دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

عطار
هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت سرش سریر خود ز سرای سرور یافت
طیار گشت در افق غیب تا ابد هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت
از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت
همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر هر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت
زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برم یک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت
پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتی پس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت
از نور شرع شمع برفروز زانکه عقل خورشید برج وحدت حق دور دور یافت
مرد آن بود که از جگر ریش هر سحر آهی که برکشید بخار بخور یافت
زنده دل آن کس است که در عشق و آه سرد هر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت
آن عشق کی بود که به حوری نظر کنی مرده کسی که زندگی از عشق حور یافت
خود را به منتهای بلاغت رسان تمام کانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت
در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنک مرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت
اندر سواد فقر طلب نور دل که چشم در جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت
در شب طلب حضور که در چشم مردم است کاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت
در پرده دار عشق که معشوق خویش را عشاق کاردیده به غایت غیور یافت
گر سوز عشق می طلبی سر بنه که شمع آن دم که سر نیافت درین خطه سور یافت
در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد کفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت
بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو را در هر دو کون داعی وحدت نفور یافت
بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاک چندین عقیله از غم عقل فکور یافت
خیرالامور اوسطها عقل را ربود زیرا که عشق واسطه شرالامور یافت
خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت
بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنک داود هر حضور که دید از زبور یافت
صندوق سینه پر گهر راز کن که دل محصول کار حصل ما فی الصدور یافت
در بحر راز گوهر دل غرق کن که جان چون غرق راز گشت تجلی نور یافت
در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلق عزلت گرفت شاهی خیل الطیور یافت
عطار تا که بود تن خویش را مدام در تنگنای عالم خاکی نفور یافت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، ترسیم‌کننده سفر روحانی سالکی است که در جستجوی قرب الهی، از تعلقات دنیوی و لذت‌های سطحی روی برمی‌گرداند. شاعر با زبانی عرفانی و تمثیلی، حقیقتِ عشق را نه در عقلِ جزئی‌نگر و نه در پاداش‌های بهشتیِ عامیانه، بلکه در سوز و گدازِ درونی و فناء فی‌الله جستجو می‌کند.

پیا‌م محوری این است که انسان باید «منِ» خود را در آتش عشق بسوزاند و با عبور از سیاهیِ فقر و گمنامی، به انوارِ حقیقت دست یابد. در این نگاه، رنجِ دوری و صبر در بلا، خودِ گوهرِ معرفت است و حقیقت، نه در کثرتِ ظاهری، بلکه در وحدتِ پنهانِ پسِ پرده نهفته است.

معنای روان

هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت سرش سریر خود ز سرای سرور یافت

هر قلبی که توفیق یافت در محضر الهی حضور پیدا کند، صاحبِ آن قلب، بر وجودِ خویش به پادشاهی رسید و به سرِ حقیقتِ وجود دست یافت.

نکته ادبی: حظیره به معنای جایگاه و محوطه است و در اینجا استعاره از مقام قرب الهی می‌باشد.

طیار گشت در افق غیب تا ابد هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت

هر کس که توانست از این دنیای گذرا که سراسر حوادث و تغییرات است بگذرد، در افق عالم غیب تا ابد پرواز خواهد کرد.

نکته ادبی: طیار گشتن کنایه از آزادی روح و سیر در عوالم بالاتر است.

از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت

به خورشید و ماهِ آسمان دلبستگی کمی داشته باش، زیرا این اجرام آسمانی محکوم به زوال و نقص و گرفتگی هستند.

نکته ادبی: کسور جمع کسر به معنای شکستگی‌ها و نقص‌ها است.

همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر هر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت

فلک (آسمان) مانند یک سفره‌دارِ بی‌وفاست که همه چیز را می‌بلعد؛ حتی اگر تو مثل طلا ارزشمند باشی، شب‌ها (تاریکی‌ها) نشان از گرسنگی و سیری‌ناپذیریِ این آسمان است.

نکته ادبی: سیاه کاسگی کنایه از خساست و سیری‌ناپذیری آسمان است.

زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برم یک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت

اگر در این سفره‌ی دنیا فضولی کنی و کاسه گدایی پیش بیاوری، بیش از یک لقمه نصیبت نمی‌شود و همان لقمه هم باعث غرور بیجای تو خواهد شد.

نکته ادبی: کاسه سر در اینجا ایهام دارد: هم به معنای ظرف برای خوردن و هم به معنای جمجمه انسان.

پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتی پس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت

پشتت از پیری یا سختی روزگار خمیده و مثل چنگ شده اما معرفتی نیافته‌ای؛ شگفتا که چنگِ بی‌جان چگونه از سرِ ناخنِ نوازنده، شعور و نغمه می‌گیرد اما تو با وجود جان، بی‌شعوری؟

نکته ادبی: چنگ استعاره از بدن خمیده و نحیف است.

از نور شرع شمع برفروز زانکه عقل خورشید برج وحدت حق دور دور یافت

با نورِ شریعت، چراغِ معرفت را روشن کن، زیرا عقلِ تنها، در پیچ و خمِ کثرت‌ها گم می‌شود و خورشیدِ حقیقتِ الهی را نمی‌بیند.

نکته ادبی: برج وحدت اشاره به مقام یگانگی خداوند است که عقل بدون دین به آن نمی‌رسد.

مرد آن بود که از جگر ریش هر سحر آهی که برکشید بخار بخور یافت

انسانِ واقعی کسی است که صبح‌گاهان از دلِ زخمی‌اش، آهی برکشد که آن آه، سوختِ جان و خوراکِ معنوی او شود.

نکته ادبی: بخارِ بخور ترکیبی است که به معنای دود و بخار حاصل از سوختن است که کنایه از آهِ آتشین است.

زنده دل آن کس است که در عشق و آه سرد هر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت

انسانِ زنده‌دل کسی است که در وادی عشق و آهِ سرد، هر روز قیامتِ خود را برپا می‌کند و صدای صورِ بیداری را می‌شنود.

نکته ادبی: نفخ صور در اینجا استعاره از بیداری معنوی و تحول درونی است.

آن عشق کی بود که به حوری نظر کنی مرده کسی که زندگی از عشق حور یافت

عشقی که در آن نگاه به حور (زیبارویان بهشتی) باشد، عشق نیست؛ کسی که حیاتِ خود را در چنین لذت‌های خیالی جستجو کند، در حقیقت مرده است.

نکته ادبی: حور در اینجا نماد پاداش‌های سطحی و خیالی است.

خود را به منتهای بلاغت رسان تمام کانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت

خود را به کمالِ بلاغت و معرفت برسان، زیرا هر کس که به فکرِ حور و قصر بهشتی است، در حقیقت از کوتاه‌فکری و نقصِ درونیِ خویش است.

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان حور و قصور وجود دارد که اولی پاداش است و دومی به معنای نقص و کوتاهی.

در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنک مرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت

به فکرِ حور و چشمه کوثر مباش، زیرا مردِ راه کسی است که حقیقتِ ناب را از قعرِ دریای معرفت صید کند.

نکته ادبی: بحرِ بحور استعاره از دریای عمیقِ هستی و حقیقت است.

اندر سواد فقر طلب نور دل که چشم در جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت

در تاریکیِ فقر و گمنامی، به دنبال نورِ دل باش، زیرا چشمِ حقیقت‌بین در درونِ تاریک‌ترین پرده‌ها نور را می‌بیند.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و دورافتادگی است.

در شب طلب حضور که در چشم مردم است کاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت

در تاریکیِ شب، حضورِ الهی را طلب کن، زیرا حضورِ واقعی در درونِ پرده‌های کدر و پوشیده مخفی شده است.

نکته ادبی: کحلی به معنای سرمه‌ای و تیره است که به پرده‌های چشم اشاره دارد.

در پرده دار عشق که معشوق خویش را عشاق کاردیده به غایت غیور یافت

در درگاهِ عشق که پرده‌دارِ آن است، باید بدانی که عشاقِ باسابقه می‌دانند که معشوق، بسیار غیور است و خود را به هر کسی نشان نمی‌دهد.

نکته ادبی: غیور صفتِ خداوند در عرفان است که اجازه نمی‌دهد غیر از او در دلِ سالک باشد.

گر سوز عشق می طلبی سر بنه که شمع آن دم که سر نیافت درین خطه سور یافت

اگر سوزِ عشق را می‌خواهی، باید سرِ خود (خودیت و منیت) را فدا کنی؛ همان‌طور که شمع وقتی سرش را از دست می‌دهد، در این دنیای فانی به ضیافت و روشنی می‌رسد.

نکته ادبی: سر در اینجا هم به معنای عضو بدن و هم به معنای منیت و غرور است.

در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد کفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت

در راه عشق، هر کس که پرده از سر برگیرد و حقیقتش را فاش کند، اگر لحظه‌ای از دوست صبوری کند، کفر ورزیده است.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنای دوری از عشق و قطعِ رابطه با معشوق است.

بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو را در هر دو کون داعی وحدت نفور یافت

اگر لحظه‌ای در هر دو عالم، نشانه‌ای از دوری یا بیزاری از توحید (وحدت الهی) در تو باشد، سزاوارِ خاکی شدن و سرشکستگی هستی.

نکته ادبی: داعی وحدت اشاره به ندای یگانگی است.

بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاک چندین عقیله از غم عقل فکور یافت

از عقل بگذر و عشق را پیشه کن، زیرا جانِ پاک در میانِ غم‌ها و فشارهای عقلِ محدود، به حقیقتی بزرگ‌تر دست می‌یابد.

نکته ادبی: عقیله به معنای خرد و اندیشه است.

خیرالامور اوسطها عقل را ربود زیرا که عشق واسطه شرالامور یافت

می‌گویند بهترین کارها میانه بودن است، اما عشق این عقیده را در هم می‌شکند، زیرا عشق، میانه بودن را بدترین کار می‌داند (چون عشق به افراط و شور نیاز دارد).

نکته ادبی: خیر الامور اوسطها حدیثی مشهور است که شاعر آن را در مقام عشق نقد می‌کند.

خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت

خونِ دلت را مثل سنگ سخت، جاری کن؛ مردِ خدا (چون موسی در طور) یاقوتِ سرخِ معرفت را از کانِ سختی‌ها و بلاها استخراج می‌کند.

نکته ادبی: طور اشاره به کوه طور و محل مناجات حضرت موسی است.

بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنک داود هر حضور که دید از زبور یافت

کتابِ زبورِ عشق را با نورِ دلت بخوان، زیرا حضرت داود هم هر مقامی از حضور که کسب کرد، از طریقِ نغمه و زبورش به آن رسید.

نکته ادبی: زبور در اینجا استعاره از کتابِ دل و ذکرِ عاشقانه است.

صندوق سینه پر گهر راز کن که دل محصول کار حصل ما فی الصدور یافت

صندوقِ سینه‌ات را پر از گوهرهای راز کن، زیرا دلِ انسان محصولِ تمامِ کارها و اسرارِ نهان در سینه‌هاست.

نکته ادبی: حاصلِ ما فی الصدور اشاره به آیه‌ای از قرآن است که به اسرار درون می‌پردازد.

در بحر راز گوهر دل غرق کن که جان چون غرق راز گشت تجلی نور یافت

گوهرِ دلت را در دریای راز غرق کن، زیرا جانِ انسان وقتی در رازِ الهی غرق شود، به تجلیِ نور دست می‌یابد.

نکته ادبی: غرق شدن در اینجا کنایه از فنا و نابودیِ خودیت برای رسیدن به حقیقت است.

در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلق عزلت گرفت شاهی خیل الطیور یافت

به مقامِ عزلت و تنهایی بیا، زیرا سیمرغ زمانی پادشاهِ پرندگان شد که از خلق کناره‌گیری کرد و عزلت گزید.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ روحِ بلندپرواز و سالکِ عارف است.

عطار تا که بود تن خویش را مدام در تنگنای عالم خاکی نفور یافت

عطار همیشه از وجودِ جسمانیِ خود در این دنیای تنگ و خاکی، احساسِ بیزاری و دوری می‌کرد.

نکته ادبی: عطار در اینجا تخلص شاعر است که نشان‌دهنده هویتِ متکلم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سیمرغ

نمادِ سالک عارف که با دوری از خلق به پادشاهی و مقام والا می‌رسد.

ایهام کاسه سر

اشاره به جمجمه انسان و همچنین کاسه‌ای برای طلبِ طعام که حاکی از طمع است.

تلمیح داود هر حضور که دید از زبور یافت

اشاره به حضرت داود و کتاب زبور که وسیله مناجات و تقرب او بود.

تضاد سواد فقر و نور دل

تضاد میان سیاهیِ فقر (ظاهر) و نورِ دل (باطن) برای نشان دادن حقیقتِ پنهان.

تناقض (پارادوکس) شمع آن دم که سر نیافت... سور یافت

اینکه شمع با بی‌سر شدن (از دست دادنِ سر/نخ) به سور و روشنایی می‌رسد.