چون زنجیر چون زعفران شده آن روی های چون گلنار

آن زلف‌های چون زنجیرِ زیبا در خاک فرو ریخته و آن چهره‌های گلگون، همچون زعفران زرد و پژمرده گشته‌اند.

نکته ادبی: تضادِ میان زیباییِ جوانی و زشتیِ پیری و مرگ.

ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار

جانش از شرمساریِ کردارش غرق در عرق است؛ گویی میان بیم و امید مانده است؛ پناه بر خدا از این حال.

نکته ادبی: ترس از حسابرسیِ پس از مرگ.

اگرچه پیل تنی بود لیک مور ضعیف به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار

اگرچه در دنیا هیبتی بزرگ داشت، اما مانند مورچه‌ای ضعیف، در عرض یکی دو ماه بدنش ذره‌ذره متلاشی شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ غرورِ دنیوی و حقارتِ جسد در گور.

ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین چگونه زار همی گرید ابر روز بهار

ببین که چگونه ابرهای بهاری بر سرِ این خفتگانِ در خاک، دلسوزانه گریه می‌کنند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) برای ابر.

ببین اگرچه بسی ابر زار می گرید هنوز می ننشیند ز خاک جمله غبار

ببین که اگرچه ابرهای بسیاری با زاری گریه می‌کنند، اما باز هم غبارِ این خاکِ تیره بر جای خود باقی است.

نکته ادبی: کنایه از عمقِ پستیِ دنیا که با هیچ آبی پاک نمی‌شود.

ز خاک جمله درختی اگر پدید آید یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار

اگر از این خاکِ تیره درختی بروید، یقین بدان که میوه‌اش تلخ و ناگوار خواهد بود.

نکته ادبی: طینتِ ناپاکِ دنیا.

مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار

مگر اینکه مسیحا (عیسی) کفی آب از جویی نوشیده باشد که مانند شکر شیرین و گوارا بوده است.

نکته ادبی: عیسی نماد پاکی و حیات‌بخشی است.

پس از خمی که همان آب بود آبی خورد که تلخ گشت دهان لطیف معنی دار

پس از آن، از کوزه‌ای که همان آب در آن بود، آبی نوشید که کامش را تلخ کرد.

نکته ادبی: استعاره از تغییرِ ماهیتِ لذات با عبور از ظرفِ دنیا.

چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ خطاب کرد که یارب شکال من بردار

چون آبِ هر دو یکی بود، اما آبِ این یکی تلخ بود، از خداوند درخواست کرد که این مشکل را برطرف کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ ذاتِ الهی و ظرفِ دنیوی.

فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم که بوده ام تن مردی ز مردمان کبار

آن کوزه به فصاحت و گویایی به او گفت: من زمانی پیکرِ انسانی بزرگ‌مرد بودم.

نکته ادبی: استعاره از تبدیلِ انسان به خاک و کوزه.

هزار بار خم و کوزه کرده اند مرا هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار

هزار بار مرا کوزه و خم کرده‌اند (بدنم را به شکل‌های گوناگون در خاک درآورده‌اند)، اما هنوز از مرگ و پایانِ زندگی تلخ‌کامم.

نکته ادبی: تجسدِ رنجِ بشری در قالبِ کوزه.

اگر هزار رهم خم کنند از سر باز هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار

اگر هزار بار هم مرا از نو بسازند، هنوز تلخیِ لحظاتِ جان دادنم به همان صورت باقی است.

نکته ادبی: ماندگاریِ دردِ مرگ در وجودِ هستی.

سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم برو که زود زند جوش خون تو به تغار

از کوزه بشنو و عبرت بگیر؛ بیهوده با خودت پیمان نبند، برو که به زودی خونِ تو نیز در دیگِ زمانه می‌جوشد (و می‌میری).

نکته ادبی: هشدارِ صریح به نزدیکیِ مرگ.

چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد که کرده ای همه عمرت به هرزه روز گذار

چه بگویم و چه کنم؟ سکوت می‌کنم، شبت خوش باد؛ چرا که تو تمامِ عمرت را به بطالت و هرزگی گذرانده‌ای.

نکته ادبی: ملامتِ انسانِ غافل.

تو را خدا به کمال کرم بپرورده تو از برای هوا نفس کرده ای پروار

خداوند تو را با کمالِ کرم و بخشش پرورش داد، اما تو برای هوایِ نفس، خودت را فربه و آماده‌ی سقوط کردی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ نعمتِ الهی و ناسپاسیِ انسان.

ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار

بنگر که چه بسیار تو را از خوبی و بدی آگاه کردند و چقدر شب و روز به تو مهلت دادند.

نکته ادبی: اشاره به فرصتِ عمر برای اصلاحِ خویش.

نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار

این بازخواست‌ها برای این نیست که تو فقط بنشینی و از روی تکبر، ریش بکنی و عمامه‌ات را کج بگذاری.

نکته ادبی: کنایه از ریاکاری و تفاخرِ ظاهری.

هزار دیده سزد دیده های عالم را که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار

هزاران چشم برای دیدگانِ جهانیان لازم است تا بر دریغ و حسرتِ تو، مانندِ طوفان اشک بریزند.

نکته ادبی: شدتِ پشیمانیِ آینده‌ی انسان.

تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار

تو این حقیقت را نمی‌فهمی، اما من صبر می‌کنم تا مرگ تو را از خواب غفلت بیدار کند.

نکته ادبی: مرگ به عنوانِ حقیقت‌بینِ نهایی.

در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار

در آن هنگام آگاه می‌شوی که نردبانِ عمرت را در پیشِ دیدگانِ همگان از دار (چوبه مرگ) پایین می‌کشند.

نکته ادبی: استعاره از پایانِ عمر و بی‌آبروییِ دنیوی.

دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار

افسوس می‌خوری اما سودی برایت ندارد؛ وای بر این دریغ و وای بر این حسرت و اندوه.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌فایدگیِ حسرتِ پس از مرگ.

تو غره ای به جهانی که تا نگاه کنی نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار

تو به دنیایی مغروری که تا چشم بگردانی، نه تو باقی می‌مانی و نه این دنیایِ ناهموار.

نکته ادبی: فناپذیریِ انسان و دنیا.

بسی نماند که این نقطه های روشن روی بریزد از خم این طاق دایره کردار

بسیار نمانده است که ستاره‌های درخشان (نقطه های روشن)، از سقفِ این آسمانِ دایره‌شکل فرو بریزند.

نکته ادبی: تصویری از فروپاشیِ کیهان در روزِ قیامت.

ز نفخ صور همه اختران نورانی ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار

با دمیدن در صور (شیپورِ قیامت)، تمامِ اخترانِ نورانی از نه آسمان، همچون دانه‌های انار فرو می‌ریزند.

نکته ادبی: توصیفِ قرآنی و حماسیِ قیامت.

هزار نرگس تو چون شکوفه های لطیف ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار

چشمانِ زیبایِ تو (نرگس) همچون شکوفه‌هایی لطیف، از هفت آسمانِ نیلوفری بر زمین نثار می‌شوند.

نکته ادبی: توصیفِ فروپاشیِ اجزایِ عالم.

چو گردنای هوا با گو زمین گردد ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار

وقتی که گردونه‌ی هوا با زمین یکی شود، از هفت منظرِ این گردونِ کج‌رفتار، آشوبی برپا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به درهم‌ریختگیِ نظاماتِ فلکی.

هزار زلزله در جوهر زمین افتد ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار

زلزله‌های بسیاری در جوهرِ زمین پدید می‌آید از فریادِ «لِمَنِ المُلک»ِ خداوندِ یگانه‌ی قهار.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در روز قیامت.

تو خفته ای و قیامت رسید از آن ترسم که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار

تو در خوابِ غفلتی و قیامت فرا رسیده است؛ می‌ترسم تا نگاه کنی، دیگر هیچ‌کس را در این دیار نبینی.

نکته ادبی: تنهاییِ مطلق در روزِ رستاخیز.

بسی قرار نگیرند جان و تن با هم که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار

جان و تنِ تو پیوند پایداری نخواهند داشت؛ زیرا بدنِ تو از جنسِ دنیای فریبنده (دارِ غرور) است و جانت از عالمِ بقا و آرامش (دارِ قرار).

نکته ادبی: تضاد میانِ عالمِ ماده (دارِ غرور) و عالمِ معنا (دارِ قرار).

چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار

پیوند میان جان و تن در انسان همواره با رنج همراه است؛ چرا که جسم آدمی در این دنیا پیوسته دستخوش ضعف، درد و بیماری است.

نکته ادبی: حنیست: در متون کهن به معنای سستی و ناتوانی یا ضعف است. اشاره به ناپایداری جسم.

اگر ز حبس بلاها خلاص می جویی ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار

اگر خواهان رهایی از بند رنج‌های دنیوی هستی، از خودِ خودخواهت بیرون بیا و همچون جعفر طیار با بال‌های معنویت به سوی حقیقت پرواز کن.

نکته ادبی: جعفر طیار: استعاره از کسی که کالبد خاکی را رها کرده و به سوی ملکوت پر گشوده است (اشاره به مقام شهید در اسلام).

ز کار بیهده خود بازکن به آسانی که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار

کارهای بیهوده و سرگرمی‌های دنیا را رها کن، تا هنگامی که زمان مرگ و وداع با جان فرامی‌رسد، این مسیر برایت دشوار نباشد.

نکته ادبی: جان دادن: کنایه از مرگ و خروج روح از بدن است.

نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار

برای رسیدن به امیال نفسانی سخن مگو و کاری مکن، زیرا دو فرشته در سمت راست و چپ تو، شب و روز مراقب اعمال تو هستند.

نکته ادبی: یمین و یسار: اشاره به دو فرشته کاتب اعمال که اعمال نیک و بد را ثبت می‌کنند.

مریز آب خود از بهر نان که هر روزی تمامت است تو را یک دو گرده استظهار

برای به دست آوردن نان، عزت و آبروی خود را مریز؛ زیرا روزی تو از پیش تعیین شده و به اندازه نیاز تو فراهم است.

نکته ادبی: استظهار: در اینجا به معنای پشت‌گرمی، تکیه‌گاه یا فراهم بودنِ اسباب معیشت است.

به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار

به مقدار اندک روزی خود قانع باش و به یاد حق بپرداز، چرا که هیچ‌کس بدون عنایت الهی به بهره‌مندی حقیقی و پایدار نمی‌رسد.

نکته ادبی: گزاف: به معنای بیهوده، بدون دلیل یا افراط و زیاده‌روی.

مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد که شعر نیست چو شرع محمد مختار

عمر گرانمایه را با سرودن شعر بیهوده به باد نده، زیرا شعر در برابر شریعت و کلام پیامبر (ص) ارزش و اصالت چندانی ندارد.

نکته ادبی: مختار: اشاره به حضرت محمد (ص) به عنوان پیامبر برگزیده.

قدم که بر قدم شرع او نداری تو تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار

اگر در راه و روشِ خود از شریعت پیروی نمی‌کنی، پوشیدن خرقه صوفیان برای تو نفاق است و پوشیدن زنار (نشانه کفر) برای تو صادقانه‌تر و بهتر است.

نکته ادبی: تضاد میان خرقه (نماد دین‌داری ظاهری) و زنار (نماد کفر) برای تأکید بر لزوم عمل به شریعت است.

شراب شرع خور از جام صدق در ره دین که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار

از جام معرفت و شریعت بنوش تا از مستی غفلت و بی‌خبری نسبت به حقایق عالم، هشیار و بیدار شوی.

نکته ادبی: شراب شرع: استعاره از آگاهی و معرفتِ برآمده از دین که مستیِ غفلت را می‌زداید.

به هرزه پرده شناسی شعر چند کنی که شعر در ره دین پرده ای است بر پندار

چرا بیهوده خود را در بندِ شناختِ ظرایف شعر اسیر کرده‌ای؟ در مسیر دین، شعر تنها پرده‌ای است که حقیقت را از دیدگان پنهان می‌کند.

نکته ادبی: پندار: در اینجا به معنای گمان، وهم و حجاب ذهنی است.

دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار

قلب من از سرودن شعر و ستایش‌های بی‌پایه تیره شده است؛ خدایا از هر کاری که بر اساس شریعت تو نباشد، به درگاهت پوزش می‌طلبم.

نکته ادبی: توبه و استغفار شاعر از فعالیت‌های ادبی گذشته خود.

بزرگوار خدایا تو را زبان نبود اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار

ای خدای بزرگ، تو بی‌نیازی و به ستایش من نیازی نداری؛ اگر من (عطار) به دنبال سودی از این اشعار هستم، آن سود صرفاً برای اصلاح حال خودِ من است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم شاعر (عطار) به خودش؛ اعتراف به اینکه کلام او برای خودشناسی است نه ستایش خداوند.

تو گفته ای که نه زان آفریده ام خلقی که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار

تو خود فرموده‌ای که خلق را نیافریدم تا از وجود آن‌ها سودی به من برسد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی که دلالت بر غنای مطلق خداوند دارد.

ولیک از پی آن آفریدم ایشان را که بر خدایی من سودشان بود بسیار

بلکه آنان را آفریدم تا با شناختِ من، خودشان از فضل و بخشش من بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: اشاره به هدف خلقت که تعالی و تکامل خودِ انسان است.

زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار

در پی زیان ما نباش، چرا که از جانب ما هیچ زیانی به تو نمی‌رسد و کارهای ما تأثیری در سود و زیان تو ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نیازی مطلق باری‌تعالی.

قوی بکن من دل مرده را به زندگیی که مرده ام من مسکین به زندگی صد بار

دلی را که مرده است و از معنویت تهی گشته، با زندگی حقیقی و الهی زنده کن؛ چرا که منِ مسکین در این دنیا بارها و بارها از نظر روحی مرده‌ام.

نکته ادبی: مرده بودن دل: استعاره از دوری از حق و بی‌حسی روحانی.

کسی که یاد کند در دعای خیر مرا به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر

کسی که مرا در دعاهای خیر خود یاد می‌کند، تو به فضل و کرم خود همه حاجت‌هایش را به خیر و نیکی برآورده کن.

نکته ادبی: پایان‌بندی با دعا در حق مخاطبان و خوانندگان.