دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

عطار
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب
بال و پر ده مرغ جان را تا میان این قفس بر دلت پیدا شود در یک نفس صد فتح باب
عقل را و نقل را همچون ترازو راست دار جهد کن تا در میان نه سیخ سوزد نه کباب
چون ز عقل و نقل ذوق عشق حاصل شد تو را از دل پر عشق خود آتش زنی در جاه و آب
گرچه عالم می نماید دیگران را آب خضر تو چنان گردی که گردد پیش تو همچون سراب
گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا ذره ای گردد به پیش نور جانت آفتاب
گر صواب کار خواهی اندرین وادی صعب از خطای نفس خود تا چند بینی اضطراب
رو درین وادی چو اشتر باش و بگذر از خطا نرم می رو خار می خور بار می کش بر صواب
از هوای نفس شومت در حجابی مانده ای چون هوای نفس تو بنشست برخیزد حجاب
در شراب و شاهد دنیا گرفتار آمدی ای دلت مست شراب نفس تا چند از شراب
خیز کاجزای جهان موقوف یک آه تواند از دل پر خون برآر آهی چو مستان خراب
هر نفس سرمایهٔ عمر است و تو زان بی خبر خیز و روی از حسرت دل کن به خون دل خضاب
درد و حسرت بین که چندانی که فکرت می کنم هیچ کاری را نمی شایی تو اندر هیچ باب
چون نیامد از تو کاری کان به کار آید تو را بر خود و کار خود بنشین و بگری چون سحاب
تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب
این زمان با توست حرصی و ندانی این نفس تا نیاری زیر خاک تیره رویت در نقاب
چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ تو ز چنگ او بمانی دست بر سر چون ذباب
ای دریغا می ندانی کز چه دور افتاده ای آخر ار شوقی است در تو ذوق این معنی بیاب
چون چراغ عمر تو بی شک بخواهد مرد زود خویشتن را همچو شمعی زآتش شهوت متاب
آخر ای شهوت پرست بی خبر گر عاقلی یک دمی لذت کجا ارزد به صد ساله عذاب
توشهٔ این ره بساز آخر که مردان جهان در چنین راهی فرو ماندند چون خر در خلاب
غرهٔ دنیا مباش و پشت بر عقبی مکن تا چو روی اندر لحد آری نمانی در عقاب
شب چو مردان زنده دار و تا توانی می مخسب زانکه زیر خاک بسیاریت خواهد بود خواب
بس که تو در خاک خواهی بود و زین طاق کبود بر سر خاک تو می تابد به زاری ماهتاب
چون نمی دانی که روز واپسین حال تو چیست در غرور خود مکن بیهوده چندینی شتاب
کار روز واپسین دارد که روز واپسین از سیاست آب گردد زهره شیر از عتاب
تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس هیچکس را نیست آگاهی که چون آید زباب
چون به یک دم جمله چون شمعی فروخواهیم مرد پس چرا چون شمع باید دید چندین تف و تاب
چون سر و افسر نخواهد ماند تا می بنگری چه کلاه ژنده و چه افسر افراسیاب
گر همی بینی که روزی چند این مشتی گدا پادشا گشتند هان تا نبودت هیچ انقلاب
زانکه این مشتی دغل کار سیه دل تا نه دیر همچو بید پوده می ریزند در تحت التراب
زیر خاک از حد مشرق تا به مغرب خفته اند بنده و آزاد و شهری و غریب و شیخ و شاب
دل منه بر چشم و دندان بتان، کین خاک راه چشم، چون بادام و دندان است چون در خوشاب
آنکه از خشمش طناب خیمه مه می گسست در لحد اکنون کفن در گردن او شد طناب
وانکه پیراهن زتاب خویشتن نگشاد باز تا کفن سازندش از وی باز کردندش ز تاب
وانکه رویش همچو گل بشکفته بودی این زمان ابر می بارد به زاری بر سر خاکش گلاب
وانکه زلفش همچو سنبل تاب در سر داشتی خاک تاریکش نه سر بگذاشت، نه سنبل، نه تاب
ما همه بی آگهیم آباد بر جان کسی کز سر با آگهی بگذشت ازین جای خراب
یارب از فضل و کرم عطار را بیدار کن تا به بیداری شود در خواب تا یوم الحساب
توبه کردم یارب از چیزی که می بایست کرد روی لطف خویش را از تایب مسکین متاب
هر که این شوریده خاطر را دعا گوید به صدق یارب آن خورشید خاطر را دعا کن مستجاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند در زمره اشعار تعلیمی و عرفانی قرار می‌گیرد که با لحنی هشداردهنده و پندآموز، بر ناپایداری دنیا و ضرورت آمادگی برای سفر ابدی تأکید دارد. شاعر با استفاده از تمثیلات گوناگون، جانِ آدمی را پرنده‌ای گرفتار در قفسِ تن می‌بیند که باید برای رهایی از این جهانِ فانی و بازگشت به اصلِ خویش، از تعلقات مادی و خواهش‌های نفسانی دوری گزیند.

تأکید اصلی متن بر هوشیاری پیش از مرگ و بهره‌گیری از فرصت عمر برای کسب کمالات معنوی است. شاعر با تماشای زوالِ زیبایی‌ها، قدرت‌ها و ثروت‌ها در چنگالِ مرگ، خواننده را به عبرت‌گرفتن و توبه فرا می‌خواند تا در روز واپسین، دست خالی و گرفتارِ عذابِ ناشی از غفلت نماند و پیش از آنکه چراغ عمر خاموش شود، توشه‌ای برای آخرت بیندوزد.

معنای روان

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب

زمان کوچ کردن از این دنیای ناپایدار فرا رسیده است، آماده باش تا از سوی خداوند خطابِ «بازگرد» به جان تو برسد.

نکته ادبی: ارجعی اشاره به آیه ۲۸ سوره فجر است که دعوت الهی برای بازگشت روح به سوی اوست.

بال و پر ده مرغ جان را تا میان این قفس بر دلت پیدا شود در یک نفس صد فتح باب

به روح خود قدرت پرواز بده تا از زندان بدن رها شود؛ آنگاه در هر لحظه صدها درِ معرفت بر روی تو گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: قفس استعاره از عالم مادی و بدن است که مانع پرواز روح است.

عقل را و نقل را همچون ترازو راست دار جهد کن تا در میان نه سیخ سوزد نه کباب

عقل و شرع را همانند دو کفه ترازو متعادل نگاه دار و چنان رفتار کن که میان این دو جانب، نه افراط کنی و نه تفریط.

نکته ادبی: سیخ و کباب استعاره از موازنه میان عقل و شرع و دوری از افراط و تفریط است.

چون ز عقل و نقل ذوق عشق حاصل شد تو را از دل پر عشق خود آتش زنی در جاه و آب

هنگامی که با ترکیب عقل و شرع به ذوق عشق دست یافتی، از آتشِ عشقِ درونی‌ات، بر جاه و مقام و آبِ دنیوی، آتش بزن و آن‌ها را بسوزان.

نکته ادبی: جاه و آب اشاره به مقام و ثروت دنیوی دارد که در برابر عشق بی‌ارزش است.

گرچه عالم می نماید دیگران را آب خضر تو چنان گردی که گردد پیش تو همچون سراب

اگرچه برای دیگران این دنیا مانند آبِ حیات (آب خضر) ارزشمند است، تو باید به چنان شناختی برسی که آن را مانند سراب ناچیز بدانی.

نکته ادبی: آب خضر نماد حیات جاودان و سراب نماد فریبندگی دنیاست.

گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا ذره ای گردد به پیش نور جانت آفتاب

اگر چنان از خودِ دنیوی و خواهش‌هایت جدا شوی که باید، نورِ جانت چنان عظیم می‌شود که آفتاب در برابرش چون ذره‌ای کوچک خواهد بود.

نکته ادبی: تضاد میان ذره و آفتاب برای نشان دادن عظمت نور معنوی است.

گر صواب کار خواهی اندرین وادی صعب از خطای نفس خود تا چند بینی اضطراب

اگر در این مسیر سخت به دنبال درستی کار هستی، پس چرا این‌قدر از خطاهای نفس خود پریشان و مضطرب می‌شوی؟

نکته ادبی: وادی صعب اشاره به راه دشوار سلوک است.

رو درین وادی چو اشتر باش و بگذر از خطا نرم می رو خار می خور بار می کش بر صواب

در این راه مانند شتر باش؛ خارهای مسیر را تحمل کن، بارهای سنگین را بکش و بدون اعتراض به خطاهای مسیر، درستی را پیشه کن.

نکته ادبی: اشتر نماد صبر و بردباری در حمل بار سنگین سلوک است.

از هوای نفس شومت در حجابی مانده ای چون هوای نفس تو بنشست برخیزد حجاب

به دلیل خواهش‌های نفسانی زشت خود در حجاب مانده‌ای؛ به محض اینکه این هوی و هوس خاموش شود، آن حجاب نیز برطرف خواهد شد.

نکته ادبی: حجاب استعاره از موانع معنوی میان بنده و خداست.

در شراب و شاهد دنیا گرفتار آمدی ای دلت مست شراب نفس تا چند از شراب

ای کسی که دلت مستِ شرابِ خواهش‌های نفسانی است، تا کی می‌خواهی گرفتارِ شراب و زیبایی‌های ظاهری دنیا باشی؟

نکته ادبی: شاهد در ادبیات عرفانی به معنای معشوق یا زیبایی‌های ظاهری است.

خیز کاجزای جهان موقوف یک آه تواند از دل پر خون برآر آهی چو مستان خراب

برخیز که تمام اجزای هستی منتظر یک آهِ از سرِ صدقِ تو هستند؛ پس از دلی که پر از درد است، آهی عاشقانه و رها از تعلقات برآور.

نکته ادبی: مستان خراب کنایه از کسانی است که از خود بی‌خود شده‌اند.

هر نفس سرمایهٔ عمر است و تو زان بی خبر خیز و روی از حسرت دل کن به خون دل خضاب

هر لحظه، سرمایه عمر توست و تو از این موضوع غافلی؛ برخیز و از حسرتِ هدر دادن عمر، صورتت را با خونِ دل رنگین کن.

نکته ادبی: خضاب کردن صورت با خون کنایه از شدت پشیمانی و گریه است.

درد و حسرت بین که چندانی که فکرت می کنم هیچ کاری را نمی شایی تو اندر هیچ باب

دردناک است که هر چقدر فکر می‌کنم، می‌بینم تو در هیچ کاری از کارهای مهم، شایستگیِ انجام آن را نداری.

نکته ادبی: در این بیت شاعر به بی‌حاصلیِ زندگیِ غفلت‌آلود اشاره دارد.

چون نیامد از تو کاری کان به کار آید تو را بر خود و کار خود بنشین و بگری چون سحاب

چون از تو هیچ کارِ مفیدی که به دردت بخورد برنیامد، بر خودت بنشین و مانند ابرِ بهاری با زاری گریه کن.

نکته ادبی: تشبیه گریه به سحاب (ابر) نشان‌دهنده شدت و پیوستگی اشک است.

تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب

تو گمان می‌کنی که با بزرگان هم‌تراز هستی؛ صبر کن تا از این دنیای فانی بگذری و مرگ تو را فرا گیرد (تا حقیقت بر تو آشکار شود).

نکته ادبی: پا در رکاب نهادن کنایه از آماده شدن برای سفر مرگ است.

این زمان با توست حرصی و ندانی این نفس تا نیاری زیر خاک تیره رویت در نقاب

در این لحظه حرص و طمع تو را فرا گرفته است و متوجه نیستی تا زمانی که زیر خاک بروی و صورتت در نقابِ کفن پوشانده شود.

نکته ادبی: خاک تیره نماد قبر است.

چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ تو ز چنگ او بمانی دست بر سر چون ذباب

وقتی مرگ ناگهان به دامنِ زندگی‌ات چنگ بزند، تو از چنگ او نمی‌توانی فرار کنی و مانند مگس درمانده دست بر سر می‌کوبی.

نکته ادبی: ذباب به معنای مگس و نماد زبونی و ضعف است.

ای دریغا می ندانی کز چه دور افتاده ای آخر ار شوقی است در تو ذوق این معنی بیاب

افسوس که نمی‌دانی از چه جایگاه والایی دور افتاده‌ای؛ اگر هنوز شوقی در تو مانده، راهِ بازگشت و این حقیقت را پیدا کن.

نکته ادبی: اشاره به هبوط انسان و دوری از اصل الهی دارد.

چون چراغ عمر تو بی شک بخواهد مرد زود خویشتن را همچو شمعی زآتش شهوت متاب

چون چراغِ عمرت بی‌شک به زودی خاموش می‌شود، خودت را مانند شمع با آتشِ شهوت و هوس آب نکن.

نکته ادبی: شمع نماد عمر کوتاه و در حال زوال است.

آخر ای شهوت پرست بی خبر گر عاقلی یک دمی لذت کجا ارزد به صد ساله عذاب

ای شهوت‌پرستِ بی‌خبر، اگر عقل داری بیندیش که لذتِ زودگذرِ یک لحظه، کجا به عذابِ صدساله (در جهانِ دیگر) می‌ارزد؟

نکته ادبی: تضاد میان لذت آنی و عذاب ابدی کانون پند اخلاقی است.

توشهٔ این ره بساز آخر که مردان جهان در چنین راهی فرو ماندند چون خر در خلاب

توشه این راه را فراهم کن؛ چرا که بزرگان جهان نیز در چنین راهِ دشواری، مانند الاغ در گل‌ولای گیر افتاده‌اند و درمانده‌اند.

نکته ادبی: خلاب به معنای گل و لای است.

غرهٔ دنیا مباش و پشت بر عقبی مکن تا چو روی اندر لحد آری نمانی در عقاب

فریبِ دنیا را نخور و به آخرت پشت نکن، تا زمانی که در قبر می‌روی، گرفتار عذاب نشوی.

نکته ادبی: لحد به معنای قبر و عقبی به معنای آخرت است.

شب چو مردان زنده دار و تا توانی می مخسب زانکه زیر خاک بسیاریت خواهد بود خواب

شب‌ها را مانند مردانِ راهِ حق زنده بدار و تا می‌توانی نخواب، چون زیرِ خاک، خوابی طولانی در پیش خواهی داشت.

نکته ادبی: زنده داشتن شب کنایه از عبادت شبانه است.

بس که تو در خاک خواهی بود و زین طاق کبود بر سر خاک تو می تابد به زاری ماهتاب

آن‌قدر که تو قرار است در خاک بخوابی، ماه در آسمان بر سرِ قبر تو با زاری می‌تابد.

نکته ادبی: تأکید بر طولانی بودن زمانِ مرگ و تنهایی در قبر.

چون نمی دانی که روز واپسین حال تو چیست در غرور خود مکن بیهوده چندینی شتاب

چون نمی‌دانی که در روز قیامت حال تو چگونه خواهد بود، در غرورِ خود بیهوده این‌قدر عجله نکن.

نکته ادبی: روز واپسین اشاره به روز رستاخیز دارد.

کار روز واپسین دارد که روز واپسین از سیاست آب گردد زهره شیر از عتاب

روزِ قیامت کار را دشوار می‌کند، چرا که در آن روز از شدتِ سیاست و سخت‌گیری الهی، زهرِ ترسِ شیر نیز آب می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از عظمت و سختیِ هولناکِ قیامت.

تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس هیچکس را نیست آگاهی که چون آید زباب

بر عبادتِ خود تکیه نکن، زیرا در لحظه مرگ، هیچ‌کس نمی‌داند که عاقبتِ کارش چگونه رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: تأکید بر خوف و رجا و پرهیز از عُجب و غرور به عبادت.

چون به یک دم جمله چون شمعی فروخواهیم مرد پس چرا چون شمع باید دید چندین تف و تاب

چون همگی مانند شمع به یک لحظه خاموش می‌شویم و می‌میریم، پس چرا مانند شمع در دنیا این‌همه بی‌تابی و نگرانی داری؟

نکته ادبی: تف و تاب کنایه از بی‌قراری و اشتغال به امور دنیوی است.

چون سر و افسر نخواهد ماند تا می بنگری چه کلاه ژنده و چه افسر افراسیاب

وقتی بنگری، می‌بینی که نه تاج و تخت باقی می‌ماند و نه کلاهِ ساده؛ چه کلاهِ کهنه باشد و چه تاجِ افسانه‌ای افراسیاب.

نکته ادبی: افراسیاب نماد پادشاهی و قدرت تاریخی است که اکنون زوال یافته است.

گر همی بینی که روزی چند این مشتی گدا پادشا گشتند هان تا نبودت هیچ انقلاب

اگر می‌بینی چند گدایی برای چند روزی به پادشاهی رسیده‌اند، حواست باشد که تغییرِ احوالِ روزگار ناگهانی است.

نکته ادبی: انقلاب در اینجا به معنای دگرگونی و تحولِ سریعِ وضعیت است.

زانکه این مشتی دغل کار سیه دل تا نه دیر همچو بید پوده می ریزند در تحت التراب

زیرا این گروهِ دغل‌کار و سیاه‌دل، به زودی مانند بیدِ پوسیده در زیرِ خاک فرو می‌روند.

نکته ادبی: تحت التراب به معنای زیرِ خاک است.

زیر خاک از حد مشرق تا به مغرب خفته اند بنده و آزاد و شهری و غریب و شیخ و شاب

از مشرق تا مغرب، همه (بنده، آزاد، شهرنشین، غریب، پیر و جوان) زیرِ خاک خفته‌اند.

نکته ادبی: تنوعِ اقشارِ نام‌برده، نشان‌دهنده فراگیر بودنِ مرگ است.

دل منه بر چشم و دندان بتان، کین خاک راه چشم، چون بادام و دندان است چون در خوشاب

به زیباییِ چشم و دندانِ معشوقان دل نبند، که این‌ها به زودی خاکِ راه می‌شوند؛ چشم مانند بادام و دندان مانند مروارید، همه به خاک بدل می‌شوند.

نکته ادبی: در خوشاب به معنای مرواریدِ درخشان است.

آنکه از خشمش طناب خیمه مه می گسست در لحد اکنون کفن در گردن او شد طناب

کسی که از خشمش بندِ خیمه‌های آسمانی پاره می‌شد، اکنون در قبر، کفن تنها چیزی است که در گردنش حلقه شده است.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمتِ پوشالیِ پادشاهان.

وانکه پیراهن زتاب خویشتن نگشاد باز تا کفن سازندش از وی باز کردندش ز تاب

کسی که از غرورِ خود لباسِ گران‌بهایش را باز نمی‌کرد، اکنون برای اینکه کفنش کنند، به اجبار لباسش را از تنش درآوردند.

نکته ادبی: اشاره به دلبستگیِ افراطی به مادیات.

وانکه رویش همچو گل بشکفته بودی این زمان ابر می بارد به زاری بر سر خاکش گلاب

کسی که چهره‌اش مانند گلِ شکفته بود، اکنون ابرهای آسمان بر خاکِ مزارش به زاری گلاب می‌بارند.

نکته ادبی: گلاب باریدن استعاره از باران است که به اشک تشبیه شده است.

وانکه زلفش همچو سنبل تاب در سر داشتی خاک تاریکش نه سر بگذاشت، نه سنبل، نه تاب

کسی که زلفش مانند سنبل پیچ‌و‌تاب داشت، خاکِ تیره اکنون نه سر برایش باقی گذاشت و نه سنبل و نه زیبایی.

نکته ادبی: سنبل نمادِ زلفِ پرپیچ‌و‌تاب است.

ما همه بی آگهیم آباد بر جان کسی کز سر با آگهی بگذشت ازین جای خراب

ما همه بی‌خبر هستیم؛ آفرین بر جانِ کسی که با آگاهی از این دنیای خراب گذشت.

نکته ادبی: جای خراب استعاره از دنیاست.

یارب از فضل و کرم عطار را بیدار کن تا به بیداری شود در خواب تا یوم الحساب

پروردگارا، عطار را با لطف خود بیدار کن تا در این خوابِ غفلتِ دنیا، به بیداری برسد تا روزِ قیامت.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (عطار).

توبه کردم یارب از چیزی که می بایست کرد روی لطف خویش را از تایب مسکین متاب

خداوندا، توبه کردم از کاری که نباید انجام می‌دادم؛ لطف و عنایت خود را از این بنده توبه‌کننده و مسکین دریغ نکن.

نکته ادبی: تایب به معنای توبه‌کننده است.

هر که این شوریده خاطر را دعا گوید به صدق یارب آن خورشید خاطر را دعا کن مستجاب

پروردگارا، هر کس این دل‌شکسته و آشفته‌خاطر را از روی صداقت دعا کند، تو دعای آن شخصِ روشن‌ضمیر را مستجاب کن.

نکته ادبی: خورشید خاطر استعاره از کسی است که دلی روشن و پاک دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره قفس

بدن و عالم مادی که روح را در خود حبس کرده است.

تلمیح ارجعی

اشاره به آیه ۲۸ سوره فجر (یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ).

مراعات نظیر چشم، بادام، دندان، در خوشاب

هماهنگی میان اجزای صورت و اشیاء هم‌جنس آن‌ها.

تشبیه چون شمعی فروخواهیم مرد

تشبیه عمر آدمی به شمع که در حال سوختن و تمام شدن است.

تضاد جاه و آب / آتش

تقابل میان ظواهر دنیوی و آتش عشق که آن‌ها را می‌سوزاند.

کنایه پا در رکاب

کنایه از آمادگی برای مرگ و سفر ابدی.

مبالغه از خشمش طناب خیمه مه می گسست

بزرگ‌نمایی قدرتِ پادشاه در برابر زوال مرگ.