دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

عطار
ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار
نیل برکش چشم بد را و سوی روحانیان پای کوبان دسته گل بر برین نیلی حصار
قدسیان دربند آن تا کی برآیی زین نهاد تو هنوز اندر نهاد خویشی آخر شرم دار
گر غریب از شهریی کی ره بری سوی دهی چون بماندی در غریبی شهر بند پنج و چار
گیرم آنچت آرزو آن است حاصل شد همه چیست آن حاصل همه بی حاصلی روز شمار
چون نخواهد بود گامی کام دل همراه تو پس تو بر هر آرزو انگار گشتی کامکار
نیست ممکن در همه گیتی کسی را خوش دلی گر هوای خوش دلی داری ز دنیا کن کنار
مشک در دنیا ز خون است و گلاب او ز اشک گر خوشی جویی ز خون و اشک خون خور و اشک بار
پاره ای چوب است آن عودی که می گویی خوش است وان خوشی چون بنگری نیکو بود دود و بخار
ماهتابش در گذارش و آفتابش زردروی اخترانش در وبال و آسمانش سوکوار
غنچه را لب بسته بینی نسترن را پاره دل لاله را در زیر خون بینی و نرگس را نزار
صبر باید کرد سالی راست تا گل بردمد وز تگرگ سرشکن بر سر کنندش سنگسار
گر درین بستان درختی سبز گردد بارور سنگش اندازند تا عریان شود از برگ و بار
ور درختی بارور نبود ببرندش ز هم پس بسوزند وبرآرند از وجود او دمار
گر درین خرمن به صد سختی بکاری دانه ای تا خوری برزان بباید کرد سالی انتظار
آدم از یک دانه سیصد سال خون از دیده ریخت تا اجازت آمدش کان دانه گر خواهی بکار
چون پدر او بود ما را نیز این میراث ازوست چون توانی بود بی غم لقمه ای را خواستار
چون نبود او را روا بی این همه غم دانه ای خویشتن را لقمه ای بی غم روا هرگز مدار
کمتر از آبی بود صد خاشه آید در دهانت تا خوری از کوزه ای یک شربت آب خوش گوار
بر جمال گل که دستی زد درین گلزار تنگ تا که گلزاری نکرد از خون دستش زخم خار
کس نکرد از می تهی یک جام تا روز دگر صد قدح پر خون نکرد از چشم او رنج خمار
گرچه با شفقت بود مشاطه بی صد آبله نیست ممکن در جهان دست عروسان را نگار
گوش طفلان درد باید کرد و چندان رنج دید تا اگر زر باشدش روزی بسازد گوشوار
دنیی سگ طبع خوی گربگان دارد از آنک چون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوار
قوت خود سازد همی آن بچه را از دوستی دشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدار
چون کناری نیست این غم را میان دربند چست در میان غمگنان از خون دل پر کن کنار
دیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رو در نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبار
مور را بین در میان گور آن کس دانه کش کز تکبر زهر می انداخت از لب همچو مار
از غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیز زانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار
چشم دلبندان نرگس چشم خاک راه گشت چشم معنی برگشای و چشم عبرت برگمار
جمله در زیرزمین در خاک برهم ریخته زلف های تابدار و لعل های آبدار
آنکه سر بر آسمان می سود از خوبی خویش ساعد سیمینش در زیر زمین شد تارتار
زیر خاک از بس که ماه سرو قامت پست شد بار می ندهد ز بیم خویش سرو جویبار
خون دلهای عزیزان است در دل سوخته آن همه سرخی که می بینی ز روی لاله زار
نرگس از چشم بتی رسته است و سنبل از خطی گل ز روی چون قمر سنبل ز زلف بیقرار
این همه گلهای رنگارنگ از بیرون نکوست کز درون خاک می جوشند چون خون در تغار
لاجرم هر گل که می خندد به ظاهر در جهان زار می گرید برو چون خونیان ابر بهار
مرغ می زارد به زاری بر سر این خفتگان خاک کن بر خفتگان خاک یارب مرغزار
نیست کس زیر زمین بی صد دریغا ای دریغ کز دریغا نیست سود و جز دریغا نیست کار
جملگی زندگانی رنج و بار دایم است وانگهی مرگی بر سر باری و چندین رنج و بار
گوییا ما را تمامت نیست چندین بار و رنج گر به مرگ تلخ شیرینش نکردی روزگار
آری آری گرچه پایانی ندارد رنج دل جمله سر برنه که نیست از هرچه هستت پایدار
جان و تن یاران بهم بودند باهم مدتی عاقبت از هم جدا خواهند گشت این هر دو یار
چون جدا خواهند گشت ایشان و دور از یکدگر خیز و بر روز فراق هر دو بگری زار زار
جان کجا گیرد قرار اندر غرور نفس شوم کین یک از دارالغرور است و آن یک از دارالقرار
گر خلاص خویش خواهی دل همی بر جان منه آنکه جانت داد چون جان باز خواهد جان سپار
چیست دنیا چاه و زندانی و ما زندانیان یک به یک را می برند از چاه و زندان زیر دار
تو چنین فارغ نیندیشی که روزی هم تو را زیر دار آرند ناگه دیده پر خون دل فکار
دستگیرت کرده زیر دار مرگ آرند زود وانگه آنجا کی خزند از چون تویی این کار و بار
چون زنخدان تو بربندند روز واپسین جز ز نخ چبود در آن دم مال و ملک و کار و بار
نیستی در پنجهٔ مرگ ار ز سنگ و آهنی گردتر از رستم و روئین تر از اسفندیار
چند خسبی روز روشن گشت چشمت بازکن چند باشی پای مال نفس آخر سر برآر
پار بهتر بود از پارینه هیچت یاد هست ای بتر امروز از دی و هر امسالی ز پار
هست بنیادی که عمرت راست بر کردار باد کی بود بر باد آخر هیچ بنیاد استوار
عمر تو هفتاد شد و این کم زنان مهره دزد می برندت هفده عذرا شرم بادت زین قرار
چون نماندی نرد عمر و هیچ از عمرت نماند توبه کن امروز تا فردا نمانی شرمسار
چون بخواهی مرد و جز حق دست گیرت نیست کس پای در نه مردوار و دست ازین و آن بدار
در هوا شو ذره وار از شوق حق چون اهل دل تا شود بر جان تو خورشید عزت آشکار
حلقهٔ گوشی شو اندر حلقهٔ مردان دین حلقهٔ حق گیر و سر می زن برآن در حلقه وار
کردگارا عفو کن جرمی که کردم در جهان کز جهان بیرون نشد بسیار کس جز جرمکار
جرم من جایی که فضل توست دانی کاندک است زینهارم ده به فضل خویش یارب زینهار
از سر نادانیی گر بنده ای جرمی بکرد از سر آن درگذر وز بنده خود در گذار
هیچ کاری کان به کار آید نکردم یک نفس وین نفس دستی تهی دارم دلی امیدوار
گر بیامرزی مرا دانی که حکمت لایق است معصیت از بنده و آمرزش از آمرزگار
چون تو را نیست از بد و نیک ما سود و زیان بی نیازی از بد و از نیک چون ما صد هزار
پادشاها قادرا عطار عاجز خاک توست در پذیرش تا شود در هر دو گیتی اختیار
یارب از رحمت نثار نور کن بر جان آنک کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی عمیق و اندوهگین از نگرش زاهدانه به جهان هستی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه و نمادهای حماسی و عرفانی، دنیا را نه به عنوان جایگاهی برای آسودن، بلکه به مثابه‌ی زندان و بستری برای رنج و بی‌وفایی ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر شعر، فضایی هشداردهنده و عبرت‌آموز است که مخاطب را به گسستن از تعلقات دنیوی و توجه به واقعیتِ فناپذیریِ هستی فرامی‌خواند.

شاعر با بیانِ پوچیِ حاصلِ زیستن در دنیا، از گل‌ها و لاله‌ها تا انسان‌ها و بزرگانِ تاریخ، همگان را در برابرِ چرخه‌ی بی‌رحمِ زمانه و مرگ یکسان می‌بیند. پیام اصلی، دعوت به بیداری و نگاه کردن به گورستان با چشمِ عبرت است؛ چرا که زیبایی‌های ظاهری دنیا، تنها پوششی بر رنج‌های نهفته و خونِ دل‌های چیده شده است و سرانجامِ همه، غبارِ خاک شدن است.

معنای روان

ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار

ای کسی که پرتوی از بهشت هستی، از این جایگاه تاریک و تنگِ دنیا دوری کن؛ تو شایسته‌ی آن نوری هستی که هیچ آتشی (شهوت و هوس) به آن دسترسی ندارد.

نکته ادبی: مشکوة در آیه نور قرآن به کار رفته و به معنای طاقچه یا جای چراغ است.

نیل برکش چشم بد را و سوی روحانیان پای کوبان دسته گل بر برین نیلی حصار

این حجابِ آسمانِ کبود (نیلی حصار) را کنار بزن و با شادی و شور، به سوی عالمِ ارواحِ پاک پرواز کن.

نکته ادبی: نیل به معنای رنگ آبی است که به آسمان اشاره دارد.

قدسیان دربند آن تا کی برآیی زین نهاد تو هنوز اندر نهاد خویشی آخر شرم دار

فرشتگان (قدسیان) در حیرت‌اند که تو تا کی در این بندِ جسمانی اسیر خواهی ماند؛ در حالی که هنوز در بندِ وجودِ خویش گرفتار هستی، شرم کن و از آن رها شو.

نکته ادبی: نهاد در اینجا به معنای ذات و طبیعتِ مادیِ انسان است.

گر غریب از شهریی کی ره بری سوی دهی چون بماندی در غریبی شهر بند پنج و چار

اگر در این دنیا غریبه‌ای و راهِ بازگشت به وطن (عالم معنا) را نمی‌شناسی، به این دلیل است که در دنیایی که حاصلِ پنج حواس و چهار طبع است، گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: پنج و چهار اشاره به پنج حس و چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) در جهان مادی است.

گیرم آنچت آرزو آن است حاصل شد همه چیست آن حاصل همه بی حاصلی روز شمار

فرض کن به هر آرزویی که داشتی رسیدی؛ در نهایت، این دستاورد در روزِ محاسبه و رستاخیز چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: روز شمار اشاره به روز قیامت دارد.

چون نخواهد بود گامی کام دل همراه تو پس تو بر هر آرزو انگار گشتی کامکار

چون قرار نیست هیچ‌گاه کامِ دل در این دنیا همراه تو باشد، پس تصور کن که به تمامِ آرزوهایت رسیده‌ای و بی‌خیالِ آن شو.

نکته ادبی: کامکار به معنای کامروا و کسی است که به آرزویش رسیده است.

نیست ممکن در همه گیتی کسی را خوش دلی گر هوای خوش دلی داری ز دنیا کن کنار

در تمام این جهانِ فانی، رسیدن به آرامشِ واقعی ممکن نیست؛ اگر به دنبالِ آسایشِ دل هستی، از دنیا چشم بپوش.

نکته ادبی: کنار کردن به معنای فاصله گرفتن و دوری گزیدن است.

مشک در دنیا ز خون است و گلاب او ز اشک گر خوشی جویی ز خون و اشک خون خور و اشک بار

عطر (مشک) در دنیا حاصلِ خون است و گلاب حاصلِ اشک؛ اگر به دنبالِ شادی هستی، باید خونِ دل بخوری و اشک بریزی.

نکته ادبی: اشاره به استخراج عطریات که همواره با سختی و فرآیندهای دردناک همراه است.

پاره ای چوب است آن عودی که می گویی خوش است وان خوشی چون بنگری نیکو بود دود و بخار

آن عودی که می‌گویی خوش‌بوست، تکه‌ای چوب است و آن خوشی که از آن یاد می‌کنی، در حقیقت چیزی جز دود و بخارِ زودگذر نیست.

نکته ادبی: تشبیه عود به دود و بخار، بیانی برای ناپایداری لذات است.

ماهتابش در گذارش و آفتابش زردروی اخترانش در وبال و آسمانش سوکوار

نورِ ماه در حالِ گذر است و خورشیدِ آن (عمر دنیا) رو به زردی و افول می‌رود؛ ستارگانش در گرفتاری (وبال) و آسمانش سوگوار است.

نکته ادبی: وبال به معنای بلا و گرفتاری است.

غنچه را لب بسته بینی نسترن را پاره دل لاله را در زیر خون بینی و نرگس را نزار

غنچه را می‌بینی که لب بسته است و نسترن را که دلش پر از غم است؛ لاله آغشته به خون است و نرگس (گل) خسته و بیمار است.

نکته ادبی: استفاده از تشخیص برای توصیف حالاتِ گل‌ها در باغِ دنیا.

صبر باید کرد سالی راست تا گل بردمد وز تگرگ سرشکن بر سر کنندش سنگسار

باید یک سالِ تمام صبر کنی تا گل بروید، اما تگرگ‌های سنگین آن را سنگسار کرده و از بین می‌برند.

نکته ادبی: تگرگ نمادی از حوادثِ ناگوارِ روزگار است.

گر درین بستان درختی سبز گردد بارور سنگش اندازند تا عریان شود از برگ و بار

اگر در این دنیا درختی سبز شود و میوه دهد، سنگش می‌زنند تا عریان شود و محصولش را از دست بدهد.

نکته ادبی: کنایه از این که موفقیت و ثمردهی در دنیا با آزار و حسادت همراه است.

ور درختی بارور نبود ببرندش ز هم پس بسوزند وبرآرند از وجود او دمار

و اگر درختی بی‌ثمر باشد، آن را قطع می‌کنند و می‌سوزانند و ریشه‌اش را از بین می‌برند.

نکته ادبی: دمار برآوردن یعنی نابود کردن و ریشه‌کن کردن.

گر درین خرمن به صد سختی بکاری دانه ای تا خوری برزان بباید کرد سالی انتظار

اگر در این دنیا با سختیِ فراوان دانه‌ای بکاری، برای برداشتِ محصولش باید یک سال انتظار بکشی.

نکته ادبی: اشاره به رنجِ طاقت‌فرسای کشاورزی به عنوان تمثیلی از زندگی.

آدم از یک دانه سیصد سال خون از دیده ریخت تا اجازت آمدش کان دانه گر خواهی بکار

حضرت آدم پس از آن حادثه، سیصد سال اشک ریخت تا اجازه یافت که آن دانه‌ی (گندم/آگاهی) را بکارد.

نکته ادبی: اشاره به روایتِ توبه‌ی آدم و سختیِ زمینی شدنِ او.

چون پدر او بود ما را نیز این میراث ازوست چون توانی بود بی غم لقمه ای را خواستار

چون پدرمان آدم بوده، این رنج میراثِ اوست که به ما رسیده؛ پس چطور توقع داری بدون رنج، روزی به دست آوری؟

نکته ادبی: اشاره به رنجِ زیستن به عنوان میراثِ بشری.

چون نبود او را روا بی این همه غم دانه ای خویشتن را لقمه ای بی غم روا هرگز مدار

وقتی پدرمان (آدم) برای دانه‌ای نان هم باید آن‌قدر رنج می‌کشید، تو هم نباید انتظار داشته باشی که لقمه‌ای را بدون غم و درد به دست بیاوری.

نکته ادبی: تاکید بر تداومِ سنتِ رنج در جهان.

کمتر از آبی بود صد خاشه آید در دهانت تا خوری از کوزه ای یک شربت آب خوش گوار

بیش از صد بار باید از آبِ کوزه بنوشی و خاشاک از دهانت بیرون بیاید، تا یک جرعه آبِ گوارا نصیبت شود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه لذت‌های کوچک هم با آلودگی و زحمت همراهند.

بر جمال گل که دستی زد درین گلزار تنگ تا که گلزاری نکرد از خون دستش زخم خار

هیچ دستی به گلِ این دنیا دست نزد، مگر اینکه خارهایش دستِ او را زخمی کرد و به خون کشید.

نکته ادبی: گلزارِ تنگ استعاره از دنیای محدود است.

کس نکرد از می تهی یک جام تا روز دگر صد قدح پر خون نکرد از چشم او رنج خمار

هیچ‌کس جامی از می ننوشید که روز بعد، از خمارِ آن، صد قدح خون از چشمانش نچکد.

نکته ادبی: خمار به معنای اثرِ بدِ مستی و پیامدهای دردناکِ لذت است.

گرچه با شفقت بود مشاطه بی صد آبله نیست ممکن در جهان دست عروسان را نگار

اگرچه مشاطه‌گر (آرایشگر) با مهربانی دستِ عروس را می‌آراید، اما بدون زخم و تاول، نمی‌توان دستِ عروسان را نگار کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زیبایی و آرایش هم با درد و رنجِ مقدماتی همراه است.

گوش طفلان درد باید کرد و چندان رنج دید تا اگر زر باشدش روزی بسازد گوشوار

گوشِ کودکان باید درد بکشد و رنجِ سوراخ شدن را تحمل کند، تا اگر روزی طلا داشتند، بتوانند گوشواره‌ای به آن بیاویزند.

نکته ادبی: نمادپردازیِ درد به عنوانِ شرطِ رسیدن به زیور.

دنیی سگ طبع خوی گربگان دارد از آنک چون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوار

دنیا خویی سگ‌صفت و گربه‌صفت دارد؛ چرا که حتی وقتی بچه می‌زاید، تا زمانی که بچه شیرخوار است...

نکته ادبی: تشبیه دنیا به حیواناتِ درنده در برخورد با فرزند.

قوت خود سازد همی آن بچه را از دوستی دشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدار

آن بچه را از روی دوستیِ کاذب، دشمنِ جانِ او می‌شود و نه دوستدار و حامی‌اش.

نکته ادبی: ادامه‌ی تمثیلِ سگ و گربه در موردِ بی‌رحمیِ دنیا نسبت به آنچه خود پرورانده است.

چون کناری نیست این غم را میان دربند چست در میان غمگنان از خون دل پر کن کنار

چون این غمِ دنیا پایانی ندارد، محکم کمر ببند و در میانِ غمگساران، دامنِ خود را از خونِ دل پر کن.

نکته ادبی: کنار به معنای دامن است.

دیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رو در نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبار

چشمانت را پُر اشک کن و جانت را پُر از غم، برخیز و به گورستان برو و با نگاهی عبرت‌آمیز به آن بنگر.

نکته ادبی: چشمِ اعتبار یعنی نگاهِ عبرت‌بین.

مور را بین در میان گور آن کس دانه کش کز تکبر زهر می انداخت از لب همچو مار

مورچه‌ها را در گورِ آن کسی ببین که زمانی از روی تکبر، مثلِ مار زهر می‌پاشید.

نکته ادبی: تمثیلِ زوالِ قدرتِ مستکبران در برابرِ خاک.

از غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیز زانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار

خاکِ راه را بر سر و رویت مپاش، چرا که این خاکی که اکنون زیرِ پا می‌بینی، زمانی انسانی عزیز بوده که اکنون به غبار تبدیل شده است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ بازگشت به خاک.

چشم دلبندان نرگس چشم خاک راه گشت چشم معنی برگشای و چشم عبرت برگمار

چشمانِ زیبایی که همچون نرگس بود، اکنون به خاکِ راه تبدیل شده؛ چشمِ دل بگشا و با نگاهی عبرت‌بین به دنیا بنگر.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمانِ زیباست.

جمله در زیرزمین در خاک برهم ریخته زلف های تابدار و لعل های آبدار

همه در زیرِ زمین در هم آمیخته‌اند؛ موهای تاب‌دار و لب‌های سرخ و زیبا که اکنون در خاک پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: لعل به معنای لبِ سرخ است.

آنکه سر بر آسمان می سود از خوبی خویش ساعد سیمینش در زیر زمین شد تارتار

کسی که از زیباییِ خود سر بر آسمان می‌سایید، اکنون دست‌های سفید و زیبایش زیرِ خاک تکه‌تکه شده است.

نکته ادبی: ساعدِ سیمین استعاره از دستِ زیبا و لطیف است.

زیر خاک از بس که ماه سرو قامت پست شد بار می ندهد ز بیم خویش سرو جویبار

زیرِ خاک آن‌قدر زیبا و سروقامتان دفن شده‌اند که دیگر سروِ جویبار هم از ترسِ سرنوشتِ خود، قد راست نمی‌کند.

نکته ادبی: تشخیصِ سرو و دادنِ صفتِ ترس به آن.

خون دلهای عزیزان است در دل سوخته آن همه سرخی که می بینی ز روی لاله زار

آن همه سرخی که در گل‌های لاله می‌بینی، در واقع خونِ دل‌های عزیزانِ از دست رفته است که در خاک می‌جوشد.

نکته ادبی: توجیهِ شاعرانه برای رنگِ سرخِ لاله.

نرگس از چشم بتی رسته است و سنبل از خطی گل ز روی چون قمر سنبل ز زلف بیقرار

نرگس از چشمِ زیبارویان روییده و سنبل از خط و خالِ صورتشان؛ گل‌ها از روی چون ماه و سنبل‌ها از زلف‌های بی‌قرارِ آنان به وجود آمده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه اجزای گل به اعضای بدنِ معشوق.

این همه گلهای رنگارنگ از بیرون نکوست کز درون خاک می جوشند چون خون در تغار

این گل‌های رنگارنگ که در ظاهر زیبا هستند، از درونِ خاک می‌جوشند، همان‌طور که خون در ظرف می‌جوشد.

نکته ادبی: تغار ظرفی سفالی است؛ تشبیه خاک به ظرفِ خون.

لاجرم هر گل که می خندد به ظاهر در جهان زار می گرید برو چون خونیان ابر بهار

بنابراین هر گلی که در ظاهر می‌خندد، ابرهای بهاری همچون قاتلان بر سرِ آن زار زار گریه می‌کنند.

نکته ادبی: پارادوکسِ خنده‌ی گل و گریه‌ی ابر.

مرغ می زارد به زاری بر سر این خفتگان خاک کن بر خفتگان خاک یارب مرغزار

پرنده بر سرِ این خفتگان در خاک با زاری می‌خواند؛ ای کاش خاک بر سرِ این خفتگان می‌پاشیدند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ حیات در برابرِ مرگ.

نیست کس زیر زمین بی صد دریغا ای دریغ کز دریغا نیست سود و جز دریغا نیست کار

در زیرِ زمین کسی نیست که فریادِ «دریغا» نداشته باشد؛ اما این افسوس خوردن‌ها سودی ندارد و کاری از پیش نمی‌برد.

نکته ادبی: تکرارِ دریغ برای نشان دادنِ حسرتِ ابدی.

جملگی زندگانی رنج و بار دایم است وانگهی مرگی بر سر باری و چندین رنج و بار

تمامِ زندگی رنج و باری سنگین است و مرگ هم که بر سرِ این همه رنج می‌آید، باری مضاعف است.

نکته ادبی: انتقاد از دوگانگیِ رنجِ زندگی و مرگ.

گوییا ما را تمامت نیست چندین بار و رنج گر به مرگ تلخ شیرینش نکردی روزگار

انگار رنج‌های ما کافی نبود، که روزگار با مرگِ تلخ، شیرینیِ زندگی را هم از بین برد.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ شاعرانه.

آری آری گرچه پایانی ندارد رنج دل جمله سر برنه که نیست از هرچه هستت پایدار

آری، اگرچه رنج‌های دل پایانی ندارد، اما سر به فرمانِ مرگ بسپار، چرا که هیچ‌چیز در این جهان پایدار نیست.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابرِ فنا.

جان و تن یاران بهم بودند باهم مدتی عاقبت از هم جدا خواهند گشت این هر دو یار

جان و تن که مدتی یارانِ هم بودند، عاقبت از هم جدا خواهند شد.

نکته ادبی: اشاره به جدایی روح از بدن در هنگام مرگ.

چون جدا خواهند گشت ایشان و دور از یکدگر خیز و بر روز فراق هر دو بگری زار زار

چون جدایی حتمی است، برخیز و بر این روزِ فراق، زار زار گریه کن.

نکته ادبی: تاکید بر سوگواری برایِ جداییِ ابدی.

جان کجا گیرد قرار اندر غرور نفس شوم کین یک از دارالغرور است و آن یک از دارالقرار

جان چطور در دنیای فریبنده (دارالغرور) آرام بگیرد، در حالی که یکی متعلق به این دنیاست و دیگری متعلق به سرای جاودان (دارالقرار)؟

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ دنیا (غرور) و آخرت (قرار).

گر خلاص خویش خواهی دل همی بر جان منه آنکه جانت داد چون جان باز خواهد جان سپار

اگر آزادیِ خود را می‌خواهی، دل به جان (حیات دنیوی) نبند؛ کسی که جان را به تو داده، روزی آن را باز پس خواهد گرفت.

نکته ادبی: اشاره به امانت بودنِ جان.

چیست دنیا چاه و زندانی و ما زندانیان یک به یک را می برند از چاه و زندان زیر دار

دنیا چیست؟ چاه و زندانی است که ما زندانیانِ آن هستیم؛ همه را یکی‌یکی از این چاه به سمتِ چوبه‌ی دار (مرگ) می‌برند.

نکته ادبی: دار استعاره از مرگ و چوبه‌ی اعدام.

تو چنین فارغ نیندیشی که روزی هم تو را زیر دار آرند ناگه دیده پر خون دل فکار

تو که این‌قدر فارغ‌بال هستی، فکر نمی‌کنی که روزی هم تو را ناگهان با چشمانِ گریان به سویِ مرگ ببرند؟

نکته ادبی: هشدار به غفلت‌زدگان.

دستگیرت کرده زیر دار مرگ آرند زود وانگه آنجا کی خزند از چون تویی این کار و بار

تو را دستگیر می‌کنند و زیرِ دارِ مرگ می‌آورند؛ آنجا دیگر مال و دارایی‌ات به کارِ تو نخواهد آمد.

نکته ادبی: بی‌ارزش بودنِ متاعِ دنیوی هنگامِ مرگ.

چون زنخدان تو بربندند روز واپسین جز ز نخ چبود در آن دم مال و ملک و کار و بار

وقتی در لحظه‌ی مرگ چانه‌ات را می‌بندند، در آن لحظه دیگر مال و ملک و کارِ دنیا به چه کارت می‌آید؟

نکته ادبی: اشاره به رسمِ بستنِ چانه‌ی میت.

نیستی در پنجهٔ مرگ ار ز سنگ و آهنی گردتر از رستم و روئین تر از اسفندیار

اگر حتی از سنگ و آهن هم ساخته شده باشی، باز هم در چنگال مرگ گرفتار می‌شوی؛ چرا که مرگ قوی‌تر از پهلوانانی چون رستم و رویین‌تنی چون اسفندیار است و کسی را یارای گریز از آن نیست.

نکته ادبی: استفاده از اسامی اسطوره‌ای برای تبیینِ شکست‌ناپذیری مرگ در برابر قدرت‌های بشری.

چند خسبی روز روشن گشت چشمت بازکن چند باشی پای مال نفس آخر سر برآر

تا کی در خواب غفلت مانده‌ای؟ زمانه روشن و آگاه شده است، چشمانت را باز کن. تا چه زمانی می‌خواهی اسیرِ خواهش‌های نفسانی باشی؟ از این بند رها شو و سر برآور.

نکته ادبی: استعاره از خواب برای غفلت و بیداری برای آگاهی و سلوک.

پار بهتر بود از پارینه هیچت یاد هست ای بتر امروز از دی و هر امسالی ز پار

آیا به یاد داری که پارسال وضعیتت بهتر از سال‌های قبل بود؟ افسوس که امروزت از دیروز و سالِ امسالت از پارسال بدتر شده است.

نکته ادبی: پارینه در اینجا به معنای سال گذشته است و شاعر بر سیر نزولی کیفیت معنوی زندگی تاکید دارد.

هست بنیادی که عمرت راست بر کردار باد کی بود بر باد آخر هیچ بنیاد استوار

عمرت را بر پایه کارهای بیهوده بنا کرده‌ای؛ در حالی که می‌دانی هیچ بنایی که بر باد استوار باشد، ماندگار و محکم نیست.

نکته ادبی: بنیاد بر باد نهادن کنایه از انجام کارهای پوچ و بی‌حاصل است.

عمر تو هفتاد شد و این کم زنان مهره دزد می برندت هفده عذرا شرم بادت زین قرار

هفتاد سال از عمرت گذشت و این روزگارِ حیله‌گر، همچون دزدی که مهره‌های بازی را می‌رباید، فرصت‌های زندگی‌ات را از تو گرفت؛ آیا از این وضعیت شرم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: تعبیر مهره‌دزد برای روزگار، استعاره‌ای از غارتگریِ زمان است.

چون نماندی نرد عمر و هیچ از عمرت نماند توبه کن امروز تا فردا نمانی شرمسار

چون بازیِ عمر به پایان رسیده و دیگر فرصتی برایت باقی نمانده است، امروز توبه کن تا فردا در پیشگاه خداوند شرمنده و سرافکنده نباشی.

نکته ادبی: نرد عمر استعاره از بازیِ زندگی است که در آن مهره‌ها به تدریج از دست می‌روند.

چون بخواهی مرد و جز حق دست گیرت نیست کس پای در نه مردوار و دست ازین و آن بدار

چون سرانجامِ کار مرگ است و جز خداوند کسی نمی‌تواند دستگیرِ تو باشد، همچون مردانِ راه، قدم در این مسیر بگذار و دست از دلبستگی به غیرِ او بشوی.

نکته ادبی: دست گرفتن کنایه از یاری رساندن و دست داشتن کنایه از دلبستگی است.

در هوا شو ذره وار از شوق حق چون اهل دل تا شود بر جان تو خورشید عزت آشکار

همچون ذره‌ای در هوا، از اشتیاق رسیدن به حق، سبک‌بال باش و در پیِ او پرواز کن تا خورشیدِ عزت و سربلندی بر جانت بتابد.

نکته ادبی: ذره‌وار بودن، نمادِ فنایِ در عشق و سبک‌باریِ سالک است.

حلقهٔ گوشی شو اندر حلقهٔ مردان دین حلقهٔ حق گیر و سر می زن برآن در حلقه وار

در حلقه اهلِ دین و حقیقت، گوش‌به‌فرمان باش و خود را خادمِ آنان کن؛ دست در دستِ حقیقت بگذار و همچون حلقه‌ی کوبه، مدام بر درِ رحمتِ الهی بکوب.

نکته ادبی: حلقه گوش‌بودن کنایه از بندگی و اطاعت است.

کردگارا عفو کن جرمی که کردم در جهان کز جهان بیرون نشد بسیار کس جز جرمکار

پروردگارا، گناهی را که در این دنیا مرتکب شده‌ام، ببخش؛ چرا که در این جهان، جز گنهکاران کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به عمومیتِ لغزشِ بشری در برابر کمال مطلق الهی.

جرم من جایی که فضل توست دانی کاندک است زینهارم ده به فضل خویش یارب زینهار

ای خداوند، تو بهتر می‌دانی که گناهِ من در برابر بزرگی و بخشش تو، ناچیز است؛ پس به لطفِ خویش مرا پناه ده و امان عطا کن.

نکته ادبی: زینهار خواستن به معنای طلبِ امان و پناهندگی است.

از سر نادانیی گر بنده ای جرمی بکرد از سر آن درگذر وز بنده خود در گذار

اگر بنده تو از سرِ نادانی و جهل خطایی کرده است، تو که بخشنده‌ای، از سرِ بزرگواری‌ات از خطای او چشم‌پوشی کن.

نکته ادبی: تضادِ جهلِ بنده با علم و بزرگواریِ حق.

هیچ کاری کان به کار آید نکردم یک نفس وین نفس دستی تهی دارم دلی امیدوار

من حتی برای یک لحظه هم کاری که شایسته درگاه تو باشد انجام ندادم؛ اکنون با دستانی خالی از عمل، اما دلی امیدوار به سوی تو آمده‌ام.

نکته ادبی: دست تهی نمادِ فقدانِ توشه و عملِ صالح است.

گر بیامرزی مرا دانی که حکمت لایق است معصیت از بنده و آمرزش از آمرزگار

اگر مرا بیامرزی، درخورِ حکمت و شأنِ توست؛ زیرا معصیت شأنِ بنده است و آمرزش، شأنِ پروردگارِ آمرزگار.

نکته ادبی: اشاره به حکمت الهی که اقتضای بخشش دارد.

چون تو را نیست از بد و نیک ما سود و زیان بی نیازی از بد و از نیک چون ما صد هزار

چون از نیک و بدِ ما سود یا زیانی به تو نمی‌رسد، تو از بندگانِ بی‌شمارِ خود بی‌نیازی.

نکته ادبی: تأکید بر صفتِ غنایِ مطلقِ خداوند.

پادشاها قادرا عطار عاجز خاک توست در پذیرش تا شود در هر دو گیتی اختیار

خداوندا، ای پادشاهِ توانا، عطار همان خاکسارِ ناچیزِ درگاهِ توست؛ او را بپذیر تا در هر دو عالم به سعادت و سربلندی برسد.

نکته ادبی: خاک بودن استعاره از تواضع و کوچکی در برابر کبریایی حق است.

یارب از رحمت نثار نور کن بر جان آنک کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار

خداوندا، رحمتت را نثارِ جانِ کسی کن که با خلوصِ نیت، روزی برای من دعا می‌کند.

نکته ادبی: دعای خیر برای دیگران نشان‌دهنده‌ی روحِ بزرگ و پاکِ شاعر است.