دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۹

عطار
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است
پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن که پس پرده نشستی و جهان پرده در است
رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان که جهان گذران با تو به جان درگذر است
خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است
چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است
آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است
جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر است
چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است
فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است
در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست نیست آن لاله که از خاک دمد خون تر است
شکم خاک پر از خون دل سوختگان است باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است
از سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک خون فرو می چکد و خواجه چنین بی خبر است
هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است
از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است
تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است
شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش و هنوز پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است
روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است
چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است
غرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است
چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است
عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است
بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش که همه سیم و زر و مال بار سفر است
شرم بادت که نمی دانی و آگاه نه ای که درین راه و درین بادیه چندین خطر است
ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت کیست کامروز چو تو عشوه ده و عشوه خر است
تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است
مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر است
ای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است
تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر باد پندار تو را خاک لحد کارگر است
یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب نه ای صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خور است
چون بسی توبهٔ بیفایده کردی به هوس توبه از توبه کن ار یک نفست ماحضر است
خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشهٔ راه تو خون دل و آه سحر است
حلقهٔ درگه او گیر و دل از دست بده گرچه چون حلقه دل امروز تو را دربدر است
دل پر امید کن و صیقلیش کن به صفا که دل پاک تو آئینهٔ خورشید فر است
یارب از فضل و کرم در دل عطار نگر که دلش را غم بیهوده نفر بر نفر است
عمر بر باد هوس داد به فریادش رس که تو را از بد و از نیک نه نفع و نه ضر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثرِ منظوم، تذکارنامه‌ای است در مذمتِ دلبستگی به فانیات و هشداری تکان‌دهنده درباره‌ی ناپایداریِ دنیا و عاقبتِ محتومِ آدمی. شاعر با لحنی عتاب‌آمیز و در عین حال مشفقانه، مخاطبِ غافل را از خوابِ سنگینِ بی‌خبری بیدار می‌کند و به او گوشزد می‌نماید که تمامِ آنچه بدان دل خوش کرده، سرابی بیش نیست و در برابرِ هجومِ بی‌رحمِ قضا و قدر، هیچ پناهی ندارد.

درون‌مایه‌ی اصلی، دعوت به خودشناسی و زدودنِ زنگارِ غفلت از آیینه‌ی دل است. شاعر با تصویرسازی‌هایی از خاک و خونِ دل‌های مدفون، یادآور می‌شود که زمین، خودِ حقیقت است که از آرزوهای بربادرفته سرشار است. کلامِ شاعر دعوتی است به رهایی از بندهای وهم و تکبر و روی آوردن به درگاهِ حق با دلی پاک و آگاه، پیش از آنکه عمر به پایان رسد.

معنای روان

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

ای دلِ ناآگاه، از خواب غفلت برخیز که دنیا ناپایدار است و تمامِ کارهای جهان تنها رنج و دردسر برای آدمی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: برگذر در اینجا صفت فاعلی به معنای گذرنده و ناپایدار است.

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

تا زمانی که در بن‌بستِ هوایِ نفس گرفتار هستی، کارهایت پریشان و واژگون است.

نکته ادبی: شش‌دره اصطلاحی در بازی نرد به معنای بن‌بست است که استعاره از دامِ هوای نفس شده است.

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است

عمر سپری شد و دیگر امیدی برای اصلاحِ آن باقی نمانده، با این حال همچنان در شک و تردید و اما و اگرهای پوچ به سر می‌بری.

نکته ادبی: بوک و مگر اصطلاحی برای نشان‌دهنده تردید و تعلل است.

چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است

تا کی می‌خواهی به این شک و تردیدهای بی‌حاصل ادامه دهی؟ تو که دست‌خالی و فقیری و چرخِ فلک هم از تو بی‌نیاز است.

نکته ادبی: چرخ فلک پاک بر است کنایه از بی‌اعتنایی روزگار به حالِ آدمی است.

پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن که پس پرده نشستی و جهان پرده در است

خود را در پسِ پرده‌ی پندار پنهان مکن و بازیچه مشو، چرا که تو تصور می‌کنی پنهانی اما جهان رازت را برملا می‌کند.

نکته ادبی: پرده‌در بودنِ جهان کنایه از آشکار شدنِ حقیقت و رسواییِ غفلت است.

رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان که جهان گذران با تو به جان درگذر است

دنیا را رها کن و اگر می‌توانی به حقیقتِ هستی برس، زیرا همین دنیای گذران، با مرگِ تو از تو جدا می‌شود.

نکته ادبی: درگذر بودن با جان به معنای جداییِ مرگ‌گونه از تعلقات است.

خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است

کسی که از روی تکبر و خواری به دنیا نگاه می‌کند، خودش در برابرِ خاکِ زمین از هر چیزی خوارتر است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای کوبیدنِ غرورِ انسانی.

چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است

چرا به هوس، ادعای بزرگی و تاجِ تکبر بر سر می‌گذاری؟ در حالی که همه، از شاه تا گدا، زیرِ خاک هم‌تراز و در یک ردیف‌اند.

نکته ادبی: تاجور در اینجا به معنای دارای جاه و مقام است.

آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است

آن کس که از روی کبر، سرش را تا آسمان بالا می‌برد، اکنون ببین که چگونه زیرِ خاک، پایمالِ روزگار شده است.

نکته ادبی: پی‌سپر شدن کنایه از لگدمال شدن و زیرِ پا ماندن است.

جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر است

اگر با چشمِ حقیقت بنگری، تمامِ آنچه زیرِ خاک دفن شده، زیبایی‌ها و جوانی‌های بربادرفته‌ای است که اکنون به خاک بدل گشته‌اند.

نکته ادبی: شکنِ طره و لبِ شکر استعاره از زیبایی‌های دنیوی است.

چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است

چشمِ دلت را باز کن و بدان که این «مردمی» که تو بدان دل بسته‌ای، تنها مردمکِ چشمِ بتی است که گذراست.

نکته ادبی: ایهام در واژه مردم؛ هم به معنای انسان و هم به معنای مردمک چشم.

فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است

اندکی فکر کن و بر خاک با بی‌اعتنایی قدم مگذار، زیرا تمامِ وجودِ زمین از خونِ دلِ کسانی که در آن خفته‌اند، تشنه است.

نکته ادبی: تشنه بودنِ زمین کنایه از جذبِ رنج‌ها و دردهای آدمی است.

در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست نیست آن لاله که از خاک دمد خون تر است

آن همه خونِ دلی که در دلِ خاک است، با لاله اشتباه نگیر؛ آن سرخی، نشانه‌ی لاله نیست بلکه خونِ تازه است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه سرخیِ گل‌ها، نمادِ خونِ ریخته‌ی دل‌های داغدار است.

شکم خاک پر از خون دل سوختگان است باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است

شکمِ خاک از خونِ دلِ سوختگان پر است، اگر صاحبِ بصیرت باشی، این حقیقت را خواهی دید.

نکته ادبی: صاحب‌نظر به معنای کسی است که به باطنِ امور آگاه است.

از سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک خون فرو می چکد و خواجه چنین بی خبر است

از دلِ هر ذره‌ی خاک، بوی درد و دریغ می‌آید و خون می‌چکد، اما تو همچنان بی‌خبری.

نکته ادبی: خواجه در اینجا مخاطبِ غافل و بی‌خبر است.

هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است

هر گیاه و برگی که از خاک می‌روید، اگر به حقیقت بنگری، حاصلِ درد و حسرتی از یک دلِ داغ‌دیده است.

نکته ادبی: نگاه عرفانی به طبیعت و پیوند آن با رنج‌های انسانی.

از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است

از درونِ خاک، فریاد و آهِ خفتگانِ در زیرِ زمین برمی‌خیزد، اما گوشِ تو از حقیقت کر شده است.

نکته ادبی: تأکید بر غفلتِ مخاطب در شنیدنِ پندهای طبیعت.

تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است

تو آن‌قدر فارغ‌البالی و غافل که حتی به این نمی‌اندیشی که مرگ به دنبالِ توست و عمرت به سرعت در حالِ گذشتن است.

نکته ادبی: اجل در پی کنایه از حتمی بودنِ مرگ است.

شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش و هنوز پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است

کفنِ مرگ (پنبه) به بناگوشت رسیده و نزدیک است، اما هنوز پنبه‌ی غفلت در گوشِ توست و حقایق را نمی‌شنوی.

نکته ادبی: ایهام در واژه پنبه؛ یکی کفن و دیگری ابزاری برای ناشنوایی.

روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است

ای پیرِ کم‌خرد، همه در پیری عاقل می‌شوند، اما تو همچنان رفتارِ کودکانه داری و اکنون وقتِ سفرِ آخرت است.

نکته ادبی: خرف به معنای پیرِ کم‌عقل است.

چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است

اینکه در هفتاد سالگی هنوز زنده‌ای جای تعجب نیست، تعجب در این است که نفست هر دم بدتر و سرکش‌تر می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر تباهیِ نفس با وجودِ بالا رفتنِ سن.

غرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است

مغرورِ مالِ دنیا شدی و البته این رفتار از تو بعید نیست، زیرا زندگی‌ات به سیم و زر گره خورده است.

نکته ادبی: معذوری به معنای این است که توقعی جز این از تو نمی‌رود.

چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است

وقتی حیات و بود و نبودت به پول وابسته است، پس از عمرِ واقعی دم نزن؛ از دیدگاهِ خردمندان، زندگیِ تو بسیار بی‌ارزش است.

نکته ادبی: حیاتِ مبتنی بر مادیات را نزد خرد، ناچیز شمرده است.

عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است

اگر عمرت کم شد و گذشت چه باک؟ بگذار عمر کم شود، اگر در عوض پول و ثروتت بیشتر شود (کنایه از حماقتِ آدمی).

نکته ادبی: استفاده از لحنِ طعنه‌آمیز برای نقدِ دنیاپرستی.

بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش که همه سیم و زر و مال بار سفر است

بیشتر زحمت بکش و پول جمع کن و آسوده باش، که این مال و اموال در نهایت تنها بارِ سفرِ مرگِ توست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مالِ دنیا جز وبالی برای سفرِ ابدی نیست.

شرم بادت که نمی دانی و آگاه نه ای که درین راه و درین بادیه چندین خطر است

شرم بر تو که نمی‌دانی و آگاه نیستی که در این راهِ زندگی، چقدر خطرهای بزرگ وجود دارد.

نکته ادبی: بادیه استعاره از مسیرِ پرخطرِ زندگی است.

ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت کیست کامروز چو تو عشوه ده و عشوه خر است

دریغا که تمامِ عمرت را با فریبِ نفس گذراندی؛ امروز چه کسی مانندِ تو هم فریب‌دهنده و هم فریب‌خورده است؟

نکته ادبی: عشوه خریدن و فروختن استعاره از غرق شدن در فریب‌های دنیوی است.

تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است

تو این‌گونه در خوابِ غفلتی و همراهانت پیش رفته‌اند و عمرت مانندِ پرنده‌ای در حالِ پرواز است.

نکته ادبی: تشبیه عمر به مرغی در پرواز نشان‌دهنده سرعتِ گذرِ زمان است.

مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر است

عقلت را از دست دادی و به هیچ رسیده‌ای، گویی لقمه‌ای که هر روز می‌خوری مغزِ خر است (کنایه از حماقت).

نکته ادبی: مغزِ خر خوردن ضرب‌المثلی برای حماقت و بی‌خردی است.

ای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است

ای کسی که در خودت درمانده‌ای، این جسمِ استخوانیِ تو تا کی در چنگالِ قضا و قدر گرفتار خواهد بود؟

نکته ادبی: اشاره به ضعف و ناتوانیِ جسمِ انسان در برابرِ تقدیر.

تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر باد پندار تو را خاک لحد کارگر است

تو تنها مشتی خاک هستی و سرشار از غرورِ هوایی؛ بدان که این غرورِ تو در برابرِ خاکِ گورِ تو هیچ است.

نکته ادبی: بادِ هوا کنایه از پوچی و تکبر است.

یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب نه ای صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خور است

یک شب را برای خدا از خوردن و خوابیدن نگذشتی، اما صد شب را برای هوس‌های نفست بی‌خوابی کشیدی.

نکته ادبی: مقایسه‌ی عباداتِ ترک‌شده با تلاش‌های بی‌حاصلِ دنیوی.

چون بسی توبهٔ بیفایده کردی به هوس توبه از توبه کن ار یک نفست ماحضر است

چون توبه‌های بی‌فایده زیاد کردی، اکنون اگر نفسی برایت مانده، از خودِ توبه‌کردنِ ریاکارانه توبه کن.

نکته ادبی: توبه از توبه استعاره از پاکسازیِ نیت است.

خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشهٔ راه تو خون دل و آه سحر است

در سحرگاه با خونِ دل بر صورتت نشان بگذار، زیرا توشه‌ی راهِ تو در این مسیر، آهِ سحرگاهی و خونِ دل است.

نکته ادبی: توشه‌ی راه استعاره از اعمالِ صالح و تضرع است.

حلقهٔ درگه او گیر و دل از دست بده گرچه چون حلقه دل امروز تو را دربدر است

حلقه بر درگاهِ حق بکوب و دل از تعلقات رها کن، اگرچه امروز دلت سرگردان و دربدر است.

نکته ادبی: حلقه زدن استعاره از تضرع و نیاز به درگاهِ الهی است.

دل پر امید کن و صیقلیش کن به صفا که دل پاک تو آئینهٔ خورشید فر است

دلت را پر از امید کن و با پاکی و صداقت صیقلش بده، که دلِ پاکِ تو آیینه‌ی تابشِ خورشیدِ حقیقت است.

نکته ادبی: آیینه‌ی خورشیدِ فر کنایه از بازتابِ نورِ الهی در دلِ پاک است.

یارب از فضل و کرم در دل عطار نگر که دلش را غم بیهوده نفر بر نفر است

خدایا از فضلِ خود به دلِ عطار بنگر که غصه‌های بیهوده‌ی دنیا، چون کوهی بر دلش انباشته شده است.

نکته ادبی: نفر بر نفر استعاره از انباشته شدنِ غم و اندوه است.

عمر بر باد هوس داد به فریادش رس که تو را از بد و از نیک نه نفع و نه ضر است

عمرش را بر بادِ هوس داد؛ به فریادش برس، که تو را از سود و زیانِ بندگانت نه نفعی است و نه ضرری.

نکته ادبی: اشاره به بی‌نیازیِ مطلقِ خداوند در عینِ رحمتِ بی‌کران.

آرایه‌های ادبی

استعاره شش‌درهٔ نفس

اشاره به بن‌بستِ نرد که استعاره‌ای برای دام و گرفتاری در هوایِ نفس است.

تشخیص جهان پرده‌در است

جان‌بخشی به جهان که رازهای آدمیان را برملا می‌کند.

ایهام مردم

هم به معنای انسان‌ها و هم به معنای مردمک چشم به کار رفته است.

کنایه پنبهٔ غفلت به گوش

کنایه از نشنیدنِ پند و حقیقت.

تضاد زیر و زبر

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادنِ پریشانیِ کارها.