دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲

عطار
ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا پرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا
بر دل در دو کون فروبند از گمان گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا
سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا
گنج وفا مجوی که در کنج روزگار گنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها
بنگر که چند پند شنیدی ز یک به یک بنگر که با تو چند بگفتند انبیا
این جمله گفت و گوی نه زان بود تا تو خوش در ششدر غرور دغل بازی و دغا
آخر بقای عمر تو تا چند درکشد تو در محل نیستی و معرض فنا
ای همچو مور خسته درین راه بیش جوی وی همچو گل ضعیف درین دور کم بقا
افلاک در میان کشدت خوش خوش از کنار و ایام در کنار کند خوش خوشت سزا
گر آنچه می کنی تو ز غفلت برای خویش با تو همان کند دگری کی دهی رضا
مرکب ضعیف و بار گران و رهی دراز تو خوش بخفته کی رسی آخر به منتها
تو خفته ای ز دیرگه و عمر در گذر تو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا
عمر تو در هوا بد و برباد رفته شد تو همچنین نشسته چنین کی بود روا
عمری که یک نفس اگرت آرزو کند نفروشدت کس ار بدهی صد گهر بها
دربند خلق مانده ای و زهد از آن کنی تا گویدت کسی که فلانی است پارسا
این زهد کی بود که تو را شرم باد ازین گویی تو را نه شرم بماندست و نه حیا
باد غرور از سر تو کی برون شود تا ندروند از تو سر تو چو گندنا
از بس که چرخ بر سر تو آسیا براند مویت همه سپید شد از گرد آسیا
کافور گشت موی تو ساز سفر بکن کامد گه رحیل سوی عالم جزا
منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند برخیز و رو که بانگ برآمد که الصلا
خو کرده اند جان و تن از دیرگه به هم خواهند شد هرآینه از یکدگر جدا
بگری چو ابر و زار گری و بسی گری در ماتم جدایی این هر دو آشنا
اول میان خون بده ای در رحم اسیر و آخر به خاک آمده ای عور و بی نوا
از خون رسیدی اول و آخر شدی به خاک بنگر که اولت ز کجا و آخرت کجا
خاک است و خون به گرد تو و در میانه تو گه باغ و حوض سازی و گه منظر و سرا
آگاه نیستی که ز چندین سرا و باغ لختی زمین است قسم تو دیگر همه هبا
گر رای خویش جمله بیابی به کام خویش ور ملک کاینات مسلم شود تو را
در روز واپسین که سرانجام عمر توست از خشت باشدت کله و از کفن قبا
رویی که ماه نو نگرفتی و نیم جو در زیر خاک زرد شود همچو کهربا
تو طفل این جهانی و نادیده آن جهان گهوارهٔ تو گور و تو در رنج و در عنا
دو زنگی عظیم درآید به گور تو وز نیکی و بدیت بپرسند ماجرا
نه مادریت بر سر نه مشفقیت یار ای وای بر تو گر نرسد رحمت خدا
تو در میان خاک فرو مانده ای اسیر گویا زبان حال تو با حق که ربنا
آن شیشهٔ گلاب که بر خویش می زدی بر خاک تو زنند و بدارندت از عزا
تو چون گیاه خشک بریزی به زیر خاک تا بنگری ز خاک تو بیرون دمد گیا
تو زیر خاک و بی خبران را خبر نه زانک بر شخص تو چه می رود از خوف و از رجا
چون مدتی مدید برین حال بگذرد جای گذر شود سر خاکت به زیر پا
خاک تو خاک بیز به غربال می زند باد هوا همی برد آن خاک بر هوا
بسیار چون به بیزدت و باز جویدت نقدی نیابد از تو کند در دمت رها
تو پایمال گشته و هر ذره خاک تو برداشته زبان که دریغا و حسرتا
آن دم که طاق عمر تو از هم فرو فتد نه طمطراق ماند و نه تاج و نه لوا
بر آسمان مسای سر خود که تا نه دیر خواهی شدن به زیر زمین همچو توتیا
از شرق تا به غرب سراپای خفته اند خرد و بزرگ و پیر و جوان و شه و گدا
تو در هوای نفسی و آگاه نیستی کاجزای خفتگان است همه ذره در هوا
نه پیشوای وقت بماند نه پس روش نه پاسبان ملک بماند نه پادشا
بیچاره آدمی دل پر خون ز کار خویش که مبتلای آز و گه از حرص در بلا
از دست حرص و آز بخستی به گوشه ای زین بیش دست می ندهد چون کنیم ما
بیچاره آدمی که فرومانده ای است سخت در مات خانهٔ قدر و ششدر قضا
گاه از هوای کار جهان روی او چو زر گاه از بلای بار شکم پشت او دو تا
گه خوف آنکه پاره کند سینه را ز خشم گه بیم آنکه جامه بدرد ز تنگنا
گه مرده دل ز یک سخن طنز از کسی گه زنده دل به طال بقایی که مرحبا
گه نیم جو نسنجد اگر خوانیش اسیر گه در جهان نگنجد اگر گوییش فتا
گه بی خبر ز طفلی و آن در حساب نیست گه مست از جوانی و مستغرق هوا
نه هیچ صدقه داده برای خدای خاص نه هیچ کار ساخته بی روی و بی ریا
گر هیچ پای بر سر خاری نهد به سهو بر جایگه بداردش آن خار مبتلا
عمرش گرو به یک دم و او صد هزار کوه بر جان خود نهاده که این چون و این چرا
بسیار جان بکنده و جان داده عاقبت من جملهٔ حدیث بگفتم به سر ملا
یارب به فضل در دل عطار کن نظر خط در کش آنچه کرد درین خطه از خطا
یارب هزار نور به جانش رسان به نقد آن را که گویدم به دل پاک یک دعا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر درونمایه‌ای اخلاقی و عرفانی دارد و بر ناپایداری دنیا، حتمی‌بودن مرگ و بیهودگی دلبستگی به امور دنیوی تأکید می‌ورزد. شاعر با لحنی اندرزگونه و خطاب به مخاطب (روح انسان)، او را به بیداری از خواب غفلت، رهایی از زنجیرهای حرص و آز و بازگشت به سوی حقیقت دعوت می‌کند. در فضای کلی متن، دنیا به منزله دامی پربلا و محل گذری ناپایدار تصویر شده که انسان در آن همچون مورچه‌ای ناتوان، اسیر تقدیر و هوس‌های خویش است و سرانجام همگی در برابر مرگ یکسان خواهند بود.

نگاه شاعر به مرگ نه به عنوان یک پایان وحشتناک، بلکه به مثابه حقیقتی اجتناب‌ناپذیر است که تمام ظواهر فریبنده، مقام‌ها، ثروت‌ها و کبر و غرور انسانی را در هم می‌شکند. او با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه و انتزاعی، پوچی دنیا را به تصویر می‌کشد و مخاطب را ترغیب می‌کند که پیش از آنکه غبار گور بر چهره‌اش بنشیند و فرصت‌ها از دست برود، به تزکیه نفس و تفکر در سرانجام خویش بپردازد.

معنای روان

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا پرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا

ای جان من، از این دنیا که جایگاه رنج و گرفتاری است، رها شو و به سوی جایگاه رفیع و بلند الهی پرواز کن.

نکته ادبی: ذروه به معنای قله و اوج است و ایوان کبریا استعاره از مقام قرب الهی.

بر دل در دو کون فروبند از گمان گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا

اگر چشمانت را به روی حقیقت باز کنی، درخواهید یافت که باید درِ دلت را بر هر چه جز خداست ببندی.

نکته ادبی: دو کون به معنای دنیا و آخرت است و کنایه از نادیده گرفتن تمام تعلقات است.

سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا

همچون سیمرغ، گوشه‌نشینی و دوری از همگان را برگزین، زیرا از هیچ کس در این زمانه وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: سیمرغ نماد تعالی، استغنا و گوشه‌گیری عارفانه است.

گنج وفا مجوی که در کنج روزگار گنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها

به دنبال یافتن گنج وفا در این روزگار نباش، زیرا به دلیل ترس از اژدهای زمانه، هیچ کس به گنجی دست نیافته است.

نکته ادبی: اژدها استعاره از حوادث مهلک روزگار و گذر زمان است که فرصت‌ها را می‌بلعد.

بنگر که چند پند شنیدی ز یک به یک بنگر که با تو چند بگفتند انبیا

بنگر که چه بسیار پندها که از دیگران شنیدی و ببین که انبیا و پیامبران با تو چه سخن‌ها که نگفتند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت تکرار پندها که متأسفانه در جان آدمی اثر نمی‌کند.

این جمله گفت و گوی نه زان بود تا تو خوش در ششدر غرور دغل بازی و دغا

این همه گفت‌وشنودها برای آن نبود که تو در بندهای فریبنده و دغل‌کاری‌های دنیا گرفتار شوی و خوش باشی.

نکته ادبی: ششدر کنایه از گرفتاری و بن‌بست کامل است.

آخر بقای عمر تو تا چند درکشد تو در محل نیستی و معرض فنا

عمر تو تا کی می‌خواهد ادامه یابد؟ تو در جایی قرار داری که اصل وجود نداری و در معرض نیستی و نابودی هستی.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیری و ناپایداری ذات انسان در عالم مادی.

ای همچو مور خسته درین راه بیش جوی وی همچو گل ضعیف درین دور کم بقا

ای که مانند مورچه‌ای در این راه ناتوانی و ای که مانند گلی هستی که عمر کوتاهی داری، بیش از پیش به فکر آخرت باش.

نکته ادبی: تشبیه به مور و گل برای نشان دادن ضعف و ناپایداری انسان است.

افلاک در میان کشدت خوش خوش از کنار و ایام در کنار کند خوش خوشت سزا

آسمان‌ها تو را به آرامی به سوی خود می‌کشانند و روزگار نیز سرانجام تو را به سزای اعمالت می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به گردش افلاک که عامل گذشت عمر و رسیدن به مرگ است.

گر آنچه می کنی تو ز غفلت برای خویش با تو همان کند دگری کی دهی رضا

اگر آنچه از روی غفلت با دیگران می‌کنی، کسی با تو انجام دهد، آیا آن را می‌پذیری؟

نکته ادبی: اشاره به قاعده طلایی اخلاق: آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نپسند.

مرکب ضعیف و بار گران و رهی دراز تو خوش بخفته کی رسی آخر به منتها

مرکب تو ضعیف است، بار گناهانت سنگین و راه دراز است؛ تو در خواب غفلت به سر می‌بری، چگونه می‌خواهی به مقصد برسی؟

نکته ادبی: مرکب استعاره از تن و بدن است که وسیله سیر در مسیر کمال است.

تو خفته ای ز دیرگه و عمر در گذر تو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا

تو مدت‌هاست که در خوابی و عمرت در حال گذر است؛ از کارهای خود بی‌خبری و مرگ به دنبال توست.

نکته ادبی: مرگ در قفا، تصویرگر تعقیب همیشگی انسان توسط مرگ است.

عمر تو در هوا بد و برباد رفته شد تو همچنین نشسته چنین کی بود روا

عمرت بیهوده سپری شد و از دست رفت؛ تو همچنان نشسته‌ای، آیا این رواست؟

نکته ادبی: هوا و باد به معنای بیهودگی و عدم نتیجه‌گیری است.

عمری که یک نفس اگرت آرزو کند نفروشدت کس ار بدهی صد گهر بها

عمرت آنقدر ارزشمند است که اگر یک لحظه از آن را بخواهی بخری، کسی آن را به صدها گوهرهای گران‌بها هم نمی‌فروشد.

نکته ادبی: تأکید بر ارزش بی‌بدیل زمان.

دربند خلق مانده ای و زهد از آن کنی تا گویدت کسی که فلانی است پارسا

تو گرفتار مردم شدی و به همین خاطر تظاهر به زهد می‌کنی تا مردم تو را پارسا بدانند.

نکته ادبی: نقد زهد ریایی و شهرت‌طلبی.

این زهد کی بود که تو را شرم باد ازین گویی تو را نه شرم بماندست و نه حیا

این چه زهدِ ساختگی است؟ باید شرم کنی؛ گویی شرم و حیایی برایت نمانده است.

نکته ادبی: توبیخ تظاهر به پارسایی.

باد غرور از سر تو کی برون شود تا ندروند از تو سر تو چو گندنا

غرور از سر تو بیرون نمی‌رود، مگر اینکه مانند تره، سرِ تو را از تنت جدا کنند.

نکته ادبی: تشبیه گندنا (تره) برای نشان دادن ذلت و مرگ که تنها راه پایان دادن به غرور است.

از بس که چرخ بر سر تو آسیا براند مویت همه سپید شد از گرد آسیا

از بس که آسمان (چرخ) بر سر تو مانند آسیاب چرخیده، موی تو از گرد این آسیاب، سپید گشته است.

نکته ادبی: چرخ و آسیاب آرایه کنایه از گذشت عمر و پیری است.

کافور گشت موی تو ساز سفر بکن کامد گه رحیل سوی عالم جزا

موی تو مانند کافور سپید شد، پس آماده سفر باش که زمان رفتن به سوی عالم جزا فرا رسیده است.

نکته ادبی: کافور نماد مرگ و سپیدی مو، استعاره از پیری و نزدیک شدن به مرگ است.

منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند برخیز و رو که بانگ برآمد که الصلا

منشین که عمر رفت و فقط حسرت باقی ماند؛ برخیز و حرکت کن که بانگ دعوت به سوی حقیقت بلند شده است.

نکته ادبی: الصلا دعوت‌نامه‌ای برای حرکت به سوی عمل صالح است.

خو کرده اند جان و تن از دیرگه به هم خواهند شد هرآینه از یکدگر جدا

جان و تن که مدت‌هاست با هم خو گرفته‌اند، سرانجام بدون شک از یکدیگر جدا خواهند شد.

نکته ادبی: اشاره به جدایی روح و بدن در هنگام مرگ.

بگری چو ابر و زار گری و بسی گری در ماتم جدایی این هر دو آشنا

در سوگ جدایی این دو آشنا (جان و تن)، بسیار گریه کن، همچون ابر بهاری.

نکته ادبی: تشبیه به ابر برای بیان شدت گریه.

اول میان خون بده ای در رحم اسیر و آخر به خاک آمده ای عور و بی نوا

در ابتدا در رحم مادر اسیر خون بودی و در آخر نیز عریان و بی‌نوا به خاک بازمی‌گردی.

نکته ادبی: اشاره به چرخه آغاز و انجام حیات انسان.

از خون رسیدی اول و آخر شدی به خاک بنگر که اولت ز کجا و آخرت کجا

با خون آمدی و به خاک رفتی؛ بنگر که آغازت از کجا بود و عاقبتت به کجا می‌رسد.

نکته ادبی: تذکر به ناچیزی آغاز و انجام انسان برای شکستن غرور.

خاک است و خون به گرد تو و در میانه تو گه باغ و حوض سازی و گه منظر و سرا

خاک و خون اطراف تو را گرفته و تو در این میان، گاهی باغ و حوض و خانه می‌سازی.

نکته ادبی: کنایه از بیهودگی ساخت‌وسازهای دنیوی در برابر فنا.

آگاه نیستی که ز چندین سرا و باغ لختی زمین است قسم تو دیگر همه هبا

نمی‌دانی که از این همه باغ و سرا، تنها قطعه کوچکی از زمین سهم تو خواهد شد و بقیه باد هواست.

نکته ادبی: هبا به معنای غبار و چیز بی‌ارزش است.

گر رای خویش جمله بیابی به کام خویش ور ملک کاینات مسلم شود تو را

اگر تمام خواسته‌هایت برآورده شود و حتی تمام دنیا هم از آنِ تو باشد، باز هم...

نکته ادبی: جمله ناتمام که در بیت بعد تکمیل می‌شود.

در روز واپسین که سرانجام عمر توست از خشت باشدت کله و از کفن قبا

در روز پایان که مرگ توست، سرانجامِ کار تو تنها یک خشت برای بالش و تکه‌ای کفن برای پوشش است.

نکته ادبی: اشاره به سادگی و حقارت ابزار دفن.

رویی که ماه نو نگرفتی و نیم جو در زیر خاک زرد شود همچو کهربا

صورتی که از زیبایی، ماه نو را هم به بازی نمی‌گرفت، زیر خاک زرد و کهربایی‌رنگ می‌شود.

نکته ادبی: کهربا نماد رنگ زرد و بی‌روحی است.

تو طفل این جهانی و نادیده آن جهان گهوارهٔ تو گور و تو در رنج و در عنا

تو کودک این جهانی و آن جهان را ندیده‌ای؛ گهواره تو گور است و در آن در رنج و سختی هستی.

نکته ادبی: تشبیه گور به گهواره که وارونه‌سازی طنزآمیز است.

دو زنگی عظیم درآید به گور تو وز نیکی و بدیت بپرسند ماجرا

دو فرشته هولناک به قبر تو می‌آیند و درباره نیکی و بدی‌هایت بازخواست می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به منکر و نکیر در باورهای دینی.

نه مادریت بر سر نه مشفقیت یار ای وای بر تو گر نرسد رحمت خدا

نه مادر کنارت است و نه هیچ دلسوزی؛ ای وای بر تو اگر رحمت خدا شامل حالت نشود.

نکته ادبی: تأکید بر تنهایی انسان در قبر.

تو در میان خاک فرو مانده ای اسیر گویا زبان حال تو با حق که ربنا

در میان خاک اسیر و مانده‌ای؛ گویی زبان حال تو با خدا این است که پروردگارا مرا دریاب.

نکته ادبی: زبان حال، توصیف وضعیت بدون بیان مستقیم کلمات است.

آن شیشهٔ گلاب که بر خویش می زدی بر خاک تو زنند و بدارندت از عزا

آن شیشه گلابی که به خود می‌زدی، بر سر خاک تو می‌ریزند و برایت مراسم سوگواری می‌گیرند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش شدن زینت‌های دنیوی پس از مرگ.

تو چون گیاه خشک بریزی به زیر خاک تا بنگری ز خاک تو بیرون دمد گیا

تو مانند گیاه خشک زیر خاک دفن می‌شوی تا ببینی از خاک تو چه گیاهی بیرون می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به چرخه طبیعت و بازگشت به خاک.

تو زیر خاک و بی خبران را خبر نه زانک بر شخص تو چه می رود از خوف و از رجا

تو زیر خاکی و بی‌خبران نمی‌دانند که بر تو چه ترس و امیدی می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به خوف و رجا در عالم برزخ.

چون مدتی مدید برین حال بگذرد جای گذر شود سر خاکت به زیر پا

چون مدتی طولانی بگذرد، قبر تو محل عبور و مرور مردم می‌شود.

نکته ادبی: نماد فراموشی کامل پس از مرگ.

خاک تو خاک بیز به غربال می زند باد هوا همی برد آن خاک بر هوا

خاک تو را غربال می‌کنند و باد، خاک تو را به هر سو می‌برد.

نکته ادبی: تصویر فنای کامل جسم.

بسیار چون به بیزدت و باز جویدت نقدی نیابد از تو کند در دمت رها

بسیار می‌کاوند ولی نشانی از تو نمی‌یابند و تو را رها می‌کنند.

نکته ادبی: تأکید بر عدم وجود اثر مادی از انسان پس از مرگ.

تو پایمال گشته و هر ذره خاک تو برداشته زبان که دریغا و حسرتا

تو زیر پا له شده‌ای و هر ذره خاکت فریاد حسرت و افسوس سر می‌دهد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ذرات خاک.

آن دم که طاق عمر تو از هم فرو فتد نه طمطراق ماند و نه تاج و نه لوا

آن لحظه که سقف عمرت فرو می‌ریزد، دیگر نه شکوه و جلال و نه تاج و پرچمی باقی می‌ماند.

نکته ادبی: طمطراق کنایه از جاه و جلال ظاهری است.

بر آسمان مسای سر خود که تا نه دیر خواهی شدن به زیر زمین همچو توتیا

سرت را به آسمان نسا (غرور نداشته باش)، زیرا به زودی مثل پودر توتیا به زیر زمین می‌روی.

نکته ادبی: توتیا ماده‌ای پودری است؛ کنایه از خرد شدن و نابودی کامل است.

از شرق تا به غرب سراپای خفته اند خرد و بزرگ و پیر و جوان و شه و گدا

همه مردم از شرق تا غرب، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، پادشاه و گدا، همه در خاک خفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به برابری همگان در برابر مرگ.

تو در هوای نفسی و آگاه نیستی کاجزای خفتگان است همه ذره در هوا

تو در آرزوی هوس‌های دنیوی هستی و نمی‌دانی که اجزای بدنِ مردگان در هوا پراکنده است.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری مادی بدن انسان.

نه پیشوای وقت بماند نه پس روش نه پاسبان ملک بماند نه پادشا

نه پیشوا باقی می‌ماند نه پیرو، نه پاسبان نه پادشاه؛ هیچ‌کس ماندنی نیست.

نکته ادبی: اشاره به زوال تمام طبقات اجتماعی.

بیچاره آدمی دل پر خون ز کار خویش که مبتلای آز و گه از حرص در بلا

بیچاره انسان با دلی پرخون از کار خود، که گاه گرفتار حرص است و گاه در بلای دنیا.

نکته ادبی: توصیف وضعیت روانی ناخوشایند آدمی.

از دست حرص و آز بخستی به گوشه ای زین بیش دست می ندهد چون کنیم ما

از دست طمع به گوشه‌ای پناه بردی؛ اما بیش از این دیگر فرصتی باقی نیست، چه کنیم؟

نکته ادبی: لحن عجز و حسرت از پایان فرصت‌ها.

بیچاره آدمی که فرومانده ای است سخت در مات خانهٔ قدر و ششدر قضا

بیچاره انسانی که در مات‌خانه تقدیر و در شش‌درِ قضا گرفتار شده است.

نکته ادبی: شطرنجی بودنِ هستی و گرفتاری انسان در جبر تقدیر.

گاه از هوای کار جهان روی او چو زر گاه از بلای بار شکم پشت او دو تا

گاه از حرصِ دنیا رنگش زرد می‌شود و گاه از بلای شکم‌پرستی پشتش خمیده می‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه رنگ زرد به زر (طلا) برای حرص و پشت دوتا برای پیری و رنج.

گه خوف آنکه پاره کند سینه را ز خشم گه بیم آنکه جامه بدرد ز تنگنا

گاه از ترسِ خشم، سینه‌اش فشرده می‌شود و گاه از ترسِ فقر و تنگنا، جامه بر تن می‌درد.

نکته ادبی: ترسیم اضطراب‌های دائمی انسان.

گه مرده دل ز یک سخن طنز از کسی گه زنده دل به طال بقایی که مرحبا

گاه قلب انسان به خاطر یک طعنه و سخنِ کنایه‌آمیز از کار می‌افتد و افسرده می‌شود، و گاهی با یک تحسین و تمجیدِ ساده، دوباره جان می‌گیرد و شادمان می‌شود.

نکته ادبی: مُرده‌دل و زنده‌دل در اینجا به معنای افسردگی و نشاطِ ناپایدارِ ناشی از واکنش به سخنان دیگران است.

گه نیم جو نسنجد اگر خوانیش اسیر گه در جهان نگنجد اگر گوییش فتا

گاه اگر به کسی بگویی اسیر و درمانده، ارزشش کمتر از ذره‌ای ناچیز می‌شود، و گاه اگر او را جوانمرد و والا بنامی، چنان مغرور می‌شود که گویی تمام جهان برای عظمت او کوچک است.

نکته ادبی: فتا به معنای جوانمرد و صاحبِ کرم است که در عرفان جایگاه والایی دارد.

گه بی خبر ز طفلی و آن در حساب نیست گه مست از جوانی و مستغرق هوا

گاه چنان در غفلتِ کودکانه غرق است که از هیچ‌چیز خبر ندارد و گاهی از مستیِ جوانی چنان سرشار است که خود را در هوس‌ها و خواسته‌های دنیایی غرق کرده است.

نکته ادبی: مستغرق به معنای غرق‌شده در چیزی است.

نه هیچ صدقه داده برای خدای خاص نه هیچ کار ساخته بی روی و بی ریا

آدمی نه خیری را خالصانه برای رضای خدا انجام می‌دهد و نه کاری را بدون تظاهر و ریا پیش می‌برد.

نکته ادبی: روی و ریا به معنای تظاهر و خودنمایی است.

گر هیچ پای بر سر خاری نهد به سهو بر جایگه بداردش آن خار مبتلا

اگر انسانی ناخواسته هم پای خود را بر خاری بگذارد، همان خارِ کوچک او را گرفتار می‌کند و بازمی‌دارد.

نکته ادبی: مبتلا در اینجا به معنای گرفتارکننده است.

عمرش گرو به یک دم و او صد هزار کوه بر جان خود نهاده که این چون و این چرا

عمر آدمی به یک دمِ بازدم وابسته است، اما با این حال، او هزاران کوه از غصه‌ها و پرسش‌های بیهوده از چرایی و چگونگی امور را بر جان خود حمل می‌کند.

نکته ادبی: چون و چرا به معنای پرسش‌های بی‌پایانِ ذهنی است.

بسیار جان بکنده و جان داده عاقبت من جملهٔ حدیث بگفتم به سر ملا

پس از رنج‌های فراوان و جان کندن‌ها، سرانجام عمر به پایان می‌رسد؛ من این ماجرای زندگی و احوال آدمی را به طور خلاصه برای دانا و ناآگاه بازگو کردم.

نکته ادبی: سرِ ملا به معنای برای دانایان و آگاهان است.

یارب به فضل در دل عطار کن نظر خط در کش آنچه کرد درین خطه از خطا

پروردگارا، به لطف و کرم خویش در دلِ عطار بنگر و بر هر خطایی که او در این دنیا مرتکب شده است، قلمِ عفو بکش.

نکته ادبی: خط کشیدن به معنای باطل کردن و گذشتن از اشتباهات است.

یارب هزار نور به جانش رسان به نقد آن را که گویدم به دل پاک یک دعا

خدایا، به کسی که برای من از روی صدق دعا می‌کند، همین لحظه هزاران نورِ معرفت و هدایت عطا کن.

نکته ادبی: به نقد به معنای همین حالا و بی‌درنگ است.