دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۶

عطار
ندارد درد من درمان دریغا بماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلک ها نیز دیر است که می گردند سرگردان دریغا
درین دشواری ره جان من شد که راهی نیست بس آسان دریغا
فرو ماندم درین راه خطرناک چنین واله چنین حیران دریغا
رهی بس دور می بینم من این راه نه سر پیدا و نه پایان دریغا
ز رنج تشنگی مردم به زاری جهان پر چشمهٔ حیوان دریغا
چو نه جانان بخواهد ماند نه جان ز جان دردا و از جانان دریغا
اگر سنگی نه ای بنیوش آخر ز یک یک سنگ گورستان دریغا
عزیزان جهان را بین به یک راه همه با خاک ره یکسان دریغا
ببین تا بر سر خاک عزیزان چگونه ابر شد گریان دریغا
مگر جان های ایشان ابر بوده است که می بارند چون باران دریغا
بیا تا در وفای دوستداران فرو باریم صد طوفان دریغا
همه یاران به زیر خاک رفتند تو خواهی رفت چون ایشان دریغا
رخی کامد ز پیدایی چو خورشید کنون در خاک شد پنهان دریغا
از آن لب های چون عناب دردا وزان خط های چون ریحان دریغا
به یک تیغ اجل درج دهان را نه پسته ماند و نه مرجان دریغا
بتان ماه روی خوش سخن را کجا شد آن لب و دندان دریغا
زنخدان ها چو بر خواهند بستن زنخدان را ز نخ می دان دریغا
بسا شخصا که از تب ریخت در خاک شد از تبریز با کرمان دریغا
بسا ایوان که بر کیوانش بردند کجا شد آنهمه ایوان دریغا
بسا قصرا که چون فردوس کردند کنون شد کلبهٔ احزان دریغا
درین غم خانه هر یوسف که دیدی لحد بر جمله شد زندان دریغا
چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک هم از ایران هم از توران دریغا
تو خواه از روم باش و خواه از چین نه قیصر ماند و نه خاقان دریغا
ز افریدون و از جمشید دردا ز کیخسرو ز نوشروان دریغا
هزاران گونه دستان داشت بلبل نبودش سود یک دستان دریغا
پس از وصلی که همچون باد بگذشت درآمد این غم هجران دریغا
ز مال و ملک این عالم تمام است تو را یک لقمه چون لقمان دریغا
برای نان چه ریزی آب رویت که آتش بهتر از این نان دریغا
تو را تا جان بود نان کم نیاید چه باید کند چندین جان دریغا
خداوندا همه عمر عزیزم به جهل آورده ام به زیان دریغا
اگرچه بس سپیدم می شود موی سیه می گرددم دیوان دریغا
چو دوران جوانی رفت چون باد بسی گفتم درین دوران دریغا
نشد معلوم من جز آخر عمر که کردم عمر خود تاوان دریغا
مرا گر عمر بایستی خریدن تلف کی کردمی زین سان دریغا
بسی عطار را درد و دریغ است که او را هست جای آن دریغا
خدایا چون گناهم کرد ناقص نهادم روی در نقصان دریغا
اگر کرد این گدا بر جهل کاری از آن غم کرد صدچندان دریغا
تو عفوش کن که گر عفوت نباشد فرو ماند به صد خذلان دریغا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تاملاتی ژرف و اندوهناک پیرامون ناپایداری هستی و بی‎اعتباری جهان مادی است. شاعر با نگاهی عبرت‌بین به قبرستان‌ها و سرنوشتِ حاکمان و زیبایی‌های پیشین، بر این نکته تأکید می‌ورزد که مرگ، موازنه‌گری است که تمامی تمایزات دنیوی میان انسان‌ها را از میان می‌برد و همه را در خاک، یکسان می‌سازد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن بازتاب‌دهنده‌ی ندامت و خودشناسیِ سالکی است که جوانی و فرصت‌های عمر را در بندِ نان و نام و لذایذ زودگذرِ دنیوی هدر داده است. این اثر در نهایت از کلامی توصیفی به نیایشی متواضعانه تغییر لحن می‌دهد و در جستجوی بخشش الهی برای گناهان و جهلِ گذشته است تا شاید در لحظات واپسین، راهی به سوی رستگاری گشوده شود.

معنای روان

ندارد درد من درمان دریغا بماندم بی سر و سامان دریغا

دریغا که درد من بی درمان است و افسوس که من بدون سرپرست و در حالی که تمام اسباب آرامشم از دست رفته، سرگردان مانده‌ام.

نکته ادبی: «بی سر و سامان» کنایه از بی‌کسی و پریشانی است.

درین حیرت فلک ها نیز دیر است که می گردند سرگردان دریغا

در این جهانِ حیرت‌زا، حتی آسمان‌ها نیز از دیرباز در حال چرخیدن و سرگردانی هستند.

نکته ادبی: اشاره به حرکت دورانی فلک که در ادبیات کلاسیک نماد حیرت و ناپایداری است.

درین دشواری ره جان من شد که راهی نیست بس آسان دریغا

جان من در این مسیر دشوار، به تنگ آمده است، چرا که راهی که در پیش دارم، اصلاً ساده نیست.

نکته ادبی: «ره جان» ترکیب اضافی است که به سختیِ مسیرِ زندگی اشاره دارد.

فرو ماندم درین راه خطرناک چنین واله چنین حیران دریغا

در این مسیر خطرناکِ زندگی، درمانده و سرگشته و حیران مانده‌ام.

نکته ادبی: «واله و حیران» وصفِ حالِ عارفِ سالک در بیابانِ طریقت است.

رهی بس دور می بینم من این راه نه سر پیدا و نه پایان دریغا

این راهی که می‌بینم، بسیار طولانی است و نه آغازی برای آن پیدا است و نه پایانی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌نهایتی و ابهامِ مسیرِ حقیقت.

ز رنج تشنگی مردم به زاری جهان پر چشمهٔ حیوان دریغا

با وجود اینکه جهان پر از چشمه‌ی آب حیات است، من از شدت تشنگی و رنج، در حالِ مردن هستم.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ حضورِ حقیقت (چشمه حیات) و ناتوانی انسان در رسیدن به آن.

چو نه جانان بخواهد ماند نه جان ز جان دردا و از جانان دریغا

افسوس که نه جانِ آدمی باقی می‌ماند و نه جانان (معشوق و محبوب)؛ پس هم برای جان و هم برای جانان باید حسرت خورد.

نکته ادبی: استفاده از جناس در واژگان جان و جانان.

اگر سنگی نه ای بنیوش آخر ز یک یک سنگ گورستان دریغا

اگر سنگ دل نیستی، از هر یک از سنگ‌های قبرستان پند بگیر و گوش فراده.

نکته ادبی: «بنیوش» به معنای گوش کن، امری کهن.

عزیزان جهان را بین به یک راه همه با خاک ره یکسان دریغا

به تمامی عزیزانِ دنیا نگاه کن که در نهایتِ کار، همگی با خاکِ راه یکسان شده‌اند.

نکته ادبی: تاکید بر برابریِ تمامِ انسان‌ها در برابر مرگ.

ببین تا بر سر خاک عزیزان چگونه ابر شد گریان دریغا

نگاه کن که چگونه ابرها بر سرِ خاکِ درگذشتگان، گریان هستند.

نکته ادبی: تشبیه ابر به انسانِ سوگوار.

مگر جان های ایشان ابر بوده است که می بارند چون باران دریغا

گویا جان‌هایِ آنان تبدیل به ابر شده است که اکنون این‌گونه چون باران بر سرِ مزارشان می‌بارند.

نکته ادبی: تخیّل شاعرانه برای توجیهِ بارش باران بر مزار.

بیا تا در وفای دوستداران فرو باریم صد طوفان دریغا

بیا تا ما نیز در وفاداری به دوستداران، اشک‌هایی به وسعت صد طوفان بباریم.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ سوگواری.

همه یاران به زیر خاک رفتند تو خواهی رفت چون ایشان دریغا

همه عزیزان و دوستان از این دنیا رفته‌اند و تو نیز همانند آن‌ها خواهی رفت.

نکته ادبی: یادآوری مرگ به مخاطب.

رخی کامد ز پیدایی چو خورشید کنون در خاک شد پنهان دریغا

چهره‌هایی که زمانی چون خورشید درخشان و آشکار بودند، اکنون در خاک پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: «رخ چون خورشید» تشبیهی است برای زیباییِ کمالِ انسانی.

از آن لب های چون عناب دردا وزان خط های چون ریحان دریغا

افسوس از آن لب‌هایِ زیبا چون عناب و آن خط‌هایِ چهره (خال یا موی صورت) که مانند ریحان خوش‌بو و زیبا بود.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌های ظاهریِ زیبا که دستخوشِ زوال شده‌اند.

به یک تیغ اجل درج دهان را نه پسته ماند و نه مرجان دریغا

مرگ با تیغِ خود، دهان را از میان برد؛ نه دیگر پسته (لب) ماند و نه مرجان (دندان).

نکته ادبی: استعاره از اعضای صورت به پسته و مرجان برای توصیف زیبایی.

بتان ماه روی خوش سخن را کجا شد آن لب و دندان دریغا

آن زیبا‌رویانِ خوش‌سخن کجا رفتند که آن لب و دندانِ زیبا را داشتند؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای بیانِ حسرت.

زنخدان ها چو بر خواهند بستن زنخدان را ز نخ می دان دریغا

وقتی چانه‌ها را با پارچه می‌بندند (هنگام مرگ)، بدان که زنخدان (چانه) دیگر هیچ است.

نکته ادبی: ایهام در واژه زنخدان (هم به معنای چانه و هم گودالِ مرگ).

بسا شخصا که از تب ریخت در خاک شد از تبریز با کرمان دریغا

چه بسیار افرادی که از شدت تب به خاک رفتند، آن‌هایی که از تبریز تا کرمان را درنوردیده بودند.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ پراکندگیِ آدمیان در برابرِ مرگ.

بسا ایوان که بر کیوانش بردند کجا شد آنهمه ایوان دریغا

چه بسیار ایوان‌هایِ بلند که سقفشان به فلک (کیوان) می‌رسید، اما اکنون آن ایوان‌ها کجا هستند؟

نکته ادبی: اشاره به کاخ‌هایِ باشکوهِ باستانی.

بسا قصرا که چون فردوس کردند کنون شد کلبهٔ احزان دریغا

چه بسیار قصر‌هایی که چون بهشت می‌ساختند، اما اکنون به کلبه‌ی غم و اندوه تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به «کلبه احزان» که جایگاه یعقوب در دوری از یوسف بود.

درین غم خانه هر یوسف که دیدی لحد بر جمله شد زندان دریغا

در این خانه غم، هر یوسفی (زیبایی) که دیدی، سرانجام لحد (گور) برایش زندان شد.

نکته ادبی: استعاره از زیبایی‌های دنیوی به یوسف.

چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک هم از ایران هم از توران دریغا

در آنجا (گور)، فرقی میان ترک و تاجیک یا ایرانی و تورانی نیست.

نکته ادبی: اشاره به نژادها و اقوام مختلف که در برابر مرگ برابرند.

تو خواه از روم باش و خواه از چین نه قیصر ماند و نه خاقان دریغا

چه از روم باشی و چه از چین، نه قیصر ماندگار است و نه خاقان.

نکته ادبی: اشاره به حاکمانِ بزرگِ تمدن‌های مختلف.

ز افریدون و از جمشید دردا ز کیخسرو ز نوشروان دریغا

افسوس از فریدون، جمشید، کیخسرو و انوشیروان که همگی رفتند.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ها و پادشاهانِ باستانیِ ایران.

هزاران گونه دستان داشت بلبل نبودش سود یک دستان دریغا

بلبل هزاران نوع آواز (دستان) می‌خواند، اما در پایان هیچ‌کدام از آن آوازها به کارش نیامد.

نکته ادبی: «دستان» هم به معنای آواز است و هم به معنای حیله و نیرنگ.

پس از وصلی که همچون باد بگذشت درآمد این غم هجران دریغا

پس از آن وصلی که همچون باد گذشت، اکنون نوبتِ غمِ جدایی رسیده است.

نکته ادبی: تشبیه گذرا بودنِ خوشی‌ها به باد.

ز مال و ملک این عالم تمام است تو را یک لقمه چون لقمان دریغا

از تمام مال و املاکِ این عالم، تنها یک لقمه نان نصیب تو می‌شود، همچون لقمان.

نکته ادبی: اشاره به زهد و قناعتِ لقمان حکیم.

برای نان چه ریزی آب رویت که آتش بهتر از این نان دریغا

برای به دست آوردن نان، آبروی خود را نریز؛ چرا که سوختن در آتش، از این نانِ حقیرانه بهتر است.

نکته ادبی: انتقاد از ذلتِ نفس در طلبِ روزیِ مادی.

تو را تا جان بود نان کم نیاید چه باید کند چندین جان دریغا

تا وقتی زنده هستی، نان کم نمی‌آید؛ چرا این‌قدر نگرانِ چندین جان (عمر طولانی) هستی؟

نکته ادبی: توصیه به توکل و رهایی از حرص.

خداوندا همه عمر عزیزم به جهل آورده ام به زیان دریغا

خداوندا، تمامِ عمرِ عزیز خود را در نادانی به بطالت و زیان گذرانده‌ام.

نکته ادبی: اعتراف به خطا و پشیمانیِ شاعر.

اگرچه بس سپیدم می شود موی سیه می گرددم دیوان دریغا

اگرچه موهایم سپید می‌شود، اما نامه‌اعمالم سیاه می‌گردد.

نکته ادبی: تضاد میان سفیدیِ مو و سیاهیِ اعمال.

چو دوران جوانی رفت چون باد بسی گفتم درین دوران دریغا

چون دورانِ جوانی مانند باد گذشت، در این دوران بسیار افسوس خوردم.

نکته ادبی: تشبیه جوانی به باد به دلیلِ سرعتِ گذر آن.

نشد معلوم من جز آخر عمر که کردم عمر خود تاوان دریغا

تا اواخرِ عمر نفهمیدم که تمامِ زندگیِ خود را از دست داده‌ام و تاوانِ سنگینی پرداخته‌ام.

نکته ادبی: حسرتِ دیرهنگام.

مرا گر عمر بایستی خریدن تلف کی کردمی زین سان دریغا

اگر می‌شد عمر را خرید، هرگز آن را این‌چنین ارزان تلف نمی‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به غیرقابل بازگشت بودنِ فرصت‌های زندگی.

بسی عطار را درد و دریغ است که او را هست جای آن دریغا

عطارِ نیشابوری بسیار درد و دریغ دارد، چرا که اکنون جایِ آن افسوس خوردن است.

نکته ادبی: تخلص شاعر که در اینجا به عنوانِ راویِ ندامت استفاده شده.

خدایا چون گناهم کرد ناقص نهادم روی در نقصان دریغا

خدایا چون گناهانم وجودم را ناقص کرد، روی به سوی نقصان و پستی نهادم.

نکته ادبی: رابطه‌ی علی و معلولی میان گناه و سقوطِ روحی.

اگر کرد این گدا بر جهل کاری از آن غم کرد صدچندان دریغا

اگر این گدا (خودش) در نادانی کاری کرد، اکنون از آن کار، صد برابر اندوهگین است.

نکته ادبی: استفاده از «گدا» به نشانه تواضعِ عارفانه.

تو عفوش کن که گر عفوت نباشد فرو ماند به صد خذلان دریغا

تو او را عفو کن، که اگر عفوِ تو نباشد، در صدها خواری و ذلت باقی می‌ماند.

نکته ادبی: «خذلان» به معنای درماندگی و واگذاریِ انسان به خود است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رخی کامد ز پیدایی چو خورشید

شاعر زیبایی صورت را به درخشش خورشید تشبیه کرده است تا شدت و کمال آن را نشان دهد.

ایهام دستان

در بیت ۲۶، «دستان» هم به معنای آوازِ خوشِ بلبل است و هم به معنای حیله و مکر؛ که نشان می‌دهد مکرِ دنیا سودی ندارد.

تلمیح جمشید، کیخسرو، نوشروان، یوسف، لقمان

استفاده از شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای یادآوریِ ناپایداریِ قدرت، ثروت و زیبایی در طول تاریخ.

جناس جان و جانان

بازیِ کلامی با واژگانِ هم‌ریشه برای تقویتِ مفهومِ از دست دادنِ هم حیاتِ مادی و هم عشقِ معنوی.

تناقض (پارادوکس) جهان پر چشمهٔ حیوان... ز رنج تشنگی مردم

شاعر می‌گوید با وجودِ اینکه دنیا سرشار از منبعِ حقیقت (آب حیات) است، او همچنان در رنج و تشنگی است؛ که کنایه از غفلتِ انسان است.