دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

عطار
خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما که هست عرصهٔ بی دولتی سرای فنا
ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد طریق دولت دل بسته شد به سد جفا
هزار جوی روان کاب تر مزاج ازو زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما
چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا
چگونه نافه گشایی کند صبا به سحر سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!
هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم به سوی عرش به دست کبوتران دعا
نه یک کبوتر از آن نامه ام جواب آورد نه شد دلم به مراد تمام کامروا
منم که هر شب پهنای این گلیم به من سیه گلیم فلک می نماید از بالا
هزار بازی شیرین سپهر بازیگر که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا
چو نقطه ای است قضا ساکنم به یک حرکت که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا
به های های نیارم گریستن که فلک به های هوی درآید ز اشک من عمدا
ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم به مد و جزر یکی شد دل من و دریا
محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا
سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم که روز و شب به زر و سیم می کنم سودا
ز خون دل همه اشک چو سیم می ریزم که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا
مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود اگر مرا به غم خویشتن کنند رها
ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا
ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست ز چرب دستی گردون درآمدیم ز پا
نه مونسی که شب انس او دهد نوری نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا
که را به دست شود یک رفیق یکتادل که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا
به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا
اگرچه صبح کله دار صادق است چه سود که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا
وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک چه فایده که همه خود همی خورد تنها
وگرچه کاسهٔ زرین ماه می بینی سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا
چو داس ماه نو از بهر آن همی آید که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا
گیاه می دمد از خاک گور و غم این است که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا
چو آسیا سر این خلق جمله در گردد ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا
کدام میر اجل دیده ای که با او هم اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا
کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو که بر سرش بنگردید آسیای فنا
فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا
چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت که خوش به شعبده ای مست خواب کرد تو را
صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک ندید روی کسی تا نیافت آب صفا
ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک که معتدل تر ازین نیست هیچ آب و هوا
بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا
به وقت صبح فرو میری و عجب این است که زنده دل شوی از یک دروغ طال بقا
ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا
ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا
اسیر چون و چرایی ز کار پر علت ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا
میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب که آن ستور بود که فرو شود به چرا
اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر که بر خدایی او هست ذره ذره گوا
ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا
در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند نه ذره راست محل و نه سایه را یارا
اگر کمال طلب می کنی چو کار افتاد قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا
چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور چو کودکان دغل باز تا به کی ز دغا
از آن به پیری در گاهواره خواهی شد که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا
بدان خدای که در آفتاب معرفتش به ذره ای نرسد عقل جملهٔ عقلا
که پختگان ره و کاملان موی شکاف چو طفلکان به شیرند در طریق فنا
چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمی خسبند تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا
نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا
چو زار ناله کند جمله شب از سر درد هزار درد بیفزایدش به بوی دوا
به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا
اگرچه نوحه کند نوحه گر بسی آن به که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا
اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا
وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال تفاوتی نکند پیش چشم نابینا
چو روز روشن خفاش در شب تیره است ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا
کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم جهان هر آینه مشغول داردش به سها
نفس مزن نفسی و خموش ای عطار که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا
اگر دمی به خموشی تو را میسر شد زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا
وگر بمیری از این زندگی بی حاصل به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا
به شعر خاطر عطار را دم عیسی است از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا
گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا
ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا
بزرگوار خدایا مرا مسوز که من در اشتیاق درت پخته ام بسی سودا
گناه کرده ام و زیر پرده داشته ام تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا
ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
زبان که از پی ذکر توام همی بایست به شعر بیهده فرسود چون زبان درا
هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا
ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا
در آن زمان بر خویشم رسان که می گویم میان سجده که سبحان ربی الاعلی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای فکری عارفانه و حکمی سروده شده و به بررسی بی‌اعتباری عالم مادی و ناپایداری امور دنیا می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم نجومی و طبیعی، چرخ روزگار را چون بازیگری فریبنده تصویر می‌کند که انسان‌ها را در خواب غفلت گرفتار کرده و با وعده‌های پوچ، آنان را به بازی می‌گیرد.

مفهوم بنیادین شعر، دعوت به هوشیاری و رهایی از بندهای دلبستگی‌های مادی است. شاعر تأکید دارد که در برابر مشیت الهی، عقل بشری و تلاش‌های دنیوی راه به جایی نمی‌برد و حتی دانایان و بزرگان در برابر حقیقت فنا، بسان کودکانی بی‌دفاع هستند؛ از این‌رو تنها راه رستگاری، تسلیم و آگاهی نسبت به این حقیقتِ نهفته در پسِ پرده‌ی هستی است.

معنای روان

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما که هست عرصهٔ بی دولتی سرای فنا

دیشب سروش غیبی به ما ندا داد که این جهان، سرایی رو به زوال و بی‌اعتبار است و جایگاه حقیقی آدمی نیست.

نکته ادبی: هاتف به معنای صدای غیبی است که در متون عرفانی به الهام حق اشاره دارد.

ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد طریق دولت دل بسته شد به سد جفا

اما از آنجا که نفسِ جفاکار مانعِ رسیدنِ دولت و اقبال شده، راهِ دستیابی به سعادت، با مانعِ ستم و بدی بسته شده است.

نکته ادبی: تکرار و تقابل واژگان دولت و جفا، نشان‌دهنده تضاد درونی انسان است.

هزار جوی روان کاب تر مزاج ازو زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما

آن همه نعمت و رحمت که چون جوی‌های جاری بودند و از آن سیراب می‌شدیم، اکنون در نوبتِ ما خشک شده و به جای آن زکات و بلا طلب می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از قحطی یا فقدان فیض الهی در زمانه شاعر.

چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا

وقتی نفسِ پستِ آدمی با ستم، همچون شامگاهان بر دلم سنگینی می‌کند، دیگر چگونه می‌توان انتظار داشت که صبحِ وفاداری و روشنی در جانم طلوع کند؟

نکته ادبی: تضاد میان شام (نفس) و صبح (وفا).

چگونه نافه گشایی کند صبا به سحر سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!

چگونه نسیم سحر می‌تواند عطرِ خوشِ حقیقت را پراکنده کند، در حالی که این آسمان، شعبده‌باز است و گلویِ سحر را با بندهای فریب بسته است؟

نکته ادبی: سپهر شعبده به معنای روزگارِ فریبکار است.

هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم به سوی عرش به دست کبوتران دعا

من هزاران نامه پُر از درخواست و نیاز را به سوی درگاه الهی با واسطه کبوترانِ دعا فرستادم.

نکته ادبی: کبوترانِ دعا نمادِ واسطه‌هایی برای اجابت است.

نه یک کبوتر از آن نامه ام جواب آورد نه شد دلم به مراد تمام کامروا

اما نه کبوتری پاسخِ آن نامه‌ها را آورد و نه دلم به آرزوهایش رسید و کامروا شد.

نکته ادبی: تأکید بر یأس از مجاری دنیوی.

منم که هر شب پهنای این گلیم به من سیه گلیم فلک می نماید از بالا

من کسی هستم که هر شب، فضای گلیمِ زندگی‌ام، سیاه و تیره به نظر می‌رسد، گویی آسمان از بالا بر سرم سایه افکنده است.

نکته ادبی: سیه‌گلیم کنایه از تیره‌بختی و فلک است.

هزار بازی شیرین سپهر بازیگر که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا

روزگارِ بازیگر، چنان بازی‌های سرگرم‌کننده و در عین حال تلخی را به من عرضه کرده که از شدتِ سرگیجه، دیگر توانِ خوردن یا درکِ این لذت‌ها را ندارم.

نکته ادبی: بازیگر توصیف‌کننده خصلتِ ناپایدارِ فلک است.

چو نقطه ای است قضا ساکنم به یک حرکت که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا

قضا و قدر همچون نقطه‌ای است که من در میانه‌ی یک چرخشِ آن گرفتار شده‌ام؛ چرخشی که مانند دهانِ پرگار، صدها بلا را به سوی من گشوده است.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار بودن در تقدیر.

به های های نیارم گریستن که فلک به های هوی درآید ز اشک من عمدا

نمی‌توانم با صدای بلند گریه کنم، زیرا آسمانِ فریبکار به محضِ دیدنِ اشک من، عمداً با سروصدا آن را مسخره می‌کند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به فلک و آسمان.

ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم به مد و جزر یکی شد دل من و دریا

از بس که از چشمه‌ی چشمم اشک ریختم، دلِ من و دریای بیکران در مقدارِ آب و خروش، یکی شده‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در اندوه و گریه.

محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا

از آنجا که جسمم همچون دریای خون شده، دلم از چشمم خون می‌چکد، چرا که چشمانم پیوسته خون می‌پالاید.

نکته ادبی: محیط استعاره از دایره یا دریاست.

سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم که روز و شب به زر و سیم می کنم سودا

سزاوار است که بر چهره‌ام که زرین و پرنور است، اشک‌های نقره‌فام بریزم، چرا که تمامِ عمرم را در راهِ دادوستدِ مال و زر گذرانده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان زر (طلا) و سیم (نقره/اشک).

ز خون دل همه اشک چو سیم می ریزم که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا

از خونِ دل، اشک‌هایی نقره‌گون می‌ریزم، زیرا این اشک‌ها از سرخیِ گلبرگِ خونینِ دلم جدا شده و پدید آمده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناختیِ اشکِ خونین.

مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود اگر مرا به غم خویشتن کنند رها

من که صدها غم دارم، اگر مرا به حالِ خودم رها کنند، دیگر هیچ غمی نخواهم داشت و آرام می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از تعلقات.

ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا

از کارهای دنیوی دستم کوتاه و دستانم خالی است، چرا که میانِ ترس از آینده و امید، سرگردان مانده‌ام.

نکته ادبی: خوف و رجا اصطلاحی عرفانی است.

ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست ز چرب دستی گردون درآمدیم ز پا

از سنگینیِ بارِ منتِ فرومایگان از پا افتادم و از زیرکی و مکرِ روزگار، زمین‌گیر شدم.

نکته ادبی: سرگرانی کنایه از تکبرِ فرومایگان.

نه مونسی که شب انس او دهد نوری نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا

نه کسی هست که در شبِ تنهایی نوری به جانم ببخشد و نه دوستی که لحظه‌ای با همنوایی، همدمم باشد.

نکته ادبی: تأکید بر انزوایِ عارفانه.

که را به دست شود یک رفیق یکتادل که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا

چه کسی می‌تواند رفیقی یکرنگ بیابد، در حالی که همه در فکرِ مرگ و خوابِ ابدی هستند؟

نکته ادبی: هفت چارطاق کنایه از این جهانِ مادی است.

به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا

صبح با خنده‌ی دروغینش تو را سرگرم می‌کند تا روزگار بگذرانی، اما تو کجا و خنده‌ی تمسخرآمیزِ او کجا؟

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرِ فریبنده‌ی صبح و حقیقتِ تلخِ روزگار.

اگرچه صبح کله دار صادق است چه سود که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا

اگرچه صبح، صادق و راستگوست، اما چه سود که پرده‌ی زرینِ شب با تیغِ آفتاب پاره می‌شود و زیبایی‌اش از بین می‌رود.

نکته ادبی: صبحِ صادق اصطلاحی نجومی است.

وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک چه فایده که همه خود همی خورد تنها

و اگرچه سفره‌ی خورشید همیشه پهن است، اما چه فایده که همه را خودش به تنهایی می‌خورد و به ما چیزی نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید که نورش متعلق به خودش است.

وگرچه کاسهٔ زرین ماه می بینی سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا

اگرچه ماه را همچون کاسه‌ای زرین می‌بینی، اما سیاهی و تیرگی‌اش هنگام کسوف نمایان می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه زیبایی ظاهری دوام ندارد.

چو داس ماه نو از بهر آن همی آید که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا

داسِ ماهِ نو از آن جهت می‌آید که همچون داس، سرِ انسان‌ها را از پشت بِبُرد و جانشان را بستاند.

نکته ادبی: داسِ ماه استعاره از مرگ است.

گیاه می دمد از خاک گور و غم این است که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا

گیاه از خاک گور می‌روید و غمِ بزرگ این است که این داسِ مرگ، هیچ رنجی از درو کردنِ این گیاهان (انسان‌ها) نمی‌برد.

نکته ادبی: تمثیلِ چرخه‌ی زندگی و مرگ.

چو آسیا سر این خلق جمله در گردد ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا

همچون سنگِ آسیاب که می‌چرخد، این گنبدِ آسمان نیز پیوسته بر سرِ ما می‌چرخد و ما را خرد می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به آسیاب.

کدام میر اجل دیده ای که با او هم اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا

کدام پادشاهِ بزرگی را دیده‌ای که با او، مرگ در این سرایِ موقت، هم‌سفره نشود؟

نکته ادبی: سپنج‌سرا به معنای خانه عاریتی یا دنیاست.

کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو که بر سرش بنگردید آسیای فنا

و کدام انسانِ درمانده‌ای را شنیدی که آسیابِ مرگ بر سرش نچرخیده باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر همگانی بودنِ مرگ.

فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا

تو در میانه‌ی این جهانِ خاکی و آسمان، در خوابِ غفلتِ خوشی هستی؛ این بزرگترین خطای توست.

نکته ادبی: نقدِ غفلتِ آدمی.

چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت که خوش به شعبده ای مست خواب کرد تو را

نمی‌دانم آسمانِ عجیبِ تو چه خوابی دیده که با جادو و فریب، تو را به خوابی مست‌گونه فرو برده است.

نکته ادبی: شعبده استعاره از فریبندگیِ دنیا.

صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک ندید روی کسی تا نیافت آب صفا

صافی و زلالیِ دل را برایِ آبروداری طلب کن، زیرا کسی که به دنبالِ صفای دل نبود، هیچ‌گاه رویِ حقیقت را ندید.

نکته ادبی: ایهام میان آبِ رو (آبرو) و آبِ صفا.

ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک که معتدل تر ازین نیست هیچ آب و هوا

با اشکِ گرم و آهِ سردِ خود، جویبارِ چشمت را خشک نکن، زیرا هیچ‌چیز معتدل‌تر از این آب و هوا (احوالِ درونی) نیست.

نکته ادبی: اشاره به تعادلِ مزاجی در عرفان.

بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا

با سوزِ دل همچون صبح، دمِ راستین بزن؛ چرا همچون نافه (مُشک) شدی که فقط با ریا و دروغ بویِ خوش می‌دهد؟

نکته ادبی: نافه نمادِ ریاکاری است چون بویِ خوشِ آن از خونِ دَلَمه شده است.

به وقت صبح فرو میری و عجب این است که زنده دل شوی از یک دروغ طال بقا

وقتِ صبح از بین می‌روی و شگفتا که با یک دروغِ بی‌پایه، دلت زنده می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ سحرگاه و بی‌اعتباریِ آمالِ دنیوی.

ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا

از رازِ درونی‌ات سخنی بیرون مگو، زیرا اگر گل رازِ پنهانش را فاش کند، رسوا و پرپر می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از حفظِ اسرارِ عرفانی.

ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا

اگر از پشتِ پرده‌ی غیب آگاه شوی، جان به سلامت نمی‌بری، زیرا از این پرده هیچ‌کس صدایی درنیاورده است.

نکته ادبی: اشاره به غیرقابل‌بیان بودنِ اسرارِ الهی.

اسیر چون و چرایی ز کار پر علت ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا

تو اسیرِ چون و چرایی در کارِ این جهان پُر از علت هستی، اما کارِ خدا فراتر از چون و چراست.

نکته ادبی: نقدِ عقلِ جزوی که همه‌چیز را با دلیل می‌سنجد.

میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب که آن ستور بود که فرو شود به چرا

در بیشه‌ی بی‌علتی (حریم الهی) چرا سؤال می‌پرسی؟ کسی که چرا می‌پرسد، مانند ستوری است که در چریدن غرق شده است.

نکته ادبی: توهینِ طنزآمیز به ذهنِ پرسشگرِ مادی.

اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر که بر خدایی او هست ذره ذره گوا

اگر دلیلی به روشنیِ خورشید می‌خواهی، بنگر که هر ذره از جهان گواهِ وجودِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به برهانِ نظم.

ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا

تو که گدایی، از پیامبران دم می‌زنی و گمان می‌کنی همنشینِ پادشاهانِ معنویت شده‌ای؟

نکته ادبی: نقدِ مدعیانِ کاذبِ عرفان.

در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند نه ذره راست محل و نه سایه را یارا

در آن جایگاهِ بلند که خورشید و ماه جمع می‌شوند (محضر حق)، نه ذره‌ای جای دارد و نه سایه‌ای توانِ ماندن دارد.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ موجودات در برابر عظمتِ الهی.

اگر کمال طلب می کنی چو کار افتاد قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا

اگر کمال می‌طلبی، اکنون که کار از کار گذشته، عمرِ رفته را با قضا و قدر جبران کن و به آن راضی باش.

نکته ادبی: تسلیم در برابر مشیت.

چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور چو کودکان دغل باز تا به کی ز دغا

چون پیر شدی و گهواره‌ات همان گور است، تا کی می‌خواهی همچون کودکان، دغل‌بازی کنی؟

نکته ادبی: تضاد میان پیری (زمانِ بازگشت) و کودکی (رفتارِ ناپسند).

از آن به پیری در گاهواره خواهی شد که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا

از آن جهت در پیری به گهواره‌ی گور می‌روی که با وجودِ پیری، هنوز طفلِ این راهِ حقی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عارف در برابر حق، همیشه طفل است.

بدان خدای که در آفتاب معرفتش به ذره ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

سوگند به آن خدایی که در پرتوِ خورشیدِ معرفتش، عقلِ تمامِ عقلا حتی به اندازه‌ی یک ذره هم درک نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر عجزِ عقلِ بشری.

که پختگان ره و کاملان موی شکاف چو طفلکان به شیرند در طریق فنا

که پختگانِ این راه و عارفانِ دقیق، در برابرِ حقیقتِ فنا، مانندِ کودکانِ شیرخوار هستند.

نکته ادبی: تشبیه عارفان به طفل در برابر عظمتِ حق.

چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمی خسبند تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا

همچون پرنده و ماهی که از دردِ دوری شب را نمی‌خوابند، تو نیز بیدار باش که این درد سزاوارِ توست.

نکته ادبی: دعوت به بیداریِ معنوی.

نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا

پرنده‌ای نیست که شب‌ها خود را به شاخه‌ای آویزد و لحظه‌ای از ناله و فریاد خاموش بماند.

نکته ادبی: توصیفِ ناله‌ی شبانه به عنوانِ عادتِ موجودات.

چو زار ناله کند جمله شب از سر درد هزار درد بیفزایدش به بوی دوا

او که تمامِ شب از سرِ درد ناله می‌کند، با هر ناله، هزار دردِ دیگر به بویِ رسیدن به دوا (حق) بر او افزوده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاقِ عارف برایِ وصال.

به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا

وقتی دردِ عشق به اوج می‌رسد، از چکیدنِ قطره‌ی خونِ دلی عاشق، چنان غوغایی در آسمان‌های نه‌گانه برپا می‌شود که تمامِ عالم را تکان می‌دهد.

نکته ادبی: منقار در اینجا استعاره از زبانِ ناطقِ عاشق است و نه‌فلک اشاره به آسمان‌های هفت‌گانه در کیهان‌شناسی قدیم دارد که استعاره از کل هستی است.

اگرچه نوحه کند نوحه گر بسی آن به که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا

گریه‌ی حرفه‌ایِ نوحه‌گران چندان ارزشی ندارد؛ سوگِ حقیقی تنها متعلق به مادری است که فرزندِ خود را از دست داده و از اعماقِ جانش درد می‌کشد.

نکته ادبی: نوحه‌گر در اینجا به معنای کسی است که برای پول یا وظیفه گریه می‌کند که در برابرِ سوزِ واقعیِ مادر قرار گرفته است.

اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا

اگر تو هم بویی از این دردِ مقدسِ الهی برده‌ای و این ماتم را در دل داری، پس خودت راهنمای این مسیر باش و این سخن را درک کن ای دانا.

نکته ادبی: راهبر به معنای هدایت‌گر است؛ شاعر مخاطب را به تاملِ درونی در بابِ عشق فرا می‌خواند.

وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال تفاوتی نکند پیش چشم نابینا

وگرنه برای کسی که چشمِ دلش کور است، هیچ تفاوتی میان جواهرِ گران‌بها و سنگ و سفالِ بی‌ارزش وجود ندارد و حقیقت را نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به کوریِ معنوی که مانع از تشخیصِ ارزشِ والای حقایق عرفانی از امورِ مادی می‌شود.

چو روز روشن خفاش در شب تیره است ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا

انسانِ ناآگاه مانندِ خفاش است که در روزِ روشن، به دلیلِ ضعفِ بینایی، از ترسِ نورِ خورشید به تاریکیِ شب پناه می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه خفاش به شخصِ کورِ باطنی که از نورِ حقیقت می‌هراسد.

کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم جهان هر آینه مشغول داردش به سها

کسی که چشمِ دلش به نورِ خورشیدِ حقیقت روشن نیست، دنیا پیوسته او را با امورِ بیهوده و کوچک سرگرم می‌کند.

نکته ادبی: سها ستاره‌ای بسیار کم‌نور است که به امورِ ناچیزِ دنیوی تشبیه شده است.

نفس مزن نفسی و خموش ای عطار که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا

ای عطار! سخن را کوتاه کن و خاموش باش، چرا که عمرِ تو در این دنیا بیش از یک نفسِ کوتاه نیست.

نکته ادبی: تأکید بر کوتاهی عمر و ارزشِ سکوت و مراقبه در برابرِ سخن‌گوییِ بیهوده.

اگر دمی به خموشی تو را میسر شد زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا

اگر توانستی لحظاتی را در خاموشی و مراقبه به سر ببری، همان سکوت، تنها توشه‌ی ارزشمندِ تو برای روزِ حساب خواهد بود.

نکته ادبی: عرض جزا به معنای روز قیامت و روزِ ارائه و محاسبه‌ی اعمال است.

وگر بمیری از این زندگی بی حاصل به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا

اگر پیش از مرگِ طبیعی، با کشتنِ نفسِ اماره از این زندگیِ مادیِ بیهوده دست بشویی، در حقیقت به حیاتِ جاویدان می‌رسی و دیگر مرگِ حقیقی برای تو معنا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانیِ «موتوا قبل ان تموتوا» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید).

به شعر خاطر عطار را دم عیسی است از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا

در شعرِ عطار، دمِ مسیحایی نهفته است که جان‌بخش است، زیرا کلامِ او مانندِ عصای موسی، صدها معجزه و نشانه‌ی روشن (ید بیضا) در خود دارد.

نکته ادبی: ید بیضا اشاره به معجزه‌ی حضرت موسی است که استعاره از کلامِ درخشان و حقانیِ شاعر است.

گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا

اگر تو با زبانی فصیح و گویا (همانندِ سوسن که دوازده زبان دارد) سخن بگویی، از آسمان‌ها صدای تایید و تصدیقِ تو شنیده خواهد شد.

نکته ادبی: سوسن به دلیلِ شکلِ گلبرگ‌هایش در ادبیات کهن به داشتنِ زبان‌های متعدد تشبیه می‌شود.

ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا

از زمانِ خلقتِ آدم تا امروز، هیچ‌کس نتوانسته است گوهری در سخن و معنا، همانندِ آنچه در خزانه‌ی شعرِ من است، بیابد.

نکته ادبی: این بیت نمونه‌ای از تفاخرِ شاعرانه است که در پایانِ منظومه‌های بزرگ مرسوم بود.

بزرگوار خدایا مرا مسوز که من در اشتیاق درت پخته ام بسی سودا

خداوندا! مرا در آتشِ دوزخ مسوزان، چرا که من پیش از آن، در اشتیاقِ رسیدن به درگاهِ تو، در آتشِ عشق پخته و گداخته شده‌ام.

نکته ادبی: پختگی در اینجا کنایه از رسیدن به کمالِ عرفانی از طریقِ تحملِ سختی‌های عشق است.

گناه کرده ام و زیر پرده داشته ام تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا

من گناهانی کرده‌ام که آن‌ها را پوشانده‌ام؛ تو نیز در روزِ قیامت، به پرده‌پوشی و کرمِ خود، زشتی‌های مرا بپوشان.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ ستارالعیوب بودنِ خداوند.

ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

آیا سزاوار است که درگاهِ تو، مرا همچون سگِ اصحابِ کهف که با سنگ رانده شد، از خود دور کند؟ من امیدوارم که چنین نشود.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف که سگشان همراهشان بود، در اینجا شاعر خود را در برابر درگاه الهی کوچک و خوار می‌بیند.

زبان که از پی ذکر توام همی بایست به شعر بیهده فرسود چون زبان درا

زبانی که باید صرفِ ذکرِ تو می‌شد، با سرودنِ این اشعارِ دنیوی فرسود و هدر رفت، همانندِ زبانی که در دهانِ موجودی ناچیز می‌چرخد.

نکته ادبی: درا به معنای زنگوله‌ی کوچک است؛ شاعر از اینکه عمرش را صرفِ ظرافت‌های شعری کرده به جای ذکرِ حق، اظهارِ تاسفِ فروتنانه می‌کند.

هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا

هرچه از شعر و نظم دارم در برابرِ عظمتِ تو غباری بی‌ارزش است. پروردگارا! از ملکوتِ خود، مرا از شرِ این هباء و پوچی برهان.

نکته ادبی: جناسِ اشتقاقی میان هباء (غبارِ معلق در هوا) و هبه (بخشیدن)؛ شاعر می‌خواهد از غبارِ دنیا به بخششِ الهی برسد.

ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا

با کرمِ خود، به وسیله‌ی پیکِ صبا، در هر سحرگاه نسیمی از خشنودی و رضای خود را به جانِ من برسان.

نکته ادبی: نسیمِ رضا استعاره از آرامشِ روحی و پذیرشِ الهی است.

در آن زمان بر خویشم رسان که می گویم میان سجده که سبحان ربی الاعلی

مرا در آن لحظه‌ای به سوی خودت فرابخوان و به حضور بپذیر که در سجده‌ام و می‌گویم: پاک و منزه است پروردگارِ بلندمرتبه‌ی من.

نکته ادبی: اشاره به ذکرِ سجده در نماز که اوجِ تذلل و نزدیکی به خداوند است.