دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

عطار
اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
خدایگانا امروز در سواد جهان به قطع تیغ تو را دیده ام ید بیضا
چو اصل گوهر تیغت ز کوه می خیزد ازین جهت جهد آتش ز صخره صما
ز سنگ لاله از آن می دمد که خونین شد ز بیم خار سر رمح تو دل خارا
برو در آمده زان است نیم ترک سپهر که تا کله بنهد پیش چار ترک تو را
تویی که در شب تاریک می کند روشن هزار چشم به روی تو این سپهر دو تا
فلک ز لولو لا لا از آن طبق پر کرد که تا نثار کند بر تو لولو لا لا
به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتاد ورای این چه توان گفت ماورای ورا
ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریایی محیط گشت و چنین نامدار شد طغرا
ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آید هزار کوه به خود درکشد چو کاه ربا
ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما
چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد فروچکید ز هر قطره ای دو صد دریا
ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشک ز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا
به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه است عجایبی است ز دریای آب استسقا
ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زد گهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا
چو قلزمی است کف کافیت که هر روزی چو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا
به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخش که حشو دشمنم آتش فکند در احشا
اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانی فتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا
هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیش که جمله بر گهر صدق من بوند گوا
بدان خدای که در آفتاب معرفتش به ذره ای نرسد عقل جملهٔ عقلا
مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفت منزه است از آن وصف و پاک و بی همتا
ز شرح حکمت او کند مانده جان و خرد ز وصف غزت او کور گشته چون و چرا
جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره است نگار کرد بزد هفت مهدش از میزا
به علم آنکه هزاران هزار راز شناخت ز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما
به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود ز زخم راندن آن نیش می شنود آوا
به مبدعی که در ابداع او جهانی عقل به هر نفس ز سر عجز می شود شیدا
به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشت ز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا
به صانعی که به یک حله بافی صنعش هزار رنگ برآورد خاک چون دیبا
به یک خدای قدیم و به یک رسول کریم به یک حضور قیامت به یک شهود لقا
به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکون به دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا
به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشم به سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا
به چار پیک خدای و به چار یار رسول به چار جوی بهشت و به چار فصل بها
به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاب به پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی
به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهان به شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا
به هفت اختر علو به هفت کشور سفل به هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما
به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهف به هشت معتدل و هشت جنةالماوا
به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهد به نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا
به ده مبشره و ده مقولهٔ عالم به ده حس و به ده ایام ماه عاشورا
به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیز که غرقه بود در انوار آیه الکبری
بدان حضور که لااحصئی برآمد ازو که از هزار ثنا بیش بود آن یک لا
بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قرب نسیم همنفسی یافت در حریم رضا
بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیق که سنگ گشت روان از مقابح سفها
بدان نگار که از وی عکاشه برد سبق بدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا
به قلب او که هزاران جناح روح القدس چو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا
به چشم او که نکرد التفات ما زاغ او به جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی
به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بود به جمع آدم و ذریتش به زیر لوا
به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرع به حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا
به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقه به نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا
به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمر به خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا
به صد هزار نبی و به بیست و چار هزار بسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا
به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلال به وجه زرد صهیب و به درد بودردا
به آه سرد اویس قرن سوی یثرب به عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا
به شیر مردی خالد به حکم سیف الله به اهل بیتی سلمان و خلعت منا
بدان چهل تن در ریگ رفته تشنه جگر لباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما
به شبروان طواف و به ساکنان حرم به خفتگان بقیع و به کشتگان غزا
به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاس مثلثی که مربع نشست دین به نوا
به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بود سخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا
به عین معرفت بایزید و خرقانی به شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا
بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوخت ز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا
به چل صباح که از نور خاص حق بسرشت خمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا
بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفل ازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا
به دوست رویی پاکیزگان هفت رواق به شرمناکی دوشیزگان هفت سرا
به کار دیدگی آن که کم ز سی سال است که دور اوست و ز پیری همی رود به عصا
به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلول ز حجتش که برو نور روی اوست گوا
به خونیی که بسی قلب بر جناح سفر به خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا
به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهر به سرکشی سپر زرد می کند پیدا
به آب دست نگاری که رود نیل فلک ز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا
به کلک و کاغذ سطان دین نظام دوم که در سه بعد محقق ازوست خط ذکا
به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندید متاع خود به منازل سپرد از سیما
به شب که از مه نو هندویی است زرین گوش به روز کز دم صبح است ترک مارافسا
به علم و حلم پریر و به حکم لازم دی به روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا
به سابقان شریعت به راسخان علوم به پختگان طریقت به عادلان قضا
به صائمان نهار و به قایمان در لیل به ساجدان سحرگه به صابران غدا
به خاصگان کمال و به محرمان وصال به عاشقان جمال و به تشنگان فنا
به مخلصی که دهد جان به حق به تنهایی میان سجده ز سبحان ربی الاعلی
به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفت هنوز در ره او ناشنیده بانگ درا
به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش بلا فرو شود آنگه برآید از الا
به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا
به صادقی که اگر در رهش بود گردی به هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا
به قانعی که همه کون بوریا پنداشت که کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا
به عاصیی که پس از توبه در شبی صد بار به نار و نور درافتد میان خوف و رجا
به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احد به مروه و جبل الرحمه و منا و صفا
به آب زمزم و آب فرات و آب محیط به آب کوثر و آب حیات و آب رضا
به مجمع العرفات و به محشرالعرصات به منظرالدرجات و به مخرج المرعی
به عز عالم ارواح و عالم اجساد به فر عالم کبری و عالم صغری
به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرام به بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا
به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صاد به زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها
به قاف والقرآن و به صاد والقران به علم القرآن و به علم الاسما
به روز عرفه و روز بدر و روز حنین به روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا
به عزت شب قدر و شب حساب برات به حرمت شب آبستن و شب یلدا
به جانفزایی علم و به دل گشایی جان به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا
به به نشینی عمر و به به حریفی بخت به پیر طبعی روح و به دولت برنا
به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشم به هم سری دو دست و به سرکشی دوپا
به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوح به حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا
به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوت به رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا
به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجید به شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا
به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیات به یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا
بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیل که گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا
به رمح مار مثالت که چون عصای کلیم فرو برد به دمی صد هزار اژدرها
به ناوکت که شب تیره است موی شکاف که روشن است مویی نمی برد ز سها
به فیض کف کریمت که بری و بحریش قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا
به مجلس تو که جنات عدن را ماند یمینش از صف غلمان، یسارش از حورا
به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کند هزار دل به سرغمزه آرد از یغما
به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ او چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا
به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیش ز هشت خلد برآید خروش صدقنا
بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرن نیابدش دومین در کراسهٔ شعرا
به سوز جان من از کید حاسد بد گوی به صور آه من از دست دشمن رعنا
که هرچه بر من افتاده افترا کردند چو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا
خدای هست گواهم که نیست بر یادم که گفته ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا
اگر تفحص این سر کنی دل خجلم که همچو دیدهٔ مور است می شود صحرا
ز هیبت تو اگرچه چو برگ می لرزم مکن ز خشم مرا پوستین درین سرما
وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است ز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا
اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزد ز خون من نه زخون چو من هزار گدا
وگر هزار عقوبت به جای من بکنی مرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا
چه گر تدارک این واقعه نمی دانم مرا بس این که بدین صدق هست حق دانا
چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راست به راندن که برو یا به خواندن که بیا
وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبود از آنکه حبل متین است و عروة وثقی
چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاک چو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا
وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخم چو گوی می دومت در رکاب ناپروا
وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تن چو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا
به دور باش گرم پیش خود کنی بیجان چو دور باش به جان داری آیمت ز قفا
چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روز وگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا
کز آستان تو صد شیر کی تواند کرد به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
بدین قصیده توان کرد جرم ناکرده ز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا
عطارد دوم آمد به مدح تو عطار عطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا
اگرچه تا که مرا در تن است جان باقی دعای جان تو کار است در خلا و ملا
چو خلق روی زمینت همه دعا گویند به جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا
ولی بس است که آمین همی کنند به جمع مقربان سماوی ز حضرت اعلی
مقدسا چو بدو ملک این جهان دادی در آن جهانش بده نیز ملکتی والا
به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان که لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا

اگر حتی غنچه‌ای از گلستانِ اخلاق و سرشتِ نیکویِ تو به بار بنشیند، قدرتِ آن چنان است که می‌تواند از گیاهِ سمی و تلخ، نیشکرِ شیرین به وجود آورد.

نکته ادبی: گلبن: بوته گل. تشبیه اخلاق به گلبن که گلِ آن خاصیت دگرگون‌سازی طبیعت تلخ به شیرین را دارد.

خدایگانا امروز در سواد جهان به قطع تیغ تو را دیده ام ید بیضا

ای پادشاه! امروز در پهنه این جهان، قدرتِ بُرنده شمشیرِ تو را همانندِ «یدِ بیضا» (معجزه درخشان حضرت موسی) دیدم که حقیقت را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: ید بیضا: استعاره از معجزه و درخشندگی حقیقت. سواد: سیاهی، در اینجا به معنی پهنه و گستره جهان.

چو اصل گوهر تیغت ز کوه می خیزد ازین جهت جهد آتش ز صخره صما

چون اصل و ریشه جوهرِ تیغ تو از کوه (سنگ) است، به همین دلیل است که از دلِ صخره‌های سخت، جرقه آتش بیرون می‌جهد.

نکته ادبی: صخره صما: صخره‌ای که در آن نفوذ ناپذیر است و اشاره به استحکام تیغ دارد.

ز سنگ لاله از آن می دمد که خونین شد ز بیم خار سر رمح تو دل خارا

اگر گل لاله از سنگ می‌روید، به این خاطر است که دلِ سنگ از ترسِ خارِ سرِ نیزه تو خونین شده است.

نکته ادبی: تشخیص و حسن تعلیل: شاعر دلیل سرخی لاله را ترسِ سنگ از نیزه ممدوح می‌داند.

برو در آمده زان است نیم ترک سپهر که تا کله بنهد پیش چار ترک تو را

اگر آسمان (سپهر) به حالتِ نیم‌دایره درآمده، برای این است که در برابرِ شکوهِ تو کلاهِ تعظیم از سر بردارد و سر فرود آورد.

نکته ادبی: چار ترک: کلاهی که چهار بخش داشت. آسمانِ نیم‌دایره مانندِ کسی است که در حال تعظیم است.

تویی که در شب تاریک می کند روشن هزار چشم به روی تو این سپهر دو تا

تو آن کسی هستی که در شبِ تاریک، هزاران چشمِ این آسمانِ دوگانه (شاید اشاره به دو نیمه آسمان یا ثقلین) را به تماشایِ رویِ خود روشن می‌کنی.

نکته ادبی: سپهرِ دو تا: کنایه از گردش آسمان و استعاره از ستارگان که به چشم تشبیه شده‌اند.

فلک ز لولو لا لا از آن طبق پر کرد که تا نثار کند بر تو لولو لا لا

آسمان طبقِ خود را از مرواریدِ غلطان پُر کرد تا آن را به عنوانِ پیشکش بر سرِ تو نثار کند.

نکته ادبی: لولو لا لا: مرواریدِ غلطان. جناس در واژه.

به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتاد ورای این چه توان گفت ماورای ورا

در برابرِ مقام و قدرِ تو، ماهِ آسمان نیز در رتبه پایین‌تری قرار می‌گیرد؛ فراتر از این دیگر چه می‌توان گفت که فراتر از فراتر است.

نکته ادبی: ماه سپهرِ تحت افتاد: کنایه از برتری بی چون و چرای ممدوح بر ماه.

ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریایی محیط گشت و چنین نامدار شد طغرا

از برکتِ نقطه نامِ تو، جهان همچون دریایی به حرکت درآمد و با این بزرگی، نامِ تو بر سرِ طغرا (فرمان‌ها) نشست.

نکته ادبی: طغرا: امضای پادشاهان که بر بالای فرمان‌ها می‌نوشتند.

ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آید هزار کوه به خود درکشد چو کاه ربا

اگر ذره‌ای از کوه صبر و شکیباییِ تو ظاهر شود، هزاران کوه را مانندِ آهن‌ربا که کاه را جذب می‌کند، به سویِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: کاه‌ربا: آهن‌ربا. استعاره از جذبِ تمامِ فضایل.

ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما

وقتی گیاهان از موجِ دریایِ بخششِ تو سیراب شدند، درختانِ سدره و طوبی در بهشت نیز از آن جودِ تو رشد کردند.

نکته ادبی: سدره و طوبی: درختان مقدس بهشتی.

چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد فروچکید ز هر قطره ای دو صد دریا

وقتی دریایِ بخششِ دستِ تو شروع به گوهر‌افشانی کرد، از هر قطره آن، دویست دریا جاری شد.

نکته ادبی: اغراق در کثرتِ بخشش.

ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشک ز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا

از حسادتِ دستِ تو، ابر از شدتِ اشکِ حسرت بارید و دریا از شرمِ کوچکی در برابرِ جودِ تو، در خود آب شد.

نکته ادبی: مبالغه و تشخیص: حسادتِ ابر و دریا به دستِ بخشنده ممدوح.

به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه است عجایبی است ز دریای آب استسقا

دریا که خود مظهرِ آب است، از تشنگیِ جامِ بخششِ تو لب‌تشنه مانده؛ عجب است که دریا دچارِ استسقا (تشنگی مفرط) شده است.

نکته ادبی: استسقا: بیماریِ تشنگی مفرط. تناقضِ زیبا بین دریا و تشنگی.

ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زد گهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا

دریایِ کف‌دار از خجالتِ دستِ تو بر سرِ خود می‌کوبد و گاه از لرزه و ضعف (استرخا) می‌لرزد.

نکته ادبی: کفِ دریا: هم به معنای کفِ روی آب و هم به معنای دستِ ممدوح.

چو قلزمی است کف کافیت که هر روزی چو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا

دستِ تو همچون دریایِ ژرفی است که هر روز، کوه‌ها و دریاها را در برابرِ بخششِ تو همچون شبنمی ناچیز می‌کند.

نکته ادبی: هبا: غبار یا چیزی که ناچیز است.

به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخش که حشو دشمنم آتش فکند در احشا

به حقِ بخشندگیِ تو ای پادشاهِ گیتی‌بخش، سوگند که دشمنِ من در درونِ خود از حسادت آتش گرفته است.

نکته ادبی: احشا: اندرون. اشاره به سوزِ درونیِ دشمن.

اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانی فتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا

اگر من به خاطرِ دوری از درگاهِ سلیمان‌وارِ تو، مانندِ هدهد که از نزدِ سلیمان به سبا رفته بود، دچارِ غیبت شدم، تقصیرِ من نبود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و هدهد.

هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیش که جمله بر گهر صدق من بوند گوا

من هزاران دلیلِ قاطع و بُرنده مانندِ شمشیر می‌آورم که همگی گواه بر صداقت و پاکیِ گوهرِ وجودِ من هستند.

نکته ادبی: حجتِ قاطع: استدلالِ انکارناپذیر.

بدان خدای که در آفتاب معرفتش به ذره ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

قسم به خدایی که عقلِ تمامِ خردمندان حتی به ذره‌ای از خورشیدِ معرفتِ او نمی‌رسد.

نکته ادبی: آفتابِ معرفت: تشبیه معرفتِ الهی به خورشید.

مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفت منزه است از آن وصف و پاک و بی همتا

خدایِ مقدسی که از هر پاکی‌ای که به زبان آید، فراتر و منزه است؛ او پاک و بی‌همتاست.

نکته ادبی: منزه: مبرا بودن از صفاتِ بشری.

ز شرح حکمت او کند مانده جان و خرد ز وصف غزت او کور گشته چون و چرا

جان و خرد از توصیفِ حکمتِ او عاجز مانده و در وصفِ عظمتِ او، چون و چرا کردن کور شده است.

نکته ادبی: کور گشته چون و چرا: کنایه از ناتوانیِ عقل در درکِ حقیقتِ الهی.

جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره است نگار کرد بزد هفت مهدش از میزا

این جهانِ پیر مانندِ طفلِ شش‌روزه‌ای در گهواره است که خداوند برای آن هفت گهواره (آسمان هفت‌گانه) بنا کرد.

نکته ادبی: هفت مهد: هفت آسمان. شش روز: اشاره به خلقت در شش روز.

به علم آنکه هزاران هزار راز شناخت ز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما

به داناییِ او که هزاران راز را می‌داند، حتی سوزِ سینه آن موری که در شبِ تاریک (اشاره به داستان سلیمان) داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان و مورچه.

به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود ز زخم راندن آن نیش می شنود آوا

به شنواییِ او که حتی صدایِ نیشِ پشه‌ای را که در سرِ نمرود رفت، می‌شنود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ مرگِ نمرود توسط پشه.

به مبدعی که در ابداع او جهانی عقل به هر نفس ز سر عجز می شود شیدا

به آن آفریننده‌ای که در قدرتِ ابداعِ او، جهانی از عقل در هر لحظه از حیرت شیدا می‌شود.

نکته ادبی: ابداع: آفرینشِ نوین.

به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشت ز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا

به آن قادری که در یک لحظه هزاران نقش از اوجِ آسمان تا مرکزِ زمین (غبرا) نگاشت.

نکته ادبی: غبرا: زمین. تضاد بین اوج و مرکز.

به صانعی که به یک حله بافی صنعش هزار رنگ برآورد خاک چون دیبا

به آن صانعی که در کارگاهِ آفرینش، خاک را با هزاران رنگ مانندِ پارچه دیبا رنگ‌آمیزی کرد.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمیِ رنگارنگ.

به یک خدای قدیم و به یک رسول کریم به یک حضور قیامت به یک شهود لقا

سوگند به یک خدایِ قدیم، یک رسولِ کریم، حضورِ قیامت و شهودِ دیدارِ پروردگار.

نکته ادبی: تأکید بر وحدانیت و قیامت.

به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکون به دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا

سوگند به دو سجده، دو حرفِ «کن فیکون» (موجود شو، پس شد)، دو عروج و دو معراج و دو جهان.

نکته ادبی: اشاره به مضامینِ عرفانی و دینی با عدد دو.

به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشم به سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا

سوگند به سه جواهرِ روح، رطوبتِ چشم، سه طلاق و سه راهِ سلوک.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیمِ سه‌گانه در فلسفه و شرع.

به چار پیک خدای و به چار یار رسول به چار جوی بهشت و به چار فصل بها

سوگند به چهار پیکِ الهی، چهار یارِ پیامبر، چهار جویِ بهشت و چهار فصلِ سال.

نکته ادبی: اشاره به تقدسِ عدد چهار در اسلام و طبیعت.

به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاب به پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی

سوگند به پنج فرضِ نماز، پنج کتابِ نازل شده، پنج نوبتِ شرعی و پنج رکنِ هدایت.

نکته ادبی: اشاره به ارکان و واجباتِ دین.

به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهان به شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا

سوگند به شش روزِ آفرینش، شش جهتِ جهان و شش کرامتِ الهی.

نکته ادبی: اشاره به ابعادِ هستی و کمالات.

به هفت اختر علو به هفت کشور سفل به هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما

سوگند به هفت اخترِ آسمان، هفت کشورِ زمین، هفت طبقه زمین و هفت سقفِ آسمان.

نکته ادبی: هفت‌گانه در کیهان‌شناسیِ قدیم.

به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهف به هشت معتدل و هشت جنةالماوا

سوگند به هشت ستونِ عرش، هشت خفته در غارِ کهف و هشت بهشتِ جاویدان.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اصحاب کهف.

به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهد به نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا

سوگند به نه ماهِ بارداری و نه فلکِ آسمانِ سبز.

نکته ادبی: اشاره به نه فلک در نجوم.

به ده مبشره و ده مقولهٔ عالم به ده حس و به ده ایام ماه عاشورا

سوگند به ده مبشره (بشارت‌یافته)، ده مقوله منطقی، ده حسِ انسان و ده روزِ ماهِ محرم (عاشورا).

نکته ادبی: اشاره به مفاهیمِ کلامی و فلسفی.

به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیز که غرقه بود در انوار آیه الکبری

قسم به جانِ کسی (پیامبر) که نه جهان بود و نه آدمی، و او در نورِ آیاتِ بزرگِ الهی غرق بود.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ نوریِ پیامبر پیش از خلقت.

بدان حضور که لااحصئی برآمد ازو که از هزار ثنا بیش بود آن یک لا

قسم به آن حضوری که از آن «لا احصئی» (نمی‌توانم بشمارم) برآمد، که یک «لا» گفتن، بیش از هزار ستایش بود.

نکته ادبی: اشاره به کلامِ پیامبر در مقامِ فقرِ وجودی در برابر عظمت حق.

بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قرب نسیم همنفسی یافت در حریم رضا

قسم به آن شرافتی که در شبِ معراج (شب قرب)، نسیمِ نزدیکی و هم‌نفسی در حریمِ رضایِ الهی یافت.

نکته ادبی: حریم رضا: مقام قرب الهی.

بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیق که سنگ گشت روان از مقابح سفها

قسم به آن چهره‌ای که از خونِ جراحتِ جنگ، محاسنش مانندِ عقیق سرخ شد، که سنگ‌ها نیز از زشتیِ کارِ نادانان روان شدند.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌های پیامبر در نبردها.

بدان نگار که از وی عکاشه برد سبق بدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا

قسم به آن نگار (خداوند/پیامبر) که عکاشه (از صحابه) از او پیشی گرفت؛ به آن نقاشی که هستی را زیبا ترسیم کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان صحابی پیامبر.

به قلب او که هزاران جناح روح القدس چو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا

قسم به قلبِ او که هزاران پرِ جبرئیل (روح‌القدس) در برابرِ وسعتِ فضایِ آن، مانندِ بالِ یک ملخ بود.

نکته ادبی: اغراق در وسعتِ قلبِ پیامبر.

به چشم او که نکرد التفات ما زاغ او به جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی

قسم به چشمِ او که در معراج به هیچ سو منحرف نشد («ما زاغ البصر»)، و به جانِ او که از آن وحیِ الهی سرشار شد.

نکته ادبی: تلمیح به آیه قرآن: «ما زاغ البصر و ما طغی».

به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بود به جمع آدم و ذریتش به زیر لوا

قسم به آن مجمعی که در روزِ محشر برپا خواهد شد؛ به گردآمدنِ آدم و فرزندانش در زیرِ پرچمِ شفاعت.

نکته ادبی: لوا: پرچم شفاعت در قیامت.

به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرع به حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا

قسم به صدقِ یارِ غار (ابوبکر)، عدالتِ عمر (کسریِ شرع)، حلمِ علی (شاهد قرآن) و علمِ شیر خدا (علی).

نکته ادبی: اشاره به چهار خلیفه و صفاتِ ایشان.

به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقه به نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا

قسم به آن کسی که دشنه خورد و تشنه جان داد (حسین)، و به آن دارویِ شفا که در زهرِ خیانت به شهادت رسید (زهرا/امام حسن).

نکته ادبی: تلمیح به شهادتِ اهل بیت.

به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمر به خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا

قسم به خونِ حمزه، عثمان، مرتضی علی و عمر، و خونِ یحیی و نوادگانِ پیامبر و همه شهیدان.

نکته ادبی: نام بردن از شهدایِ بزرگِ تاریخِ اسلام.

به صد هزار نبی و به بیست و چار هزار بسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا

قسم به صد هزار پیامبر و بیست و چهار هزار تن از اهلِ صفه و پاکانِ راهِ حقیقت.

نکته ادبی: اهل صفه: یارانِ زاهد و فقیرِ پیامبر که در صفه مسجد می‌زیستند.

به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلال به وجه زرد صهیب و به درد بودردا

سوگند به رنج و سیمایِ پرمعنای بلال و دلِ چون ماهِ نویِ او، و به چهره‌ی زرد و رنجور صهیب و سوزِ درونی ابودرداء که از سرِ اخلاص بود.

نکته ادبی: وجه در اینجا به معنای چهره و مقام معنوی است. تشبیه دل به بدر هلال، اشاره به دگرگونی و سیر کمال است.

به آه سرد اویس قرن سوی یثرب به عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا

سوگند به آهِ سوزناک اویس قرنی که نگاهش همواره به سوی یثرب (مدینه) بود و به عشقِ پرحرارت معاذ بن جبل که مقصد و مقصودش تنها مبدأ هستی بود.

نکته ادبی: اشاره به شوق دیدار پیامبر در اویس قرنی و پیوند معاذ با حقیقت الهی.

به شیر مردی خالد به حکم سیف الله به اهل بیتی سلمان و خلعت منا

سوگند به شجاعت بی‌مانند خالد (سیف‌الله) و به مقام والای سلمان فارسی که مفتخر به لقب «اهل بیت» گشت.

نکته ادبی: خلعت منا اشاره به حدیث «سلمان منا اهل البیت» دارد.

بدان چهل تن در ریگ رفته تشنه جگر لباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما

سوگند به آن چهل تن (ابدال) که در ریگ‌زارها با شکمی گرسنه می‌گشتند، در حالی که همه یک خرقه بر تن داشتند و روزی‌شان تنها یک خرما بود.

نکته ادبی: اشاره به زهد شدید ابدال که نماد فقر اختیاری در تصوف هستند.

به شبروان طواف و به ساکنان حرم به خفتگان بقیع و به کشتگان غزا

سوگند به شب‌زنده‌داران طواف‌کننده و ساکنان حرم امن الهی، و به خفتگان در قبرستان بقیع و شهیدان راه خدا.

نکته ادبی: تضاد میان ساکنان حرم (زنده) و خفتگان بقیع (شهیدان).

به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاس مثلثی که مربع نشست دین به نوا

سوگند به ابوحنیفه که با استناد به حدیث و قیاس، دین را به نظم و ترتیبی استوار (مثلثی که مربع نشست) درآورد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه فقهی ابوحنیفه و استواری فقه او.

به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بود سخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا

سوگند به شافعی که سخنش فراتر از قیاس‌های معمول بود و حقیقت دین را بی‌واسطه بیان می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه ویژه شافعی در درک اخبار و احادیث.

به عین معرفت بایزید و خرقانی به شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا

سوگند به اوج معرفت بایزید بسطامی و خرقانی و به شوقِ بی‌کران بوسعید و ابن‌عطاء.

نکته ادبی: ذکر نام مشایخ بزرگ تصوف برای تأکید بر حقیقت عرفانی.

بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوخت ز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا

سوگند به آن مقام معنوی که حلاج همچون پنبه در آتشِ عشق سوخت و از «من» بودن (انا) رها شد و تنها «حق» باقی ماند.

نکته ادبی: اشاره به فنای فی‌الله در اندیشه‌ی حلاج.

به چل صباح که از نور خاص حق بسرشت خمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا

سوگند به آن چهل روزی که خداوند، خمیرمایه‌ی وجود انسان را از نور خویش سرشت، بی‌آنکه نیازی به دانش و آموزشِ بشری باشد.

نکته ادبی: اشاره به آفرینشِ فطری و روحانی انسان.

بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفل ازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا

سوگند به لحظه‌ای که خداوند از پیرِ عالم (حضرت آدم)، فرزندی پدید آورد که همچون حوا، پیری در کالبد طفلی بود.

نکته ادبی: اشاره به شگفتی‌های خلقت و تضاد پیری و کودکی.

به دوست رویی پاکیزگان هفت رواق به شرمناکی دوشیزگان هفت سرا

سوگند به پاکیِ مردانِ هفت آسمان و شرم و حیایِ زنانِ (دوشیزگان) هفت عالم.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ طهارت در ملکوت.

به کار دیدگی آن که کم ز سی سال است که دور اوست و ز پیری همی رود به عصا

سوگند به آن جوانِ خردمند که هنوز به سی سالگی نرسیده، اما از پختگی چنان است که گویی پیر است و با عصا راه می‌رود.

نکته ادبی: نمادِ پیریِ معنوی در جوانی.

به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلول ز حجتش که برو نور روی اوست گوا

سوگند به قاضیِ عادلی که هیچ خطایی در او یافت نشد و نورِ چهره‌اش گواه بر حجیت و حقانیت اوست.

نکته ادبی: اشاره به فراست و عدالتِ مبتنی بر نور باطن.

به خونیی که بسی قلب بر جناح سفر به خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا

سوگند به آن جنگجویی که در میدان نبرد، بسیاری از قلب‌ها را با ضربات دستانش به سوی دعا و تضرع کشاند.

نکته ادبی: تعبیر کنایی از قدرت و هیمنه‌ی پهلوان در میدان نبرد.

به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهر به سرکشی سپر زرد می کند پیدا

سوگند به تیغِ جنگجویِ بزرگ که از دهانِ شیرِ آسمان، سپرهای زرد را تکه‌تکه می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی از تیزی و برندگی شمشیر در میدان کارزار.

به آب دست نگاری که رود نیل فلک ز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا

سوگند به قلمِ نگارگری که از دریای شعرِ تر و تازه‌اش، نغمه‌هایی در سه پرده (مقام موسیقیایی) آفریده است.

نکته ادبی: توصیف زیبایی و روانی سخن شاعر.

به کلک و کاغذ سطان دین نظام دوم که در سه بعد محقق ازوست خط ذکا

سوگند به قلم و کاغذِ پادشاهِ دین که در سه بعدِ هستی، حقیقتِ دانش و هوش را به اثبات رسانده است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه علمی پادشاهی که حامی دین است.

به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندید متاع خود به منازل سپرد از سیما

سوگند به تاجری که چون سیماب (جیوه) در تحرک بود، اما سودِ خود را در فرستادن کالا به منازلِ (مقصد) دوردست می‌دید.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ تدبیر در کار.

به شب که از مه نو هندویی است زرین گوش به روز کز دم صبح است ترک مارافسا

سوگند به شب که ماهِ نو در آن همچون هندویی گوشواره‌دار است، و به روز که دمِ صبح، جادوگری است که مارِ شب را افسون می‌کند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ شاعرانه برای توصیف شب و روز.

به علم و حلم پریر و به حکم لازم دی به روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا

سوگند به علم و حلمِ گذشته و حکمِ قاطعِ دیروز، و به روزنامه‌ی (سرنوشت) امروز و شکوهِ آینده.

نکته ادبی: زمان‌بندی و اشاره به تقدیر و هیبتِ نامعلومِ فردا.

به سابقان شریعت به راسخان علوم به پختگان طریقت به عادلان قضا

سوگند به پیشگامانِ شریعت و استوارانِ دانش، به پختگانِ طریقت و عادلانِ قضاوت.

نکته ادبی: دسته‌بندی طبقات معنوی و اجتماعی.

به صائمان نهار و به قایمان در لیل به ساجدان سحرگه به صابران غدا

سوگند به روزه‌دارانِ روز و شب‌زنده‌دارانِ بیدار، به سجده‌کنندگانِ سحرگاه و شکیبایانِ هنگام افطار.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ بندگی و زهد.

به خاصگان کمال و به محرمان وصال به عاشقان جمال و به تشنگان فنا

سوگند به برگزیدگانِ کمال، محرمانِ وصالِ الهی، عاشقانِ جمالِ حق و تشنه‌کامانِ وادیِ فنا.

نکته ادبی: سیرِ مقاماتِ عرفانی.

به مخلصی که دهد جان به حق به تنهایی میان سجده ز سبحان ربی الاعلی

سوگند به آن مخلصِ تنهایی که جانش را در سجده، تنها به معبودِ یگانه تقدیم می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاصِ در عبادت.

به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفت هنوز در ره او ناشنیده بانگ درا

سوگند به عاشقی که جان بر کف به راهِ دوست شتافت، در حالی که هنوز بانگِ کاروانِ حقیقت را نشنیده بود.

نکته ادبی: اشاره به شورِ بی‌پایانِ عاشق که پیش از رسیدنِ پیام، گام در راه می‌نهد.

به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش بلا فرو شود آنگه برآید از الا

سوگند به عارفی که با یک ضربه‌ی معرفت، نفسش می‌میرد و دوباره با حقیقتِ «الا» (توحید) زنده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مرگِ نفس و تولدِ دوباره در عرفان.

به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا

سوگند به عالمی که شب‌ها را به بیداری می‌گذراند و همچون عقلِ کل، در میانِ اجزایِ عالم هرگز نمی‌خوابد.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ آگاهیِ دائم.

به صادقی که اگر در رهش بود گردی به هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا

سوگند به صادقی که اگر گرد و غباری بر سرِ راهش نشیند، سحرگاهان آن را با اشکِ چشم می‌شوید.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ طهارت و صدق.

به قانعی که همه کون بوریا پنداشت که کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا

سوگند به قانعی که تمامِ جهان را ناچیز (بوریا) پنداشت و از همین بوریا بویِ ریا به مشامش نرسید.

نکته ادبی: اشاره به زهدِ حقیقی و دوری از تظاهر.

به عاصیی که پس از توبه در شبی صد بار به نار و نور درافتد میان خوف و رجا

سوگند به گناهکاری که پس از توبه، میان خوفِ از آتش و امید به نور، در کشاکش است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «خوف و رجا» در سلوک.

به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احد به مروه و جبل الرحمه و منا و صفا

سوگند به کوه‌های مقدس: قاف، طور، سراندیب، ابوقبیس، احد، مروه، جبل‌الرحمه، منا و صفا.

نکته ادبی: تقدیس مکان‌های جغرافیایی و تاریخی.

به آب زمزم و آب فرات و آب محیط به آب کوثر و آب حیات و آب رضا

سوگند به آب‌های مقدس: زمزم، فرات، محیط، کوثر، حیات و آبِ رضایتِ الهی.

نکته ادبی: تقدیس عناصر آب به عنوان نمادهای رحمت.

به مجمع العرفات و به محشرالعرصات به منظرالدرجات و به مخرج المرعی

سوگند به مجمعِ عرفات، میدانِ محشر، منظرِ درجاتِ بهشتی و جایگاهِ رستگاری.

نکته ادبی: اشاره به منازلِ اخروی.

به عز عالم ارواح و عالم اجساد به فر عالم کبری و عالم صغری

سوگند به عظمتِ عالمِ ارواح و اجساد، و به شکوهِ عالمِ کبیر (جهان) و عالمِ صغیر (انسان).

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی عالم کبیر و صغیر.

به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرام به بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا

سوگند به بیت‌المعمور، بیت‌المقدس، بیت‌الحرام (کعبه)، بیت‌الاحزان، خانه‌ی قبر و سرایِ بقا.

نکته ادبی: اشاره به تقدس مکان‌های خانه-مانند.

به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صاد به زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها

سوگند به خالِ زیبایِ حرف «ن»، چشمِ شاهدِ حرف «ص»، زلفِ خم‌دارِ «یاسین» و طره‌ی «طه».

نکته ادبی: حروف مقطعه قرآن به عنوان نمادهای زیبایی معشوق.

به قاف والقرآن و به صاد والقران به علم القرآن و به علم الاسما

سوگند به «قاف و القرآن» و «ص و القرآن»، و به علمِ قرآن و علمِ الاسماء.

نکته ادبی: اشاره به آیات قرآن و علمِ لدنی.

به روز عرفه و روز بدر و روز حنین به روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا

سوگند به روز عرفه، روز بدر، روز حنین، روز جمعه، عید و روزِ حشر و جزا.

نکته ادبی: تقدس ایامِ تاریخ و دین.

به عزت شب قدر و شب حساب برات به حرمت شب آبستن و شب یلدا

سوگند به شبِ قدر، شبِ حساب و برات، شبِ آبستن (باروری) و شبِ یلدا.

نکته ادبی: تقدسِ زمان‌های خاص.

به جانفزایی علم و به دل گشایی جان به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا

سوگند به جان‌فزاییِ علم، دل‌گشاییِ جان، پادشاهیِ عقل و ریاستِ اعضا.

نکته ادبی: اشاره به مراتب وجودی انسان.

به به نشینی عمر و به به حریفی بخت به پیر طبعی روح و به دولت برنا

سوگند به همراهیِ عمر، خوش‌اقبالیِ بخت، پیریِ روح و دولتِ جوانی.

نکته ادبی: پارادوکس پیری روح و جوانیِ تن.

به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشم به هم سری دو دست و به سرکشی دوپا

سوگند به ابروان که حاجبانِ صورتند، چشمان که نمادِ مردم‌داری‌اند، دستان که هم‌سرایِ کارند و پاها که سرکش و پوینده‌اند.

نکته ادبی: توصیف اعضای بدن با نگاهی هنری.

به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوح به حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا

سوگند به عشقِ بلبل، غمِ کبوترِ نوح، هوشِ هدهدِ بلقیس و عزتِ عنقایِ افسانه‌ای.

نکته ادبی: اشاره به نمادهای جانوری در فرهنگ اسلامی و ادبی.

به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوت به رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا

سوگند به حضورِ خاصِ تو که غوغایِ ملکوت است، و به مرکبِ خاصِ تو که دلدلِ درخشان است.

نکته ادبی: اشاره به مرکبِ حضرت علی (ع).

به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجید به شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا

سوگند به پایگاهِ تو که ساقِ عرشِ مجید است و به شیرِ فرش (شجاعت تو) که اسداللهِ آسمان است.

نکته ادبی: تشبیه مقام حضرت علی به ساق عرش و شیر خدا.

به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیات به یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا

سوگند به خاکِ پایِ تو که آبِ حیات از آن می‌تراود و به غبارِ راهِ تو که دشمنانت را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: تأکید بر اثراتِ وجودیِ اولیایِ دین.

بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیل که گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا

سوگند به آن شمشیرِ خون‌ریز و زهرآگین، که در میدانِ جنگ گوهرِ جان را می‌ستاند.

نکته ادبی: وصفِ تیزی و برندگیِ سلاح در نبرد.

به رمح مار مثالت که چون عصای کلیم فرو برد به دمی صد هزار اژدرها

سوگند به نیزه‌ی مارمانندت که همچون عصای موسی، هزاران اژدها (دشمن) را در یک لحظه می‌بلعد.

نکته ادبی: تشبیه سلاح به عصایِ معجزه‌گرِ موسی.

به ناوکت که شب تیره است موی شکاف که روشن است مویی نمی برد ز سها

سوگند به تیرِ تو که در شبِ تاریک مو را می‌شکافد و چنان روشن است که حتی ستاره‌ی سهیل هم به آن نمی‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در دقت و روشناییِ تیراندازی.

به فیض کف کریمت که بری و بحریش قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا

به برکت دست بخشنده تو که سراسر خشکی و دریا را شامل می‌شود، خداوند نیز به خاطر این کرامت، هزاران نعمت و پاداش در دو جهان به تو عطا کرده است.

نکته ادبی: بر و بحر به معنای خشکی و دریا است که کنایه از تمام جهان هستی و شمول سخاوت است.

به مجلس تو که جنات عدن را ماند یمینش از صف غلمان، یسارش از حورا

مجلس و دربار تو چنان زیبا و باشکوه است که گویی بهشت عدن است؛ در سمت راستت خادمان بهشتی (غلمان) و در سمت چپت حوریان حضور دارند.

نکته ادبی: یمین و یسار به معنای راست و چپ است؛ این بیت تصویرسازی بهشتی از دربار پادشاه است.

به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کند هزار دل به سرغمزه آرد از یغما

به ساقی مجلس تو که وقتی تصمیم به جلوه‌گری می‌گیرد، با یک نگاه و عشوه، هزاران دل را از دست صاحبانشان می‌رباید.

نکته ادبی: ترکتاز به معنای تازشِ تند و کنایه از جلوه‌گری و صید دل است.

به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ او چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا

به مطرب تو که از شدتِ زیبایی و مهارتِ زخمه زدن بر ساز، زهره (ستاره موسیقی) از صفِ فلکی خود از شدت تعجب و حسادت، پایین می‌آید.

نکته ادبی: زهره در اساطیر ایران به عنوان نوازنده و ستاره موسیقی شناخته می‌شود.

به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیش ز هشت خلد برآید خروش صدقنا

به شعر من سوگند که اگر آن را در مقابل نه آسمان عرضه کنی، از هشت طبقه بهشت، بانگِ تصدیق و تأیید بلند خواهد شد.

نکته ادبی: نه فلک نماد کل هستی و هشت خلد نماد تمام مراتب بهشت است.

بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرن نیابدش دومین در کراسهٔ شعرا

به این قصیده سوگند که اگر کسی صد سال هم در پیِ شعری مشابه آن بدود، هرگز نظیرش را در میان دفاتر شاعران نخواهد یافت.

نکته ادبی: کراسه به معنای جزوه یا دفتر است؛ تأکید بر فخر و مباهات شاعر به اثر خویش است.

به سوز جان من از کید حاسد بد گوی به صور آه من از دست دشمن رعنا

به سوزِ درون من از تهمت‌های حسودان بدگو و به آهِ بلندم از دستِ دشمن نادان و سبک‌سر سوگند یاد می‌کنم.

نکته ادبی: رعنا در اینجا به معنای نادان، سبک‌سر و خودبین است.

که هرچه بر من افتاده افترا کردند چو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا

هرچه به من نسبت دادند، تهمتی بیش نبود؛ درست همانند داستانِ تهمت ناروا به عایشه در صدر اسلام که سراسر خطا و دروغ بود.

نکته ادبی: افک اشاره به داستان «حدیث الاِفک» در تاریخ اسلام است.

خدای هست گواهم که نیست بر یادم که گفته ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا

خداوند گواه من است که در خاطر ندارم که جز مدح و ثنای تو، سخنی گفته باشم.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر پاکی نیت و برائت از تهمت‌های وارده.

اگر تفحص این سر کنی دل خجلم که همچو دیدهٔ مور است می شود صحرا

اگر بخواهی این ماجرا را ریشه‌یابی کنی، دل من شرمگین می‌شود، چرا که حقایق در برابرِ بزرگیِ تهمت‌ها، مثل چشمِ مورچه‌ای در برابر بیابان است (پنهان و ناچیز).

نکته ادبی: تشبیه دیده مور به بیابان، اغراقی برای بیانِ دشواریِ اثباتِ بی‌گناهی در برابرِ هجمه تهمت است.

ز هیبت تو اگرچه چو برگ می لرزم مکن ز خشم مرا پوستین درین سرما

اگرچه از هیبت و ابهت تو همچون برگِ درخت می‌لرزم، اما از تو تمنا دارم که در این سرمایِ بی‌مهری، مرا با خشم خود از هستی ساقط نکنی.

نکته ادبی: پوستین در کردن کنایه از نابود کردن و از میان برداشتن است.

وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است ز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا

و اگر قرار است مرا بکشی، بکش که کشته شدن به دست تو، همچون کشته شدن یوسف صدیق برای بینایان، شیرین و مایه فخر است.

نکته ادبی: اشاره به یوسف صدیق که در اینجا نماد زیبایی و کمال است که کشته‌شدن در راه او یا به دست او ارزشمند است.

اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزد ز خون من نه زخون چو من هزار گدا

اگر مرا بکشی چه سودی برای پادشاهی‌ات دارد؟ از خونِ من چیزی نصیب تو نمی‌شود، چرا که هزاران گدا مانند من فراوان‌اند.

نکته ادبی: شاعر خود را در برابر شکوه پادشاه، خُرد و ناچیز جلوه می‌دهد.

وگر هزار عقوبت به جای من بکنی مرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا

و اگر هزار مجازات هم در حق من روا بداری، سزاوارِ بیش از آن هستم، اما از جانب تو (که بزرگ‌منشی)، این مجازات‌ها بر من روا نیست.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ تواضع و ادب در برابر ممدوح.

چه گر تدارک این واقعه نمی دانم مرا بس این که بدین صدق هست حق دانا

اگرچه نمی‌دانم چگونه این ماجرا و واقعه را جبران کنم، اما همین برایم کافی است که خداوند به صدقِ نیت و راستیِ من آگاه است.

نکته ادبی: ارجاع به علم الهی برای اثباتِ برائت.

چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راست به راندن که برو یا به خواندن که بیا

اکنون مانند شمع بر سرِ پا ایستاده‌ام و حکم تو نافذ است؛ چه دستور دهی که بروم و چه بگویی که بیایم، هر دو برایم مطبوع است.

نکته ادبی: شمع نماد سوختن و تسلیمِ محض بودن است.

وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبود از آنکه حبل متین است و عروة وثقی

تکیه‌گاهِ من تنها عفوِ توست؛ و چگونه نباشد، در حالی که تو آن ریسمانِ محکم (حبل متین) و دستاویزِ استوارِ نجات‌بخشِ من هستی؟

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد «عروة الوثقی» (دستگیره محکم) که استعاره از پناهِ الهی یا ممدوح است.

چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاک چو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا

اگر مرا همچون سایه از خود دور کنی و بر خاک بیفکنی، باز هم برای من دور بودن از تو جایز نیست، زیرا سایه هرگز از صاحب خود دور نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از وابستگی وجودی شاعر به ممدوح.

وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخم چو گوی می دومت در رکاب ناپروا

و اگر مرا که سرگشته هستم با چوگانِ قهرت بزنی، همچون گوی در رکابِ تو، بدون هیچ‌گونه لجاجتی به دنبالت می‌دوم.

نکته ادبی: تشبیه سرگشتگی به گوی در میدان چوگان.

وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تن چو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا

و اگر همچون قلم سرم را با تیغ از تن جدا کنی، باز هم مثل قلم بر خطِ فرمان و حکمتِ تو، تا پای جان استوار خواهم بود.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم است؛ اشاره به تراشیدن سر قلم که در اینجا استعاره از مجازات یا مرگ است.

به دور باش گرم پیش خود کنی بیجان چو دور باش به جان داری آیمت ز قفا

اگر با فریادِ «دور شو» مرا از خود برانی، من همچون محافظانِ شخصی تو، از پشتِ سر (و در سایه) به دنبالت خواهم آمد.

نکته ادبی: دورباش نام سلاحی سرد یا چوبی بلند بوده که مأموران برای باز کردن راه یا راندنِ مردم استفاده می‌کردند.

چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روز وگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا

همچون صبح، هر روز با لبخندِ وفا به دیدارت می‌آیم، حتی اگر هر شب مرا به تیغِ جفا بکشی.

نکته ادبی: تقابل صبح و شب، و وفا و جفا؛ نشان‌دهنده تداوم عشق و وفاداری شاعر.

کز آستان تو صد شیر کی تواند کرد به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

چرا که صد شیرِ شرزه هم نمی‌توانند مرا از آستانِ تو دور کنند؛ همان‌طور که سگِ اصحاب کهف از درِ خانه اربابانش دور نشد.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری سگِ اصحاب کهف در داستان‌های قرآنی.

بدین قصیده توان کرد جرم ناکرده ز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا

با این قصیده می‌توانم جرم‌های ناکرده‌ام را پاک کنم؛ بنده تو هستم و این اشعار، خود اعترافی بر سرسپردگی من است.

نکته ادبی: شاعر امیدوار است که شعرش واسطه بخشش شود.

عطارد دوم آمد به مدح تو عطار عطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا

عطار در مدح تو گویی دومین عطارد (ستاره فصاحت) شده است؛ او که در سخنوری سرآمد است، این مدح را به پایان می‌رساند.

نکته ادبی: عطار تخلص خویش را با نام سیاره عطارد (دبیر فلک) جناس‌سازی کرده است.

اگرچه تا که مرا در تن است جان باقی دعای جان تو کار است در خلا و ملا

اگرچه تا زمانی که جان در بدن دارم، کارِ من دعا برای بقای جانِ تو در پنهان و آشکار است.

نکته ادبی: خلا و ملا به معنای پنهان و آشکار است.

چو خلق روی زمینت همه دعا گویند به جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا

چون همه مردمِ روی زمین برایت دعا می‌کنند، چه کسی جز تو شایسته است که بر دعای من «آمین» بگوید؟

نکته ادبی: دعوت از ممدوح برای تأیید دعاهای شاعر.

ولی بس است که آمین همی کنند به جمع مقربان سماوی ز حضرت اعلی

هرچند کافی است که مقربانِ درگاهِ الهی در آسمان‌ها، بر دعاهای من آمین بگویند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ بلندِ ممدوح که حتی فرشتگان نیز او را تأیید می‌کنند.

مقدسا چو بدو ملک این جهان دادی در آن جهانش بده نیز ملکتی والا

ای پاک‌نهاد، همان‌طور که به او (اشاره به ممدوح) پادشاهی این جهان را دادی، در آن جهان نیز پادشاهی والا عطا کن.

نکته ادبی: دعای خیر برای عاقبت ممدوح.

به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان که لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا

او را در جهان دیگر بر تختِ پادشاهی بنشان، چرا که هم اینجا و هم آنجا، شایسته پادشاهی است.

نکته ادبی: چاربالش کنایه از تخت پادشاهی و بزرگی است.