دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۸

عطار
بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است تا دست به کام دل خویشم برسیده است
و امروز پشیمانی و درد است دلم را در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است
پایی که بسی پویه بی فایده کردی دیر است که در دامن اندوه کشیده است
دستی که به هر دامن حاجب زدمی من از دست خود امروز همه جامه دریده است
و آن قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو از بار گران همچو کمانی بخمیده است
و آن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت زان کرد سیه جامه که همدرد ندیده است
وان تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر اکنون ز سر عاجزی از گوشه خزیده است
وان دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست امروز طمع از بد و از نیک بریده است
وان جان که به انصاف به ارزد ز جهانی از ننگ من ناخلف از تن برمیده است
وان عقل که هشیارترین همه او بود از غایت حیرت سرانگشت گزیده است
هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه تو مانده ای و عمر تو از پیش دویده است
اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است
چندین می نوشین چه چشی کانکه چشید او گر تو به حقیقت نگری زهر چشیده است
شهدی که ز سر نشتر زنبور بجسته است سرسام ز پی دارد اگر چند لذیذ است
عمر تو که یک لحظه به صد گنج به ارزد نفست همه بفروخته و عشق خریده است
دل از شرهٔ نفس تو در پای فتاده است هر چند درین واقعه مردانه چخیده است
هرکز نفسی پاک نیاید ز دلت بر تا جان تو فرمانبر این نفس پلید است
تو خفته و همراه تو بس دور برفته است تو غافلی و صبح قیامت بدمیده است
نه بادیهٔ آز تو را هیچ کران است نه قفل غم حرص تو را هیچ کلید است
مویت همه شیر شد و از بچه طبعی گویی تو که امروز لبت شیر مکیده است
آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی از دام نجستی تو و عمرت بپریده است
یارب به کرم کن نظری در دل عطار کز دست دل خویش دل او بپزیده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، ناله‌ای است برخاسته از دلِ کسی که جوانی را در پیِ خواسته‌هایِ دنیوی گذرانده و اکنون در پیری، با بارِ گرانِ پشیمانی و حیرت روبه‌رو شده است. شاعر با زبانی تند و بیدارگر، خواننده را به تأمل در گذرِ عمر، بیهودگیِ دلبستگی به دنیا و هشدارهایِ مرگ فرا می‌خواند.

درونمایه‌ی اصلی، تقابل میانِ لذت‌های فریبنده و زودگذرِ دنیا با حقیقتِ تلخِ فناپذیری است. عطار با تصویرسازی از جسم و روانی که زیر بارِ گناه و حسرت فرسوده شده، در پیِ هشدار به نفسِ امّاره است تا از خوابِ غفلت برخیزد و پیش از آنکه عمر به پایان رسد، راهی برای رهایی بیابد.

معنای روان

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است تا دست به کام دل خویشم برسیده است

بسیار خون از جگرم به شیوه‌ای دردناک جاری شد، تا اینکه عاقبت به آن خواسته‌ای که در دل داشتم، دست یافتم.

نکته ادبی: خون جگر خوردن و چکیدن، کنایه از رنج و اندوهِ عمیقِ سالیانِ دراز است.

و امروز پشیمانی و درد است دلم را در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است

و امروز تنها حسرت و دردِ پشیمانی نصیب دلم شده است؛ برای تمام حرف‌هایی که زده‌ام و آنچه شنیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ عمر و بیهودگیِ گفتار و شنیدارهای دنیوی که ثمری جز افسوس نداشته است.

پایی که بسی پویه بی فایده کردی دیر است که در دامن اندوه کشیده است

پاهایی که زمانی بسیار در جست‌وجویِ بیهوده قدم برمی‌داشت، مدت‌هاست که از خستگی و ناامیدی به دامنِ اندوه پناه برده است.

نکته ادبی: پویه به معنای دویدن و تلاش کردن است که در اینجا به کنایه از تکاپویِ بیهوده برای دنیاست.

دستی که به هر دامن حاجب زدمی من از دست خود امروز همه جامه دریده است

دست‌هایی که زمانی برای گرفتن حاجت به سوی دیگران دراز می‌کردم، امروز از شدت شرمساری، جامه‌ی خود را می‌درد.

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و واسطه است؛ کنایه از کرنش در برابر صاحبان قدرت.

و آن قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو از بار گران همچو کمانی بخمیده است

آن قامتی که بلند و استوار بود و سرو در برابر آن احساس حقارت می‌کرد، اکنون زیر بارِ سنگینِ عمر، همچون کمان خمیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه قامت به تیر و سپس به کمان، تضاد میانِ شکوهِ جوانی و شکستگیِ پیری را نشان می‌دهد.

و آن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت زان کرد سیه جامه که همدرد ندیده است

و آن چشمی که از شدت درد و رنج، خونِ دل گریسته بود، اکنون جامه‌ی سیاه ماتم پوشیده است، چرا که کسی را که هم‌درد او باشد نیافته است.

نکته ادبی: سیه‌جامه کردنِ دیده، استعاره از گریستنِ بسیار و ابرازِ سوگواری است.

وان تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر اکنون ز سر عاجزی از گوشه خزیده است

و آن تنی که زمانی با تکبر و هوس در جایگاه‌های برتر و صدرِ مجالس می‌نشست، اکنون از سرِ ناتوانی در گوشه‌ای پنهان شده است.

نکته ادبی: صدر نشینی کنایه از ریاست‌طلبی و مقام‌خواهی است که در پیری به عزلت‌نشینیِ اجباری بدل می‌شود.

وان دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست امروز طمع از بد و از نیک بریده است

و آن دلی که با خوش‌طبعی و مهر با همه می‌جوشید، اکنون از هر امید و طمعی به خیر و شرِ دنیا دست شسته است.

نکته ادبی: دست بریدن از چیزی، کنایه از قطع امید و رها کردنِ دلبستگی است.

وان جان که به انصاف به ارزد ز جهانی از ننگ من ناخلف از تن برمیده است

و آن جانی که به دلیلِ پاکی و ارزشِ ذاتی، هم‌سنگِ یک جهان ارزش داشت، به خاطرِ ننگ و گناهانِ من از این تنِ آلوده گریخته است.

نکته ادبی: ناخلف بودنِ انسان باعثِ فرارِ جانِ ملکوتی از کالبدِ مادی می‌شود.

وان عقل که هشیارترین همه او بود از غایت حیرت سرانگشت گزیده است

و آن عقلی که از همه هوشیارتر بود، اکنون از شدت حیرت و سرگشتگیِ کارِ جهان، انگشتِ حسرت به دندان می‌گزد.

نکته ادبی: انگشت گزیدن، کنایه از پشیمانی و حیرتِ عمیق است.

هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه تو مانده ای و عمر تو از پیش دویده است

ای دلِ گمراه، چرا به خوابِ غفلت فرو رفته‌ای؟ در این مسیرِ زندگی، تو عقب مانده‌ای و عمرت از تو سبقت گرفته است.

نکته ادبی: استعاره‌یِ حرکتِ زمان؛ که عمر به سرعت می‌گذرد و انسانِ غافل جا می‌ماند.

اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است

از مرگ اندیشه کن، چرا که ترسِ از شمشیرِ اجل، دلِ پهلوانان و شیرانِ جهان را از هم دریده است.

نکته ادبی: اجل (مرگ) با استعاره‌یِ شمشیر به تصویر کشیده شده که قدرتمندترین افراد را از پا در می‌آورد.

چندین می نوشین چه چشی کانکه چشید او گر تو به حقیقت نگری زهر چشیده است

چرا این‌همه شرابِ دنیا را می‌نوشی؟ کسی که حقیقتِ آن را چشید، در واقع زهرِ تلخِ ناپایداری را نوشیده است.

نکته ادبی: شرابِ نوشین، تمثیلِ لذت‌های فریبنده‌یِ دنیوی است که در باطن سمی مهلک‌اند.

شهدی که ز سر نشتر زنبور بجسته است سرسام ز پی دارد اگر چند لذیذ است

آن شیرینی (شهد) که از نوکِ نیشِ زنبور به دست می‌آید، اگرچه لذیذ است اما به دنبالِ خود بیماری و درد (سرسام) دارد.

نکته ادبی: سرسام به معنای بیماریِ مغزی یا آشفتگیِ شدید است؛ تمثیلی از عواقبِ لذت‌های گناه‌آلود.

عمر تو که یک لحظه به صد گنج به ارزد نفست همه بفروخته و عشق خریده است

عمرِ تو که از صد گنجِ دنیا باارزش‌تر است، با نفسِ خود آن را فروختی و در ازایش عشقِ دنیوی خریدی.

نکته ادبی: معامله‌یِ خسران‌بارِ عمر با لذت‌هایِ ناچیزِ دنیوی.

دل از شرهٔ نفس تو در پای فتاده است هر چند درین واقعه مردانه چخیده است

دلِ تو به دلیلِ شرارتِ نفس در خاک افتاده و شکست خورده است، هرچند که در این نبردِ با نفس، مردانه جنگیده است.

نکته ادبی: چخیدن به معنای جنگیدن و ستیز کردن است؛ اشاره به نبردِ درونی میانِ دل و نفس.

هرکز نفسی پاک نیاید ز دلت بر تا جان تو فرمانبر این نفس پلید است

تا زمانی که جانِ تو فرمان‌بردارِ این نفسِ پلید باشد، هرگز بویِ پاکی و معنویت از دلت برنخواهد خواست.

نکته ادبی: نفسِ پلید، عاملِ اصلیِ آلودگیِ جان و مانعِ تعالیِ روح است.

تو خفته و همراه تو بس دور برفته است تو غافلی و صبح قیامت بدمیده است

تو در خوابِ غفلتی و همراهانت بسیار پیش رفته‌اند؛ تو بی‌خبری در حالی که صبحِ قیامت و حساب‌وکتاب دمیده است.

نکته ادبی: تضادِ خوابِ غفلت با طلوعِ صبحِ قیامت، هشدار به فوری بودنِ واقعه‌یِ مرگ.

نه بادیهٔ آز تو را هیچ کران است نه قفل غم حرص تو را هیچ کلید است

این بیابانِ آزمندی و آزِ تو، هیچ پایانی ندارد و قفلِ غم و حرصِ تو را هیچ کلیدی باز نمی‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ سیری‌ناپذیریِ نفسِ انسان به بیابانِ بی‌انتها.

مویت همه شیر شد و از بچه طبعی گویی تو که امروز لبت شیر مکیده است

مویِ سرت سفید شده (شیر)، اما طبعِ تو مانند بچه‌ای است که گویی همین امروز از مادر شیر نوشیده و رشد نکرده است.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'شیر' (سفیدِ مو و شیرِ خوراکی) برای تقبیحِ رفتارِ بچه‌گانه‌یِ انسانِ سالخورده.

آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی از دام نجستی تو و عمرت بپریده است

آخر تو چه پرنده‌ای هستی که آن‌قدر دانه (دنیا) خوردی که نتوانستی از دامِ دنیا رها شوی و عمرت در این اسارت به پایان رسید.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دام و دانه؛ تأکید بر اینکه وابستگیِ مادی مانعِ آزادیِ روح است.

یارب به کرم کن نظری در دل عطار کز دست دل خویش دل او بپزیده است

خداوندا، به لطفِ خود نگاهی به دلِ عطار کن، چرا که دلِ او از دستِ هوایِ نفسِ خویش، سوخته و پخته شده است.

نکته ادبی: بپزیده به معنای پخته شدن در اثرِ رنج و سختی است که نشان‌دهنده‌یِ کمالِ عرفانی از طریقِ تحملِ بلاست.

آرایه‌های ادبی

کنایه خون جگر چکیده است

اشاره به رنج و سختی کشیدن بسیار در طول حیات.

تشبیه همچو کمانی بخمیده است

تشبیه قامتِ خمیده‌یِ پیرمرد به کمان برای نمایشِ شکستگی و پیری.

ایهام مویت همه شیر شد

استفاده از واژه شیر در دو معنای سفیدی مو و شیرِ نوشیدنیِ کودک برای نشان دادنِ تضاد پیری ظاهری و خامیِ طبع.

استعاره دانه چینی

استعاره از حرص و طمعِ دنیا و دلبستگی به لذت‌های مادی که همچون دانه، پرنده‌یِ جان را در دامِ دنیا گرفتار می‌کند.

تضاد خفته و صبح قیامت

تقابل میان بی‌خبریِ انسان و نزدیک بودنِ زمانِ حساب و کتاب.