دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

عطار
ای پرده ساز گشته درین دیر پرده در تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
چون کرم پیله پرده خود را کند تمام زان پرده گور او کند این دیر پرده در
چون وقت کار توست چه غافل نشسته ای برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور
چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر
چون دانه و زمین بود و آب بر سری آن به که کشت و ورز کند مرد برزگر
گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر
کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر
از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی الحجر
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است از راه پنج حس تو فروبند هفت در
پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار زیرا که هست زیر صراط آتش سقر
بیدار گرد ای دل غافل که در جهان همچون خران نیامده ای بهر خواب و خور
تو خفته ای ز جهل و مرا هست صبر آنک تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر
کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر
برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر
گل کن ز خون دیده همه خاک سجده گاه زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر
خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر
چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست آخر بدان چگونه رسد قوت بشر
پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان پندار تو بس است عذاب تو ای پسر
چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ موری بمرد در همه اقصای بحر و بر
چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل جایی که ناپدید شود صد جهان گهر
انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر
گر مرد راه بین شده ای عیب کس مبین از زاغ چشم بین و ز طاووس پر نگر
بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر
سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر
تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر
زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر
از فتنه و بلا نتوانی گریختن گر فی المثل چو مرغ برآری هزار پر
فرزند آدم است که هرجا که فتنه ای است در هر دو کون هست سوی او نهاده سر
صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر
در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد کاندر سخن معاینه می افکند شرر
در وقت حرص تا که به دست آورد جوی گویی که گشت هر سر موییش دیده ور
در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر
صد بار خون خویش کند خلق را حلال تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر
اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر
اول سوال گور و عذابی که دور باد وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر
بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب بر جان خود بترس و بیندیش الحذر
چندین هزار دام بلا هست در رهت خود را نگاه دار ازین دام پر خطر
آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه گر
وانگه به روز حشر به پیش جهانیان واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر
نیک و بدی که کرد درآید به گرد او وارند هرچه کرد بد و نیک در شمر
راه صراط تیزتر از تیغ پیش او دوزخ به زیر او در و او می رود ز بر
او در میان خوف و رجا می تپد ز بیم تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر
جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم چون در چنین مقام سخن نیست معتبر
درمان آدمی به حقیقت فنای اوست تا لذتی بیابد و عمری برد به سر
ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر
در زیر خاک با دل پر خون چگونه اید تا کی کنید در شکم خاک خون زبر
آخر نگه کنید که بعد از هزار سال زیر قدم چگونه بماندید پی سپر
آگاه می شدید چو موری همی گذشت چون شد که گشت چشم شما مور را ممر
زین پیش بوده اید جگر گوشهٔ جهان اکنون چه شد که آب ندارید در جگر
زین پیش در شما اثری کرد هر سخن پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر
زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید امروز جمله گرد و غبارید سر به سر
شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر
آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر
آن کو ز عز و ناز نمی کرد چشم باز افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در
چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر
یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر
از بیم قهر تو دل عطار خسته شد از روی لطف در من دلخسته کن نظر
چیزی که دیدی از من آشفته روزگار ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر
هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، یک موعظه‌یِ اخلاقی و عرفانی در نکوهشِ دلبستگی به دنیا و غفلت از حقیقتِ مرگ است. شاعر با بهره‌گیری از نمادِ کرمِ پیله، زندگیِ انسانِ مادی‌گرا را به تندیدنِ پیله‌ای به دورِ خویش تشبیه می‌کند که سرانجام به گورِ او بدل می‌شود. فضایِ حاکم بر شعر، فضایی هشداردهنده، توبیخی و دعوت‌گر به بیداری است تا مخاطب پیش از فرا رسیدنِ مرگ، توشه‌ای برای آخرت بیندوزد و از غرور و شهواتِ نفسانی دوری گزیند.

در بخش‌هایِ پایانی، لحنِ شعر به پرسشگری از گذشتگان و تأمل در زوالِ بدن و تنهاییِ پس از مرگ تغییر می‌کند. شاعر با تصویرسازی از فضایِ قبر و بی‌اعتباریِ دنیا در برابرِ عظمتِ ابدیت، مخاطب را به فنایِ نفس و رجوع به حق دعوت می‌کند. مقصودِ نهایی، یادآوریِ این نکته است که دنیا خوابی بیش نیست و هوشیاریِ حقیقی در بیداری از این خوابِ غفلت و آماده‌سازی برای دیدارِ حقیقت است.

معنای روان

ای پرده ساز گشته درین دیر پرده در تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در

ای تو که در این جهانِ فریبنده به ساختنِ حجاب‌ها و خیالات مشغول شده‌ای، تا کی همچون کرم ابریشم در پیله‌یِ خود محبوس می‌مانی؟

نکته ادبی: دیر پرده‌در: استعاره از دنیا که هم جایگاهِ فریب است و هم پرده‌هایِ ظاهر را می‌درد.

چون کرم پیله پرده خود را کند تمام زان پرده گور او کند این دیر پرده در

همان‌طور که کرم پیله خانه‌اش را به دور خود می‌تند و همان پیله گور او می‌شود، این جهانِ فریبنده نیز سرانجامِ کارِ تو را به خاک می‌سپارد.

نکته ادبی: تکرارِ پرده برای تأکید بر محبوس شدنِ انسان در عملِ خویش.

چون وقت کار توست چه غافل نشسته ای برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور

اکنون که فرصتِ انجامِ کارِ خیر باقی است، چرا غافل نشسته‌ای؟ برخیز و پیش از آنکه فرصت بگذرد، به فکرِ نجاتِ خویش باش.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ عرفانیِ وقت (دمِ غنیمت) برای اشاره به فرصتِ عمر.

چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر

بیش از این با دلبستگی‌های دنیوی بر خود سختی مکن و چون کرم پیله‌تن، رنجِ بیهوده‌ بر دوشِ خود مگذار.

نکته ادبی: خرسند: قانع بودن، تضاد با رنجِ دنیا.

چون دانه و زمین بود و آب بر سری آن به که کشت و ورز کند مرد برزگر

انسان در این دنیا همچون کشاورز است؛ همان‌طور که بذر و آب و زمین برای کشت لازم است، باید برای آخرت نیز توشه‌ای اندوخت.

نکته ادبی: کشت و ورز: استعاره از اعمالِ صالح و کوششِ دنیوی.

گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر

اگر در زمانِ کشت‌وکار، کشاورز با آرامش و تدبیر عمل کند، در زمانِ برداشتِ محصول، نتیجه‌یِ نیکوی آن را خواهد دید.

نکته ادبی: برگ و بر: کنایه از نتیجه و ثمره‌یِ کار.

کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر

چگونه می‌خواهی حقایق بر قلبت آشکار شود، در حالی که آلودگی‌های نفسانی هر لحظه قلبت را تیره و تارتر می‌کند؟

نکته ادبی: نقشِ نفس: کنایه از تیرگی‌های ناشی از خواسته‌هایِ حیوانی.

از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی الحجر

از دلی که گرفتار صدها نوع شهوت است، توقعِ پذیرشِ حق نداشته باش؛ زیرا نقشِ حقیقت بر دلی که چون سنگ سخت شده، حک نمی‌شود.

نکته ادبی: کالنقش فی الحجر: تضمین از ضرب‌المثلِ عربی به معنایِ آنچه بر سنگ حک شود، پایدار است.

اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است از راه پنج حس تو فروبند هفت در

در نهادِ پررمزوراز تو هفت دوزخ (شهوات نفسانی) نهفته است؛ پس راهِ ورودِ آن‌ها را که همان حواسِ پنج‌گانه‌ات است، ببند.

نکته ادبی: اشاره به هفت خویِ نکوهیده یا درهای جهنم در آموزه‌هایِ اخلاقی.

پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار زیرا که هست زیر صراط آتش سقر

در مسیرِ شریعت و دین گام بردار و هوشیار باش؛ زیرا زیرِ این صراطِ باریک، آتشِ دوزخ شعله‌ور است.

نکته ادبی: صراط: استعاره از مسیرِ بندگی و پلِ قیامت.

بیدار گرد ای دل غافل که در جهان همچون خران نیامده ای بهر خواب و خور

ای دلِ بی‌خبر، بیدار شو؛ تو در این دنیا نیامده‌ای که فقط مانند حیوانات به خوردن و خوابیدن مشغول شوی.

نکته ادبی: خواب و خور: کنایه از غریزه و نیازهایِ حیوانی.

تو خفته ای ز جهل و مرا هست صبر آنک تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر

تو از نادانی در خوابِ غفلت هستی، اما من صبر می‌کنم تا روزِ قیامت فرا برسد و همگان در برابرِ حقیقت محشور شوند.

نکته ادبی: حشر: بازگشت به سوی حق در روز رستاخیز.

کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر

چه کسی می‌تواند با صدها زبان و از ذره‌ذره‌یِ وجودش برای حسرتِ تو بر سرنوشتت عزاداری کند؟

نکته ادبی: ذره ذره: تأکید بر عالمِ وجود که در برابرِ تقصیرِ انسان گواهی می‌دهد.

برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر

برخیز و هرآنچه از مال و جاه داری، مانندِ خاک در برابرِ ناله‌یِ سحرگاهیِ خود بر باد ده و دل از دنیا بکن.

نکته ادبی: بر باد دادن: کنایه از بی ارزش دانستن و رها کردنِ دنیا.

گل کن ز خون دیده همه خاک سجده گاه زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر

پیش از آنکه مرگ به سراغت بیاید و از گلِ وجودِ تو گیاهی بروید، با اشکِ چشم، خاکِ سجده‌گاهِ خود را گل کن.

نکته ادبی: گل کردن: استعاره از آمیختنِ خاک با اشکِ ندامت.

خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر

اگر می‌خواهی به نوری که اصلِ هستی است برسی، راهِ فروتنی و عجز را پیش بگیر؛ چرا که تنها همین عجز است که راهنماست.

نکته ادبی: عجز: در عرفان به معنایِ اعتراف به ناتوانی در برابرِ کمالِ مطلق است.

چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست آخر بدان چگونه رسد قوت بشر

مقامِ الهی که صدها هزار فرشته غرقِ نورِ آن هستند، چگونه ممکن است با عقل و قوتِ محدودِ بشری درک شود؟

نکته ادبی: قوتِ بشر: محدودیتِ ادراکِ عقلی در برابرِ ذاتِ حق.

پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان پندار تو بس است عذاب تو ای پسر

گمان کردی که در این جهان جاودانه می‌مانی؟ همین پندار و خیالِ باطل برای شکنجه و عذابِ تو کافی است.

نکته ادبی: ناگذرانی: جاودانه ماندن، ماندگار بودن.

چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ موری بمرد در همه اقصای بحر و بر

اگر موری در دوردست‌ترین جایِ دریا و خشکی بمیرد، چه کم یا زیاد می‌شود؟ مرگِ انسان نیز در برابرِ عظمتِ هستی همین‌گونه است.

نکته ادبی: اقصای بحر و بر: دورترین نقاطِ جهان.

چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل جایی که ناپدید شود صد جهان گهر

ای ساده‌دل، در جایی که گنجینه‌های عظیمِ هستی در برابرِ عظمتِ الهی ناپدید می‌شوند، ارزشِ ناچیزِ تو چیست؟

نکته ادبی: سلیم دل: قلبی که از کین و آلودگی پاک است (در اینجا به طعنه به کار رفته).

انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر

ساکت باش و سخن نگو، که پیش از تو مردانِ بزرگ و پرهنری بوده‌اند که در برابرِ اسرارِ هستی سکوت اختیار کردند.

نکته ادبی: انگشت به لب نهادن: کنایه از سکوت و حیرت.

گر مرد راه بین شده ای عیب کس مبین از زاغ چشم بین و ز طاووس پر نگر

اگر به راهِ حقیقت پیوسته‌ای، عیبِ دیگران را مگیر؛ همچون کلاغ که زاغ‌چشم است (تندبین) اما زیبایی‌های طاووس را ببین.

نکته ادبی: زاغ چشم: کنایه از تیزبینی و دقیق دیدن.

بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر

به عمرِ طولانی دل مبند؛ زیرا حقیقتِ عمرِ تو تنها همین لحظه‌ای است که در آن حضور داری.

نکته ادبی: ماحضر: آنچه حاضر و موجود است.

سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر

حضرتِ نوح سالیانِ بسیار زیست، اما سرانجام روزگار گذشت و او نیز رخت از این جهان بربست.

نکته ادبی: اشاره‌یِ تاریخی به طولِ عمرِ حضرت نوح برای نشان دادنِ ناپایداریِ دنیا.

تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر

بدان که روزگار تو را همچون مهره‌های تخته‌نرد در شش‌درِ فنا گرفتار می‌کند و راهِ فراری از مرگ نیست.

نکته ادبی: ششدر: اصطلاحی در تخته‌نرد به معنایِ بسته شدنِ تمامیِ راه‌ها و بن‌بست.

زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر

تو که از ترسِ مرگ مانندِ کاه می‌لرزی، اگر در برابرِ کوهی از مشکلات هم باشی، در برابرِ اجل چه توانی خواهی داشت؟

نکته ادبی: تضاد میان کاه (سبک و ضعیف) و کوه (سنگین و استوار).

از فتنه و بلا نتوانی گریختن گر فی المثل چو مرغ برآری هزار پر

از تقدیر و بلا نمی‌توانی بگریزی، حتی اگر مانندِ پرندگان هزاران بال برای پرواز داشته باشی.

نکته ادبی: مرغ: نمادِ پرواز و رهایی که در برابرِ قضا و قدرِ الهی ناتوان است.

فرزند آدم است که هرجا که فتنه ای است در هر دو کون هست سوی او نهاده سر

انسان همواره به دنبالِ فتنه‌ها و دلبستگی‌هاست و در هر دو جهان (دنیا و آخرت) سر به دنبالِ امورِ دنیوی دارد.

نکته ادبی: نهاده سر: کنایه از پیگیر بودن و تسلیمِ هوا و هوس شدن.

صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر

صدها رنج، بیماری، بلا، خشم، غصه و ضرر در انتظارِ انسان است که او را در خود می‌پیچد.

نکته ادبی: تکرارِ واژگانِ عاطفیِ منفی برای بیانِ هجمه‌یِ غم.

در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد کاندر سخن معاینه می افکند شرر

هنگامِ خشم، چنان آتشی از دلِ انسان زبانه می‌کشد که شعله‌هایش در گفتارش آشکار می‌شود.

نکته ادبی: شرر: زبانه و شعله‌یِ آتشِ خشم.

در وقت حرص تا که به دست آورد جوی گویی که گشت هر سر موییش دیده ور

هنگامِ حرص و طمع، انسان برای به دست آوردنِ کمترین سود، چنان با دقت و چشم‌داشت می‌نگرد که گویی تمامِ وجودش چشم شده است.

نکته ادبی: دیده ور: کنایه از حرصِ شدید و دقت در مال‌اندوزی.

در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر

هنگامِ کینه‌توزی، اگر دستش به رقیب برسد، چنان با خشونت رفتار می‌کند که همه‌چیز را نابود و تباه می‌سازد.

نکته ادبی: هبا: غبار و خاکِ پراکنده در هوا که نمادِ نابودی است.

صد بار خون خویش کند خلق را حلال تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر

انسان برای به دست آوردنِ لقمه‌ای حرام، حتی خونِ دیگران را بر خود حلال می‌کند.

نکته ادبی: مگر: به معنایِ به امیدِ چیزی.

اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر

اینجا در دنیا پر از غم و اندوه است و آنجا در آخرت نیز عذاب و حسرت‌های گوناگون در انتظارِ اوست.

نکته ادبی: بر سری: استعاره از سختی‌هایِ بعد از مرگ.

اول سوال گور و عذابی که دور باد وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر

ابتدا پرسش‌های قبر و عذاب‌های هولناک، و سپس آرمیدن در خاک که زیرِ پایِ رهگذران است.

نکته ادبی: خاکِ رهگذر: کنایه از بی‌ارزش شدنِ تنِ آدمی در خاک.

بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب بر جان خود بترس و بیندیش الحذر

ای دلِ بیچاره و غریب، بیدار باش و از سرنوشتِ خود در جهانِ پس از مرگ بترس و حذر کن.

نکته ادبی: غریب: صفتِ دل که در این جهانِ مادی از وطنِ اصلیِ خود (عالمِ معنا) دور افتاده است.

چندین هزار دام بلا هست در رهت خود را نگاه دار ازین دام پر خطر

هزاران دامِ بلا در مسیرِ زندگیِ تو گسترده شده است؛ مراقب باش و خود را از این خطرات دور نگه دار.

نکته ادبی: دامِ بلا: کنایه از عواملِ غفلت و گناه.

آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه گر

آن سری که روزگاری پر از غرور و خیالاتِ بلند بود، سرانجام به خاکی تبدیل می‌شود که کوزه‌گر با آن کوزه می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به خیام‌گونه بودنِ این مضمون (گردشِ ذراتِ بدنِ انسان در چرخه طبیعت).

وانگه به روز حشر به پیش جهانیان واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر

سپس در روزِ قیامت، در برابرِ تمامِ جهانیان، بدونِ شک از تمامِ کارهای نیک و بدِ او بازخواست خواهد شد.

نکته ادبی: واخواست: حسابرسی و بازجویی.

نیک و بدی که کرد درآید به گرد او وارند هرچه کرد بد و نیک در شمر

نیکی‌ها و بدی‌هایی که انجام داده، همچون سایه با او همراه می‌شوند و تمامیِ اعمالش به شماره در می‌آید.

نکته ادبی: شمر: شمارش و محاسبه‌یِ دقیقِ اعمال.

راه صراط تیزتر از تیغ پیش او دوزخ به زیر او در و او می رود ز بر

صراط از لبه‌یِ تیغ تیزتر است و دوزخ در زیرِ آن شعله‌ور، و انسان ناچار است از روی آن عبور کند.

نکته ادبی: تیزتر از تیغ: توصیفِ کنایی از دشواریِ عبور از پلِ صراط.

او در میان خوف و رجا می تپد ز بیم تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر

او میانِ ترس و امید سرگردان است تا بداند سرانجام جایگاهش کجاست و چه تقدیری برایش رقم می‌خورد.

نکته ادبی: خوف و رجا: دو رکنِ اصلیِ ایمان در عرفان و کلام.

جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم چون در چنین مقام سخن نیست معتبر

جانم از غم می‌سوزد، اما چاره‌ای جز سکوت ندارم؛ چرا که در چنین مقامِ والایی، سخنِ آدمی چندان اعتباری ندارد.

نکته ادبی: معتبر نبودنِ سخن در برابرِ عظمتِ الهی.

درمان آدمی به حقیقت فنای اوست تا لذتی بیابد و عمری برد به سر

درمانِ واقعیِ انسان، در فانی کردنِ نفسِ خویش است تا به لذتِ حقیقی دست یابد و عمرِ خود را به کمال برساند.

نکته ادبی: فنا: فنایِ نفس و ترکِ منیت.

ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر

ای خفتگانِ در خاک، این سکوتِ شما چیست؟ کمی از حالِ خود و آنچه پس از مرگ بر سرتان آمده خبر دهید.

نکته ادبی: خطاب به مردگان برای بیدار کردنِ مخاطبِ زنده.

در زیر خاک با دل پر خون چگونه اید تا کی کنید در شکم خاک خون زبر

در زیرِ خاک با دلی پرخون چگونه روزگار می‌گذرانید؟ تا کی در دلِ زمین، رنج و خونِ دل می‌خورید؟

نکته ادبی: خون زبر: کنایه از تحملِ رنجِ بی‌پایان.

آخر نگه کنید که بعد از هزار سال زیر قدم چگونه بماندید پی سپر

نگاه کنید که پس از هزاران سال، چگونه در زیرِ گام‌های مردم به خاک و غبار تبدیل شده‌اید.

نکته ادبی: پی‌سپر: آنچه زیرِ پا می‌افتد و لگدمال می‌شود.

آگاه می شدید چو موری همی گذشت چون شد که گشت چشم شما مور را ممر

زمانی که موری از روی قبرتان می‌گذشت، آگاه بودید؛ چه شد که اکنون چشم‌هایتان به گذرگاهِ مور تبدیل شده است؟

نکته ادبی: تغییرِ وضعیت از موجودیِ حساس به توده‌ای از خاک.

زین پیش بوده اید جگر گوشهٔ جهان اکنون چه شد که آب ندارید در جگر

پیش از این، عزیزدردانه و محبوبِ جهان بودید؛ چه بر سرتان آمده که دیگر نشاط و حیاتی در وجودتان نیست؟

نکته ادبی: جگرگوشه: کنایه از محبوب و گرامی بودن.

زین پیش در شما اثری کرد هر سخن پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر

در گذشته، هر سخنی در شما تأثیر می‌گذاشت؛ پس چگونه است که اکنون از شما نه خبری باقی مانده و نه اثری؟

نکته ادبی: اثر: تأثیرِ معنوی یا نشانه‌یِ وجود.

زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید امروز جمله گرد و غبارید سر به سر

پیش از این شما چنان مغرور بودید که تحملِ حتی ذره‌ای غبار را بر لباس یا وجود خود نداشتید، اما امروز همگی سراپا به خاک و غبار بدل شده‌اید.

نکته ادبی: تقابل میان تفاخر گذشته و فروتنیِ اجباریِ اکنون؛ استفاده از 'گرد و غبار' به عنوان نماد زوالِ کالبد.

شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر

کسی که در زمانِ حیات از کبر و غرور حتی در گنجایشِ دنیا نمی‌گنجید و خود را بزرگ می‌پنداشت، اکنون در قبرِ تنگ و تاریک چه کار خواهد کرد؟ این وضعیتی بسیار هولناک و عبرت‌انگیز است.

نکته ادبی: عبارت 'زهی خطر' نشان‌دهنده شگفتی و تحسر شاعر از فرجامِ متکبران است.

آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر

کسی که در دورانِ زندگی آن‌قدر نازک‌طبع و وسواسی بود که هیچ غذایی را که بوی تندی داشت نمی‌خورد، اکنون بنگر که بدنش خوراکِ کرم‌های کوچک شده است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از طنز سیاه برای نشان دادنِ حقارتِ جسم پس از مرگ.

آن کو ز عز و ناز نمی کرد چشم باز افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در

کسی که از شدتِ تکبر و غرور، نگاهِ خود را به رویِ کسی باز نمی‌کرد (کسی را قابل نمی‌دید)، اکنون چشمانِ خانه‌اش (کنایه از حفره‌های جمجمه) به سوی در و بیابان گشوده شده و در معرضِ تماشا قرار گرفته است.

نکته ادبی: ایهام در 'چشم خانه'؛ هم می‌تواند به معنای دریچه‌های جمجمه باشد و هم استعاره‌ای از خانه‌ای که صاحبش مرده و درِ آن گشوده و متروک است.

چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر

این چه رنج و درد و دریغی است! حقیقتاً این کاروانِ مرگ و این راهِ پرخطر و این سفرِ ناگزیر، چه ماهیتِ عجیبی دارد؟

نکته ادبی: تکرارِ 'چه' برای تأکید بر حیرت و استیصالِ شاعر در برابرِ پدیده مرگ.

یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر

پروردگارا، از شکوه و عظمتِ تو و از اندیشیدنِ همیشگی به فرجامِ کار، اشکم از شدتِ بی‌قراری به رنگِ نقره (سفید و شفاف) درآمد و چهره‌ام از ترس و زردیِ مرگ، به رنگِ طلا شد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه بلیغ (اشک به سیم و رخ به زر) برای نشان دادنِ تاثیر ترس و اندوه بر جسم.

از بیم قهر تو دل عطار خسته شد از روی لطف در من دلخسته کن نظر

از ترسِ قهر و خشمِ تو، دلِ عطار خسته و رنجور شده است؛ حال که چنین است، تو با نگاهِ لطف و مهربانی به این دل‌شکسته بنگر.

نکته ادبی: واژه 'خسته' در متون عرفانی اغلب به معنای رنجور، مجروح و دل‌شکسته به کار می‌رود.

چیزی که دیدی از من آشفته روزگار ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر

هر خطایی که از منِ آشفته‌روزگار دیده و سر زده است، ای خدایی که تنها تو ناگزیر (بی‌نیاز) هستی، از آن خطاها درگذر و آن‌ها را نادیده بگیر.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ بی‌نیازی و احدیت خداوند با واژه 'ناگزیر'.

هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر

هر کس که از رویِ صداقت و پاکیِ دل، مرا در دعاهایش یاد کرد، پروردگارا، به فضل و بخششِ خودت، آبرویِ او را در پیشِ هیچ‌کس مریز و عیبش را آشکار مکن.

نکته ادبی: پرده دریدن کنایه از رسوا کردن و آشکار ساختنِ عیوب است.