دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

عطار
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم پرور است نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
زان فلک هنگامه می سازد به بازی خیال کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است
عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است
در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است
دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک جملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است
بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است
ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ سنجدی سنجد اگر خود فی المثل صد سنجر است
صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد در چنین ره ای سلیم القلب چه جای سر است
در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است
دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک تا ابد یک یک دم عمر تو یک یک گوهر است
خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است
تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است
آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام ورنه آتش می پرستد جانت یعنی کافر است
از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن کین حیات بی مزه حیات روز محشر است
گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است
گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است
هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر جان تو با اژدهایی هفت سر در ششدر است
گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری وانکسی برخورد ازین معنی که بی خواب و خور است
شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی خواب و خور لاجرم از روشنایی جمع را جان پرور است
در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است
همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده ای طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است
شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است
گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباش کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است
هفت دریا را نمی بینی که از بس تشنگی خشک لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است
چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلک همچو مردان صف شکن گر جان پاکت صفدر است
چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است
دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است
گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است
گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو زانکه این گاو از خری بی پرچم و بی عنبر است
گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است
مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را و او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده در است
چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ زانکه جای صید شیران وادی پهناور است
خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است
چون سلیمان را ترازو نیم جو فرمان نبرد نیم جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است
این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه چون ترازو را همی بینی که کژدم در بر است
چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است
همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است
دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است
چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است
نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است
کار آنجا می رود کانجا فلک گم می شود چون فلک گم می شود آنجا چه جای اختر است
تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است دل درین دام بلا مانند مرغی بی پر است
خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است
زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده ام لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است
چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله است در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است
من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است
پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را کانچه آید بندگان را از تو آن لایق تر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی حکیمانه و عارفانه به نقدِ دلبستگی به دنیای فانی و ناپایداری روزگار می‌پردازد. شاعر در آغاز، تصویری از بی‌رحمی و مکرِ فلک ارائه می‌دهد که انسان را به بازی گرفته و همچون قصابی، موجودات را برای مرگ مهیا می‌سازد.

در میانه، محور اصلی سخن بر لزومِ شناخت و مهارِ «نفسِ امّاره» استوار است. شاعر با استفاده از تمثیل‌های متنوع، نفسِ آدمی را به اژدها، حیوانِ درنده و دشمنی خانگی تشبیه می‌کند که برای رستگاری، باید با آن مبارزه کرد. دنیا در نگاه او، سرابی است که انسانِ غافل را فریب می‌دهد.

در نهایت، اثر به سوی تعالی و خداجویی میل می‌کند. شاعر خود را جوینده‌ای نیازمند و خاکسار در برابر حق می‌بیند و با بیانی تضرع‌آمیز، راهِ رهایی از این بندها را در دل سپردن به حقیقتِ الهی و ترکِ تعلقاتِ مادی می‌داند.

معنای روان

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم پرور است نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

اگر روزگار برای کسی خوبی می‌کند و به او خوش می‌گذرد، از سرِ مهربانی نیست؛ بلکه مانند قصابی است که گوسفند را پروار می‌کند تا برای زمان کشتن، چاق‌تر و آماده‌تر باشد.

نکته ادبی: تشبیه کناییِ چرخشِ فلک به قصاب و انسان به حیوانِ پروار.

زان فلک هنگامه می سازد به بازی خیال کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است

فلک با تکیه بر تخیلاتِ پوچ، نمایشگاهی از بازی‌ها برپا کرده است؛ زیرا ستارگان در این نمایش، همچون عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هستند و آسمان، پرده‌ای است که بر گرد آن‌ها کشیده شده است.

نکته ادبی: واژه "لعبتان" جمع "لعبت" به معنای عروسک و اسباب‌بازی است.

عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است

عاقبت این نمایشِ دنیوی سرد و تمام خواهد شد؛ زیرا مرگ همچون طلبکاری است که برای گرفتن حقِ خود (جانِ ما)، همواره پشتِ درِ وجودِ ما ایستاده است.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به "وام‌خواه" (طلبکار) که استعاره‌ای از حتمی بودنِ پایانِ عمر است.

در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است

به زیبایی‌ها و تعلقاتِ این جهان دل مبند، حتی اگر در آن به ثروت و مقامی رسیده‌ای؛ چرا که پایانِ همه این کارها، مرگ و نیستی است که در انتظارِ آدمی است.

نکته ادبی: تضاد میان "کار و بار" (زندگی فعال) و "مرگ" برای نشان دادن ناپایداری.

دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک جملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است

به ثروت و زیبایی‌های ظاهریِ انسان‌های این دنیا دل نبند؛ زیرا زیرِ همین خاک که روی آن راه می‌روی، پیکرهای زیبا و ثروت‌های بسیاری خفته‌اند که به خاک تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: "سیمین بر" به معنای زیبا و سفیدپوست است که استعاره از زیبایی دنیوی است.

بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است

ای انسانِ بی‌خبر! به خاکِ زیرِ پایت نگاه کن و همچون بادِ بی‌تفاوت از آن مگذر؛ زیرا تمامِ این خاکی که می‌بینی، بقایای انسان‌های زیبا و دلربای گذشته است.

نکته ادبی: تأکید بر عبرت‌گیری از خاک به عنوان سرانجامِ همه زیبایی‌ها.

ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ سنجدی سنجد اگر خود فی المثل صد سنجر است

در برابر ترازوی مرگ، دارایی و پادشاهیِ دنیا هیچ ارزشی ندارد. اگر صد پادشاه مانند سنجر هم باشند، مرگ همه را یکسان می‌سنجد و در ترازوی خود می‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به سلطان سنجر سلجوقی به عنوان نماد پادشاهی و قدرت.

صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد در چنین ره ای سلیم القلب چه جای سر است

صدها هزار فرمانروا و بزرگ، در این راهِ پرخطر جان باختند و سر نهادند. ای کسی که قلبی ساده و صاف داری، در چنین راهِ پرخطری جایِ مغرور شدن به سر و مقام نیست.

نکته ادبی: "گوی شدن" کنایه از از دست دادنِ سر (جان) در بازی چوگانِ مرگ است.

در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است

اگر در این مسیرِ سخت، توشه و آگاهی نداری، کورکورانه گام برمدار؛ زیرا این راه بسیار مهلک است و بیابانِ خطرناکی در پیش است که ناشناخته و ترسناک است.

نکته ادبی: "عمیا" به معنای کوری و نادانی است.

دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک تا ابد یک یک دم عمر تو یک یک گوهر است

سخنی نگو و سکوت پیشه کن و به دنبالِ همدمِ دنیوی مباش؛ زیرا هر دمی که از عمر تو می‌گذرد، به اندازه یک گوهرِ گران‌بها ارزشمند است و نباید به بطالت بگذرد.

نکته ادبی: توصیه به سکوت و مغتنم شمردن دم.

خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است

خوب‌تر از آن است که سکوت کنی، زیرا حرفی بهتر از خاموشی نیست. تازه اگر فرض کنیم تو سخن بگویی، جانِ تو مانندِ منقلی است که باید در آن بسوزی و خاکستر شوی.

نکته ادبی: "مجمر" به معنای منقلِ آتش است که استعاره از سوزِ درونی است.

تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است

تا زمانی که دلبستگی به دنیا را ترک نکنی، از شرِ نفسِ بدخواه رهایی نمی‌یابی؛ زیرا دنیا برای نفسِ حریصِ تو مانند آبشخور (محلِ نوشیدنِ آب) است و او را سیراب و سرکش می‌کند.

نکته ادبی: نفس به موجودی حریص تشبیه شده که دنیا او را تغذیه می‌کند.

آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام ورنه آتش می پرستد جانت یعنی کافر است

آتشی از غیرت و اراده بر این آبشخور (محلِ تغذیه نفس) بزن و آن را نابود کن؛ وگرنه اگر نفسِ تو همچنان تغذیه شود، جانت آتش‌پرست (کافر) خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از مبارزه با نفس به آتش زدنِ آبشخور.

از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن کین حیات بی مزه حیات روز محشر است

از زندگی و بازی‌ها و سرگرمی‌های این جهان خوشحال نباش؛ چرا که این زندگیِ بی‌آرزو و بی‌ارزش، در برابرِ زندگیِ جاودانِ روزِ قیامت، ناچیز است.

نکته ادبی: تقابل "حیاتِ دنیا" و "حیاتِ روزِ محشر".

گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است

اگر دلت به دنبالِ آبِ حیات (جاودانگی) در این دنیا می‌گردد، سخت در اشتباهی؛ زیرا هر کس که در این دنیا به دنبالِ جاودانگی باشد، حتی اگر مانندِ اسکندر باشد، زودتر از دیگران می‌میرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسکندر و جستجوی او برای آب حیات.

گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است

تو گنجینه‌ای از معانیِ الهی در دل داری، اما وجودِ تو جایگاهِ اژدهای نفس است. تو نقش و نگارِ ایزدی بر جان داری، اما نفست مانندِ نقش‌های شیطانیِ آذر (بت‌پرست) است.

نکته ادبی: تضاد بین "گنج معنی" و "اژدها" در وجود انسان.

هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر جان تو با اژدهایی هفت سر در ششدر است

نفسِ شومِ تو همچون اژدهایی هفت‌سر است و جانِ تو میانِ این اژدها در گرفتاری و بن‌بست (شش‌در) مانده است.

نکته ادبی: "شش‌در" اصطلاحی در بازی نرد، به معنای گرفتاری و بن‌بست است.

گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری وانکسی برخورد ازین معنی که بی خواب و خور است

اگر طلسمِ نفسِ خود را بگشایی، از حقایقِ معنوی بهره‌مند می‌شوی؛ اما تنها کسی به این حقیقت می‌رسد که از خور و خوابِ دنیوی دست کشیده باشد.

نکته ادبی: استعاره از طلسمِ نفس که مانعِ شناخت است.

شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی خواب و خور لاجرم از روشنایی جمع را جان پرور است

شمع چون آتش به جانِ خود می‌زند، از خواب و خورِ مادی رها می‌شود؛ و به همین دلیل است که با نورِ خود، جانِ جمعی را پرورش می‌دهد و روشن می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل شمع برای سالکِ راهِ حق.

در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است

در وجودِ انسان، شهوت همچون ظرفی پر از آتش است؛ نفسِ حیوانیِ تو همچون پادشاهی است که لشکری از شیاطین او را همراهی می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه شهوت به آتش در طشت.

همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده ای طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است

تو اکنون مانندِ موسی در این طشتِ پر از آتش (میانِ شهوات) گرفتار شده‌ای؛ در حالی که کودکِ معصومِ درونت با فرعونِ نفس در حالِ نزاع است و دهانش پر از اخگر و آتش است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان کودکیِ موسی در دربار فرعون.

شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است

ای مردِ بزرگ! از ساقیِ جان، جامی طلب کن؛ زیرا تمامِ دریاهایِ این جهان، تنها قطره‌ای از آن یک جامِ الهی هستند.

نکته ادبی: تضادِ قطره و دریا برای بیانِ بزرگیِ عشقِ الهی.

گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباش کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است

اگر صد جام از آنِ تو کنند، باز هم تشنه باش؛ زیرا کسی که در راهِ حق احساسِ سیری کند، نه رهرو است و نه رهبر.

نکته ادبی: نکته عرفانیِ لزومِ تشنگیِ ابدی برای کمال.

هفت دریا را نمی بینی که از بس تشنگی خشک لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است

مگر نمی‌بینی که هفت دریا با وجودِ آنکه در آب غوطه‌ورند، از شدتِ تشنگیِ حقیقت، خشک‌لب مانده‌اند؟

نکته ادبی: استعاره از عطشِ معنویِ کلِ هستی.

چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلک همچو مردان صف شکن گر جان پاکت صفدر است

چرا مانندِ کودکان به نمایش‌هایِ فلک نگاه می‌کنی؟ اگر جانِ پاکِ تو جنگاور است، مانندِ مردانِ صف‌شکن، از این بازی‌ها بگذر.

نکته ادبی: تضاد میان کودک و مردِ صف‌شکن.

چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است

فلک زنی پیر و گوژپشت است و تو مانندِ کودکی ساده‌لوح فریبِ او را می‌خوری؛ کودک به این دلیل مغرور شده که پیرزن (فلک) خود را با زیورآلات آراسته است.

نکته ادبی: تشبیه فلک به زال (پیرزن) مکار.

دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است

مانندِ رستم به دنبالِ نشانِ سیمرغ (حقیقت) باش و از این پیرزنِ (فلک) مکار بگذر؛ زیرا با وجودِ این همه زر و زیور، او دیگر پیرزنِ باارزشی نیست (و فریبنده است).

نکته ادبی: تلمیح به داستان رستم و سیمرغ.

گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است

اگر روزگار با تو از رویِ دوستی رفتار می‌کند، آن را هم از مکر و حیله‌یِ روباه‌صفتانه‌یِ او بدان؛ زیرا او در باطن شیری درنده است.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ آشتی‌جو و باطنِ درنده.

گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو زانکه این گاو از خری بی پرچم و بی عنبر است

اگرچه دیدی که فلک پایی از گاو دارد (مانندِ ثور)، مغرور نشو؛ زیرا این گاو از شدتِ حماقت، نه بو و خاصیتی دارد و نه ارزشی.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکیِ ثور (گاو) که شاعر آن را به حماقت نسبت داده است.

گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است

اگر دو پیکر (صورت فلکی جوزا) از تو جان خواستند، جانِ خود را برای آن‌ها نثار نکن؛ زیرا خاکِ کویِ جانان، پر از پیکرهایِ گوناگون است (و این‌ها ارزشی ندارند).

نکته ادبی: تلمیح به صورت فلکیِ جوزا.

مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را و او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده در است

وقتی ماه به برجِ خرچنگ می‌رسد، مردم برای آن فال می‌گیرند؛ اما همان ماه، با چنگال‌های خود هزاران ماهِ دیگر را دریده و نابود کرده است.

نکته ادبی: تمثیلِ اخترشناسی برای ناپایداریِ وضعیت‌های فلکی.

چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ زانکه جای صید شیران وادی پهناور است

چرا در آسمان به دنبالِ گشایش هستی؟ از شیرِ فلک پرهیز کن؛ زیرا این آسمان، دشتِ وسیعی است که برای شکارِ شیران ساخته شده است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به میدانِ شکار.

خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است

فلک مانندِ جوفروشی است که گندم نشان می‌دهد اما جو می‌فروشد؛ حتی به اندازه برگِ کاهی به تو نفع نمی‌رساند، در حالی که خودش به دنبالِ گوهری از توست.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ "گندم‌نمایی و جوفروشی".

چون سلیمان را ترازو نیم جو فرمان نبرد نیم جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است

وقتی ترازویِ سلیمان‌نبی هم در برابرِ فرمانِ الهی حتی نیم‌جو ارزش ندارد، تو اگر گویی فلان چیزِ دنیوی مطیعِ من است، بیهوده سخن گفته‌ای.

نکته ادبی: تلمیح به قدرتِ سلیمان که در برابرِ اراده‌یِ خدا هیچ بود.

این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه چون ترازو را همی بینی که کژدم در بر است

این ترازویِ دنیا را از دست بگذار و به سویِ آزادی بجه؛ زیرا در باطنِ این ترازویِ ظاهری، کژدم (نیشِ گزنده) نهفته است.

نکته ادبی: استعاره از خطرناک بودنِ ابزارهایِ دنیوی.

چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است

وقتی فلک مانندِ کمان، تنِ تو را خمیده کرد، بسیار عجیب است اگر در جعبه‌یِ وجودِ تو هنوز تیری برایِ دفاع باقی مانده باشد.

نکته ادبی: تشبیه کهنسالی به خمیدگیِ کمان.

همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است

آیا مانندِ بز از ریشِ خود شرم نمی‌کنی؟ این فلک شب و روز تو را مانندِ بز گرفته است و برای سرگرمیِ خود با تو بازی می‌کند.

نکته ادبی: توهینِ طنزآمیز به عمرِ بیهوده سپری شده.

دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است

اگر فلک به تو دلو و ریسمانی داد، فریب مخور و به دنبالِ کارهایِ بزرگِ دنیوی مرو؛ زیرا آخرِ این ریسمان، به چنبر (قرقره) و سختیِ دوباره می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکیِ دلو.

چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است

چرا در طشتِ آسمان به دنبالِ ماهی می‌گردی؟ چشمت از دنیاپرستی کوچک شده و آن ماهی نیست، بلکه چوبی سرخ (سراب) است.

نکته ادبی: اشاره به صورت فلکیِ حوت (ماهی).

نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است

نه، خطا گفتم؛ نه اختر و نه فلک اصلاً وجودِ واقعی ندارند؛ حقیقت از آسمان و ستارگان بسی دورتر و بالاتر است.

نکته ادبی: نفیِ باورهایِ نجومی به نفعِ شناختِ عرفانی.

کار آنجا می رود کانجا فلک گم می شود چون فلک گم می شود آنجا چه جای اختر است

کارِ اصلی آنجاست که آسمان در آن گم می‌شود؛ وقتی فلکِ مادی در برابرِ عظمتِ حق ناپدید می‌گردد، دیگر جایگاهی برای اختران باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: استغراق در وحدتِ وجود.

تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است دل درین دام بلا مانند مرغی بی پر است

بدنِ انسان در این آسمانِ وارونه مانندِ مورچه‌ای ناتوان است و دلِ او در این دامِ بلا مانندِ پرنده‌ای بی‌پر است.

نکته ادبی: استعاره از درماندگیِ انسان.

خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است

خداوندا! عطری از سویِ خود برای عطار بفرست؛ چرا که هر کسی که عطار است، بویِ عطرِ حقیقی در درونِ او پنهان است.

نکته ادبی: ایهامِ نامِ شاعر (عطار) و حرفه او (عطاری) که در اینجا به معنایِ جوینده‌یِ بویِ حق است.

زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده ام لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است

از این جهت عطار شدم که بویی از کویِ تو شنیده‌ام، اما جانم همواره منتظرِ رسیدن به بویی دیگر (حقیقتی برتر) است.

نکته ادبی: بیانِ تداومِ سیر و سلوک.

چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله است در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است

درمانِ جانم را فراهم کن؛ زیرا جانم بسیار سرگشته و حیران است و به دلِ مستِ من بنگر که بسیار مضطرب و بی‌قرار است.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ عارفانه.

من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است

من ذره‌ای خاکم، اگر می‌خواهی مرا به دوزخ افکنی، بود و نبودِ من در آنجا، تنها مشتی خاکسترِ ناچیز خواهد بود.

نکته ادبی: بیانِ فنا و نیستیِ در برابرِ اراده‌یِ حق.

پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را کانچه آید بندگان را از تو آن لایق تر است

خداوندا! هر چه می‌خواهی با من کن؛ من کیستم؟ هر چه از جانبِ تو بر بندگان برسد، همان شایسته‌ترین و نیکوترین است.

نکته ادبی: تسلیمِ محضِ عارف در برابرِ قضایِ الهی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی، فرعون، اسکندر، رستم، سیمرغ

ارجاع به داستان‌ها و اسطوره‌های کهن برای فهماندن مفاهیم عرفانی و اخلاقی.

تشبیه چرخ مردم‌خوار، نفسِ اژدها، فلکِ زال

مانند کردنِ پدیده‌های انتزاعیِ آسمان و نفس به موجوداتِ زنده برای ملموس کردنِ خطرِ آن‌ها.

پارادوکس (متناقض‌نما) هفت دریا خشک‌لب

نمایشِ تشنگیِ معنوی در محیطی که ظاهرش پر از آب است برای بیانِ تضادِ مادیات و حقیقت.