دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

عطار
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهی است موج زن شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ زنبور در سبوی نوا چون کند ادا
عقلی که می برد قدح دردیش ز دست چون آورد به معرفت کردگار پا
حق را به حق شناس که در قلزم عقول می درکشد نهنگ تحیر من و تو را
چون آب نقش می نپذیرد قلم بسوز در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعی که گشاید به هر شبی از روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید زان مهره ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سپید چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا
در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد تا اختران آینه گون را دهد جلا
در پای اسب شام کند اطلس شفق در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
با هیبتش که زو قدری ماند از قدر احکام خویش جمله قضا می کند قضا
سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا
چون برکشید آینهٔ کل کاینات عرش آفرید ثم علی العرش استوی
بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است چه ذره ای در اسفل و چه عرش بر علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست چون جمله اوست کیستی آخر تو بی نوا
تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی پندار هستی تو تورا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
یک ذره سایه ای و تو خواهی که آفتاب در برکشی رواست ببر در کشی هلا
ای از فنای محض پدیدار آمده اندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل از هستی مجازی خود شو به کل فنا
در نافه دم چو نیستی خود صواب دید پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا
چیزی که پی نمی بری از پی مدو بسی وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا
بس سر که همچو گوی درین راه باختند بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا
خاموش باش حرف که می گویی ای سلیم حرمت نگاه دار چه پنداری ای گدا
گر سر کار می طلبی صبر کن خموش تا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخایی و خونش فروبری در زیر پرده با تو بگویند ماجرا
لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بود در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی این گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف من بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا
عقلم هزار بار به روزی کند خموش عشقم خموش می نکند یک نفس رها
چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن بی کنج شب گذار درین گنج اژدها
در آشنای خون دلی دل به حق سپار تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریز تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی
مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب مس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافت تا هر دو کون پر شد از نور والضحا
گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست پیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا
خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید او خاص بد به معجزه در ارض و در سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ از قدسیان خروش برآمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه کش بود جبرئیل هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا
از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت از هر صفت که وصف کنم بود ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواست حالی شراب یافت ز جام جهان نما
موسی ز بی قراری خود بر بساط قرب خود را در او فکند به در پیش از عصا
حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا
چل شب درین حریم به خلوت چله نشین تا محرم حریم شوی در صف صفا
موسی به لن ترانی جانسوز حربه خورد او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
آن را خدای گفت ز نعلین دور شو واین را براق بین که فرستاد از کجا
آن را ز بعد چل شب پیوسته بار داد وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
آن را ز طور کرده سرای حرم پدید وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا
ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا
زان جمله محرم حرم خاص چاریار هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا
صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق شایسته تر نبود ازو هیچ پیشوا
درباخت مال و دختر در پیش یار غار جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا
دیدند جای خواجه صحابه سزای او کاری کجا کنند صحابه به ناسزا
گر تو قبول می نکنی در خلافتش واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا
فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید در های و هوی آمد و شد صید طاوها
آهوی طاوها چو برآورد ها و هو پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی
چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف حالی خروش عام برآورد کاالصلا
هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت شمعی ازو فروخته تر جنةالعلا
میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید آب حیات معرفت از کوثر حیا
از ذات او و از کف او سید دو کون هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا
در بحر بی نهایت قرآن چو غوطه خورد شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق بر خون بگشت از غم خون وی آسیا
صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل اتی
چون مصطفاش در اسدالله مثال داد طغرای آن مثال کشیدند لافتی
این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت وان در در مدینهٔ علم است مجتبا
گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست زنار چار کرد گزین و کلیسیا
گر عشق چاریار نداری میان جان صورت مکن که پنج نمازت بود روا
ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم وای معطیی که نیست به علت تورا عطا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزد لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا
گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز دردا که نیست درد مرا اندکی دوا
بانگ درای اشتر راهت شنیده ام هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا
خود را بکشته ام من بیچارهٔ ضعیف وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون بها
چون من به کرد خویشتنم معترف شده بر من چه حاجت است گواهی دست و پا
چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا
در تنگنای پردهٔ پندار مانده ام بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا
از فضل خود نویس برات نجات من بر من ببخش و بر عمل من مده جزا
آن سگ که در متابعت دوستان تو گامی دو برگرفت برست از همه بلا
عطار خاک آن سگ مردان راه توست در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی کین خسته را دوا کند از مرهم دعا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با ستایش جلال و عظمت بی‌پایان خداوند آغاز می‌شود و به ناتوانی عقل بشری در درک ذات لایزال حق اشاره دارد. شاعر با بیانی عرفانی، ذهن و عقل منطقی را در برابر عظمت پروردگار چون ذره‌ای در برابر خورشید می‌بیند و ضرورت عبور از منیت و خویشتن‌خواهی برای رسیدن به حقیقت را تبیین می‌کند.

در ادامه، شاعر به ضرورت فنای در حق و تسلیم در برابر عشق الهی می‌پردازد و راه رسیدن به بقای حقیقی را در نابودی هستی مجازی و پندارگونهٔ خود می‌داند. او هشدار می‌دهد که در این مسیرِ پرخطر، باید صبر پیشه کرد و از چون‌وچرا پرهیز نمود.

در بخش پایانی، کلام به ستایش پیامبر اسلام (ص) معطوف می‌شود. ایشان به عنوان نور هدایت، مفتیِ عالم و واسطه‌ای معرفی می‌شوند که وجودشان کیمیای سعادت است و پیروی از سنت و هدایت ایشان، تنها راه نجات و رسیدن به کمال معنوی برای سالکان است.

معنای روان

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می فکند عقل انبیا

خداوند را منزه می‌دانم که صفات متعالی‌اش، حتی خرد پیامبران را در برابر عظمتش به عجز و ناتوانی می‌کشاند.

نکته ادبی: کبریا به معنای عظمت و بزرگی مطلق است که صفت اختصاصی خداوند است.

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا

اگر همه آفریدگان جهان، صدها هزار قرن در باب صفات و عزت خدا بیندیشند و تفکر کنند،

نکته ادبی: فکرت به معنای تفکر و اندیشیدن است که در این بیت نشان‌دهنده تلاشی بیهوده برای احاطه ذهنی بر خداوند است.

آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

سرانجام همگی به ناتوانی خود اقرار خواهند کرد که ای خدای من، معلوم شد که ما در حقیقت هیچ چیزی از ذات تو نمی‌دانیم.

نکته ادبی: عجز معترف به معنای کسی است که به ناتوانی خود اعتراف می‌کند؛ اشاره به حدیث معروف «ما عرفناک حق معرفتک».

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا

در جایی که خورشیدِ عزت و بزرگی حق می‌تابد، برای ذره‌ای (انسان) بهترین کار این است که سرگردان و حیران باشد.

نکته ادبی: سرگشتگی در اینجا نه به معنای گمراهی، بلکه به معنای حیرت عرفانی در برابر عظمت حق است.

وانجا که بحر نامتناهی است موج زن شاید که شبنمی نکند قصد آشنا

و در جایی که دریای بی‌کرانِ وجود الهی در تلاطم است، سزاوار نیست که قطره‌ای ناچیز (انسان) قصدِ شناختِ آن دریا را داشته باشد.

نکته ادبی: آشنا به معنای شناگر است؛ کسی که با دست‌وپازدن می‌خواهد به عمق دریا برود.

وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ زنبور در سبوی نوا چون کند ادا

و جایی که صدای رعد در آسمان طنین‌انداز است، زنبور کوچک چگونه می‌تواند هنرنمایی کند و آواز بخواند؟

نکته ادبی: طاق چرخ استعاره از آسمان است و زنبور استعاره از موجود ضعیف و محدود.

عقلی که می برد قدح دردیش ز دست چون آورد به معرفت کردگار پا

عقلی که حتی نمی‌تواند جامِ آشفتگیِ خود را نگه دارد، چگونه می‌تواند در مسیر شناخت پروردگار گام بگذارد؟

نکته ادبی: قدح دردی به معنای ته‌ماندهٔ شراب است که نشان از آشفتگی و بیهودگی عقل دارد.

حق را به حق شناس که در قلزم عقول می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

خداوند را باید به خودِ او شناخت، زیرا در دریای عقل‌های بشری، نهنگِ حیرت، من و تو را در خود غرق می‌کند.

نکته ادبی: قلزم عقول استعاره از دریای عمیق و پرمخاطره عقل‌گرایی است.

چون آب نقش می نپذیرد قلم بسوز در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون آب نقش نمی‌پذیرد، قلمِ منطق را بشکن و در آبِ فنا غوطه‌ور شو تا لوح دلت از قید و بندِ چون‌وچرا پاک شود.

نکته ادبی: لوح دل کنایه از صفحهٔ وجود است که باید از استدلالات ذهنی خالی شود.

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

وقتی خورشید حقیقتِ مطلق پنهان است، تو که از ذره هم کمتری، ادعای نشان دادنِ او را داشته باشی، اشتباه است.

نکته ادبی: آفتاب حقیقت نماد ذات الهی است که فراتر از ادراک حسی است.

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

منزه است آفریننده‌ای که هر شب، پرده و نقاب را از چهرهٔ ستارگانِ زیبا و آسمانِ نیلگون برمی‌دارد.

نکته ادبی: لعبتان فلک به معنای ستارگان است که چون عروسک‌های زیبا در آسمان جلوه‌گری می‌کنند.

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید زان مهره ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

از درونِ جعبهٔ شب، مهره‌های ستارگان را بیرون می‌آورد و به آن مهره‌ها در جعبهٔ آبی آسمان، درخشش می‌بخشد.

نکته ادبی: حقه به معنای جعبه یا صندوقچه‌ای است که جواهر در آن می‌گذارند.

شب را ز اختران همه دندان کند سپید چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

شب را به کمک ستارگان سفیددندان می‌کند (روشن می‌سازد)، مانند فرد سیاه‌پوستی که از شدت خنده به عقب می‌افتد و دندان‌هایش نمایان می‌شود.

نکته ادبی: زنگی استعاره از شب تیره است که ستارگان مانند دندان‌های سفید در آن می‌درخشند.

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد تا اختران آینه گون را دهد جلا

خداوند در دست آسمان، ماه نو را مانند سوهان قرار می‌دهد تا به ستارگان که مانند آینه هستند، جلا و درخشش ببخشد.

نکته ادبی: مصقله ابزاری است برای صیقل دادن و جلا دادن.

در پای اسب شام کند اطلس شفق در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا

در زیر پای اسبِ شام، اطلسِ شفق را پهن می‌کند و در جیبِ صبحگاه، بوی عنبر را قرار می‌دهد.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای بنده یا نگهبان است؛ نگهبانِ صبح.

گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا

گویی خورشید خرد شده و ذرات آن بر کهکشان به صورت زمرد و مرجان و کهربا پاشیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی ستارگان و کهکشان به جواهرات رنگارنگ.

با هیبتش که زو قدری ماند از قدر احکام خویش جمله قضا می کند قضا

با هیبت الهی که قدرتی بی‌همتا دارد، تمام فرمان‌های الهی در حکم قضا جاری می‌شود.

نکته ادبی: قضا به معنای حکم قطعی الهی است.

سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا

منزه است خدایی که بر آینهٔ هستی، با دو حرف (کن فیکون)، دو جهان را همان‌طور که می‌خواست، نقش زد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کن فیکون» که اساس آفرینش جهان است.

چون برکشید آینهٔ کل کاینات عرش آفرید ثم علی العرش استوی

وقتی آینهٔ کلِ کائنات را به نمایش گذاشت، عرش را آفرید و سپس بر آن مستوی (مسلط و حاکم) شد.

نکته ادبی: ثم استوی علی العرش اشاره به آیه قرآن در باب استقرار قدرت الهی بر کل هستی.

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است چه ذره ای در اسفل و چه عرش بر علا

خداوند بر ذره ذرهٔ هستی حاکم است، چه آن ذره‌ای که در پایین‌ترین جای (اسفل) باشد و چه عرشی که در بالاترین جای (علا) است.

نکته ادبی: تضاد اسفل و علا برای نشان دادن شمولیت حضور خداوند.

در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا

در برابر حق، نه ذره‌ای وجود دارد و نه عرشی؛ در جایی که او حضور دارد، هیچ مکان و جایگاهی معنا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود؛ نفی هستی مستقل اشیاء در برابر خداوند.

چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست چون جمله اوست کیستی آخر تو بی نوا

چون هیچ مکانی نیست که او نباشد و همه چیز اوست، وقتی همه چیز اوست، پس تو ای انسانِ بی‌نوا، کیستی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تحقیر منیت و اثبات فقر ذاتی انسان.

تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی پندار هستی تو تورا کرد مبتلا

تو وجود نداری و تنها اسیرِ پندارِ هستی خود هستی؛ همین توهمِ وجود داشتن، تو را گرفتار کرده است.

نکته ادبی: مبتلا بودن به دلیل توهم منیت و دوری از حقیقت است.

از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا

مانند اینکه ذره‌ای جیوه از کوزه برود، وقتی هستی تو از بین برود، نه در فضای خالی (خلا) اثری از تو می‌ماند و نه در فضای پر (ملا).

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که ناپایداری و فرار بودن وجود انسان را نشان می‌دهد.

یک ذره سایه ای و تو خواهی که آفتاب در برکشی رواست ببر در کشی هلا

تو فقط یک ذره سایه‌ای و می‌خواهی خورشید را در آغوش بگیری؟ این کار شدنی نیست و اگر چنین کنی، نابود می‌شوی.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی محدود در درک نامحدود.

ای از فنای محض پدیدار آمده اندر بقای محض کجا ماندت بقا

ای کسی که از نابودیِ محض پدید آمده‌ای، در بقای مطلق الهی، تو کجا می‌توانی بقا داشته باشی؟

نکته ادبی: تضاد فنا و بقا در ادبیات عرفانی.

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل از هستی مجازی خود شو به کل فنا

اگر می‌خواهی به بقای حقیقی برسی، باید از هستی مجازی و دروغین خود کاملاً فانی شوی.

نکته ادبی: فنای از هستی مجازی شرط بقای حقیقی است.

در نافه دم چو نیستی خود صواب دید پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا

آهو وقتی فهمید که هستی‌اش تنها یک پندار است، نافه اش پر از مشک شد؛ یعنی با فنای خود به کمال رسید.

نکته ادبی: تمثیل نافه آهو که با گذشتن از خود به بوی خوش می‌رسد.

چیزی که پی نمی بری از پی مدو بسی وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا

چیزی که راهی به سوی آن نداری، به دنبالش مرو و از خودت قیاس مکن و بیش از این در این وادی میا.

نکته ادبی: نهی از قیاس کردن ذات الهی با خویشتن.

بس سر که همچو گوی درین راه باختند بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا

چه بسیار کسانی که در این راه جان باختند و چه پرندگانِ تیزپروازی که در این فضای بی‌کران غرق شدند.

نکته ادبی: تمثیل گوی و میدان برای فدا کردن جان در راه عشق.

خاموش باش حرف که می گویی ای سلیم حرمت نگاه دار چه پنداری ای گدا

ای سلیم، خاموش باش؛ چه حرف‌هایی می‌زنی؟ حرمتِ این حریم را نگه دار، ای بیچاره، چه خیال‌هایی در سر داری؟

نکته ادبی: تشر زدن به نفس خود برای رعایت ادب در پیشگاه الهی.

گر سر کار می طلبی صبر کن خموش تا صبر و خامشیت رساند به منتها

اگر نتیجهٔ این کار را می‌خواهی، صبر کن و ساکت باش تا صبر و خاموشی تو را به سرانجام برساند.

نکته ادبی: صبر و خاموشی کلید گشایش در طریقت عرفانی است.

گر تو زبان بخایی و خونش فروبری در زیر پرده با تو بگویند ماجرا

اگر زبان خود را بجوی و خونش را فرو ببری (خاموشی گزینی)، در خفا داستان حقیقت را برای تو بازگو خواهند کرد.

نکته ادبی: کنایه از سکوت مطلق و تحمل سختی برای رسیدن به معرفت.

لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا

در این راهِ ترسناک، لبیکِ عشق را بگو و لباسِ احرامِ درد را در این کعبهٔ امید به تن کن.

نکته ادبی: استعاره حج و کعبه برای طی طریق عرفانی.

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا

می‌گویند پشه‌ای بر لب دریا نشسته بود و با صد رنج و عجز در فکر فرو رفته بود.

نکته ادبی: این بیت آغاز تمثیلی معروف از پشه و دریاست.

گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا

گفتند ای پشهٔ ضعیف، چه حاجتی داری؟ گفت: می‌خواهم که تمام آب این دریا مال من باشد.

نکته ادبی: نماد بلندپروازیِ نامعقولِ موجود ضعیف.

گفتند حوصله چو نداری مگوی این گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا

گفتند وقتی ظرفیت نداری، این را نخواه؛ گفت از ناامیدیِ رسیدن به او، چگونه دست بردارم؟

نکته ادبی: عشق حتی در موجودات ضعیف هم موجب طلبِ بی‌کران می‌شود.

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا

به ناتوانیِ بدنِ ضعیف من نگاه نکن، ببین که این طلب از کجا سرچشمه گرفته و این عشق از کجا آمده است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه اصلِ طلب، ارزشمندتر از توانِ طالب است.

عقلم هزار بار به روزی کند خموش عشقم خموش می نکند یک نفس رها

عقلم هزار بار مرا به خاموشی دعوت می‌کند، اما عشقم حتی برای یک لحظه مرا رها نمی‌کند که ساکت شوم.

نکته ادبی: تضاد و کشمکش دائم میان عقل و عشق.

چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن بی کنج شب گذار درین گنج اژدها

چون گنجِ معنوی را نمی‌توان با پای خود به دست آورد، بدونِ کنجکاوی در این گنجِ اژدها (عشق خطرناک)، گام بردار.

نکته ادبی: گنج اژدها استعاره از راه خطرناکِ عشق است که رسیدن به آن آسان نیست.

در آشنای خون دلی دل به حق سپار تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا

در این مسیرِ خون‌دل خوردن، دل به خدا بسپار تا ببینی ای مردِ آشنا، عاقبتِ کارت به کجا می‌رسد.

نکته ادبی: مرد آشنا کسی است که راه و رسم عاشقی را می‌داند.

جاوید در متابعت مصطفی گریز تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا

همواره به پیروی از پیامبر (مصطفی) پناه ببر تا نورِ شریعتِ او، پیر و راهنمای تو شود.

نکته ادبی: مقتدا به معنای پیشوا و الگو است.

خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی

خورشیدِ بهشت، بزرگِ دنیا و آخرت، پادشاهِ شریعت و سرورِ دو جهان، یعنی حضرت محمد مصطفی (ص).

نکته ادبی: خورشید خلد استعاره از نور وجود پیامبر است.

مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا

مفتیِ همه عالم و هدایت‌گرِ جزئیات امور که در هر دو جهان، بر کل و جزئیات پادشاهی می‌کند.

نکته ادبی: مهدی به معنای هدایت‌گر است.

چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین صاحب قبول هفت قران صاحب لوا

چشم و چراغِ سنت، نورِ دو چشمِ دین، کسی که هفت آسمان او را قبول دارند و صاحبِ پرچمِ هدایت است.

نکته ادبی: هفت قران و صاحب لوا از القاب تعظیمی پیامبر است.

کان بود کل عالم و او بود آفتاب مس بود خاک آدم و او بود کیمیا

پیامبر چون خورشید است و بقیه عالم چون معدن؛ خاکِ وجودِ انسان مس است و او کیمیایی است که آن را طلا می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل کیمیا برای تحول وجودی انسان توسط پیامبر.

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت تا هر دو کون پر شد از نور والضحا

هنگامی که خورشیدِ دینِ حق از آسمان طلوع کرد، هر دو جهان از نورِ «والضحی» لبریز شد.

نکته ادبی: والضحی اشاره به سوره مبارکه ضحی و نور پیامبر است.

گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست پیراهن مجره ز شوقش کند قبا

آسمانی که هیچ چیزِ بهتری از خورشید ندارد، از شوقِ پیامبر، پیراهنِ کهکشان را پاره کرده و به شکلِ قبا در می‌آورد.

نکته ادبی: مجره به معنای راه شیری و کهکشان است.

اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا

در تماشای مشکِ دو گیسوی پیامبر، صدها چشم از این آسمانِ دو لایه گشاده شد.

نکته ادبی: تعبیری شاعرانه در مدح جمال پیامبر.

خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا

خورشید دیگر در چشم‌ها فروغی ندارد، چرا که چشم‌ها از خاکِ درِ خانهٔ پیامبر، توتیا (سرمه برای بینایی) ساخته‌اند.

نکته ادبی: توتیا نماد بینایی‌بخشی و تبرک است.

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید او خاص بد به معجزه در ارض و در سما

معجزه برای سایر پیامبران تنها در محدوده زمین رخ داد، اما پیامبر اسلام در زمین و آسمان صاحب معجزه بود.

نکته ادبی: تضاد میان زمین و آسمان برای نشان دادن وسعت مقام نبوت.

گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا

همه از شکافته شدن ماه می‌گویند، اما تو حقیقت آن را می‌دانی؛ گویی در آن لحظه، چرخ گردون (فلک) همچون زلیخا که از دیدن یوسف حیران ماند و دست خود را به جای ترنج برید، حیرانِ جمال پیامبر شد.

نکته ادبی: اشاره به تلمیح مشهور داستان یوسف و زلیخا (ترنج بریدن).

یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ از قدسیان خروش برآمد که مرحبا

در شب معراج، پیامبر بر مرکب براق همچون برق از درگاه آسمان‌ها گذشت و قدسیان (فرشتگان) با شور و شوق به او خوش‌آمد گفتند.

نکته ادبی: براق استعاره از مرکب خاص معراج است.

در پیش او که غاشیه کش بود جبرئیل هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا

در پیشگاه او، جبرئیل نیز به عنوان خدمتگزار (غاشیه کش) حضور داشت و سایر انبیا و اولیا در پشت سر او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: غاشیه کش کنایه از مقام خدمتگزاری و فروتنی در پیشگاه پیامبر است.

از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا

هنگامی که نورانیت پیامبر در راه معراج پدیدار شد، صدای آن در عرش طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: طرقوا تلمیحی به مفاهیم عرفانیِ کوبیدن بر درِ ملکوت است.

چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا

همان‌طور که گل نرگس از دیدن گلستان چشم بر نمی‌دارد، پیامبر نیز نگاه از جمال حق برنداشت و بر چهره‌اش گل‌های 'ما زاغ' (چشم برنگشت) و 'ما طغی' (از حد نگذشت) شکفت.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن: ما زاغ البصر و ما طغی.

آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت از هر صفت که وصف کنم بود ماورا

در آن مقام (معراج)، که هم جایگاه گم‌شدن است و هم یافتنِ حق، پیامبر از هر صفت و وصفِ بشری فراتر رفت.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا و بقای عارفانه.

از دست ساقی و سقیهم شراب خواست حالی شراب یافت ز جام جهان نما

پیامبر از دست ساقیِ حق، شراب معرفت طلبید و از جام جهان‌نما سیراب شد.

نکته ادبی: جام جهان‌نما کنایه از معرفت شهودی است.

موسی ز بی قراری خود بر بساط قرب خود را در او فکند به در پیش از عصا

حضرت موسی در اوج بی‌قراری و شوقِ رسیدن به بساط قرب الهی، پیش از آنکه عصایش را بیندازد، خود را به درگاه الهی افکند.

نکته ادبی: مقایسه میان اشتیاق موسی و مقام پیامبر.

حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا

در آن لحظه، مأمور عزت به او بانگ زد که نعلین خود را از پا درآور (چون به وادی مقدس رسیده‌ای).

نکته ادبی: اشاره به آیه فاخلع نعلیک.

چل شب درین حریم به خلوت چله نشین تا محرم حریم شوی در صف صفا

چهل شب در این حریم خلوت کن و ریاضت بکش تا شایستگی محرم شدن در صفِ پاکان را پیدا کنی.

نکته ادبی: اشاره به چله‌نشینی عارفانه.

موسی به لن ترانی جانسوز حربه خورد او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ

موسی در پاسخ به 'لن ترانی' (مرا نخواهی دید) ضربه‌ای جانسوز خورد، اما پیامبر در معراج به مقام 'ما کذب الفؤاد ما رأی' رسید.

نکته ادبی: تلمیح به آیه قرآن در سوره نجم.

آن را خدای گفت ز نعلین دور شو واین را براق بین که فرستاد از کجا

به موسی امر شد که از نعلین دور شو، اما پیامبر را خدا خود دعوت کرد و براق برای او فرستاد.

نکته ادبی: تقابل میان تکریم موسی و تکریم والاترِ پیامبر.

آن را ز بعد چل شب پیوسته بار داد وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا

به موسی پس از چهل شب اجازه ورود دادند، اما پیامبر را در یک شب به خلوتگاهِ 'دنی فتدلی' بردند.

نکته ادبی: اشاره به مقام قربِ بسیار نزدیک در معراج.

آن را ز طور کرده سرای حرم پدید وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا

برای موسی کوه طور را حرم قرار دادند و برای پیامبر عرش الهی را ایوانِ کبریایی کردند.

نکته ادبی: تضاد در مکان‌های تقدس‌یافته.

ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا

ای آفتاب بی‌همتا که یارانت همچون ستارگان هستند، هر کس به آن‌ها اقتدا کند به رستگاری و هدایت رسیده است.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث اصحابِی کَالنُّجومِ.

زان جمله محرم حرم خاص چاریار هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا

از میان آنان، آن چهار یارِ محرمِ خاص، هر کدام همچون کعبه و قبله‌گاهِ وفا هستند.

نکته ادبی: تشبیه اصحاب به کعبه برای تاکید بر قداست.

صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق شایسته تر نبود ازو هیچ پیشوا

صدیق اکبر (ابوبکر)، کسی که پس از پیامبر، شایسته‌تر از او برای پیشوایی امت وجود نداشت.

نکته ادبی: توصیف جایگاه جانشینی.

درباخت مال و دختر در پیش یار غار جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا

او مال و فرزندش را در راه یارِ غار (پیامبر) فدا کرد و حتی جانش را نیز نثار نمود؛ عجب یاریِ بی‌فریب و خالصی!

نکته ادبی: اشاره به همراهی ابوبکر در غار ثور.

دیدند جای خواجه صحابه سزای او کاری کجا کنند صحابه به ناسزا

صحابه مقام او را به درستی شناختند؛ مگر می‌شود یاران پیامبر کاری بیهوده انجام دهند؟

نکته ادبی: دفاع شاعر از اجماع صحابه.

گر تو قبول می نکنی در خلافتش واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا

اگر تو خلافت او را قبول نداری، در واقع اولیای الهی را تکذیب کرده‌ای که این کار جایز نیست.

نکته ادبی: بیان اعتقادی شاعر.

فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید در های و هوی آمد و شد صید طاوها

فاروق اعظم (عمر)، آن کسی که وقتی آیات قرآن (طه) را شنید، منقلب شد و اسیرِ حق گشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان ایمان آوردن عمر با شنیدن آیات سوره طه.

آهوی طاوها چو برآورد ها و هو پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی

وقتی آن ناله‌ها و فریادهای الهی برآمد، نافه هدایت از آن ناله و 'هو' پر از عطرِ مشک شد.

نکته ادبی: استعاره نافه هدایت برای تاثیر کلام حق.

چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف حالی خروش عام برآورد کاالصلا

چون از دست ساقیِ حق شراب صاف نوشید، فریادی برآورد که دعوت به حق است.

نکته ادبی: اشاره به کمال روحانی او.

هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت شمعی ازو فروخته تر جنةالعلا

اگرچه بسیاری دیده گماشتند، اما هیچ‌کس شمعی فروزان‌تر از او در بهشتِ برین ندید.

نکته ادبی: مبالغه در وصف مقام روحانی وی.

میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید آب حیات معرفت از کوثر حیا

سومین خلیفه، خلاصه دین؛ کسی که آب حیات معرفت را از کوثرِ حیا نوشید.

نکته ادبی: توصیف عثمان به عنوان ذوالنورین.

از ذات او و از کف او سید دو کون هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا

از وجود او، پیامبر دو عالم، هم کوه بردباری را دید و هم دریای بخشش را.

نکته ادبی: استعاره‌های متضاد و مکمل: کوه حلم، قلزم سخا.

در بحر بی نهایت قرآن چو غوطه خورد شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا

همان‌گونه که در دریای بی‌کران قرآن غوطه خورد، در آن بحر غرق شد و جانش را در راه آن فدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به جمع‌آوری و تلاوت قرآن.

دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق بر خون بگشت از غم خون وی آسیا

می‌دانی آن شفق در آسمان چیست؟ چرخش فلک از غمِ خونِ او به رنگ سرخ درآمده است.

نکته ادبی: اشاره به شهادت عثمان.

صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا

او که در صدرِ دو عالم جای دارد، علیِ مرتضی است.

نکته ادبی: توصیف مقام علی (ع).

شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل اتی

شیر خدا و پسر عموی پیامبر، کسی که تختی همچون دوش پیامبر و تاجی همچون سوره 'هل اتی' داشت.

نکته ادبی: تلمیح به شان نزول سوره دهر برای علی (ع).

چون مصطفاش در اسدالله مثال داد طغرای آن مثال کشیدند لافتی

چون پیامبر او را اسدالله (شیر خدا) نامید، بر آن نشان، طغرای 'لا فتی' را کشیدند.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار.

این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت وان در در مدینهٔ علم است مجتبا

این هفت حلقه (آسمان‌ها) دری جستند تا آن درِ شهرِ علم (علی) را بیابند و یافتند.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث انا مدینة العلم و علی بابها.

گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست زنار چار کرد گزین و کلیسیا

اگر چهار یار پیامبر را ارکانِ کعبه دل نمی‌دانی، پس زنار به کمر ببند و به کلیسا رو که از دین دوری.

نکته ادبی: تاکید افراطی بر محبت چهار یار.

گر عشق چاریار نداری میان جان صورت مکن که پنج نمازت بود روا

اگر عشقِ این چهار یار در جانت نباشد، گمان مبر که نمازت مورد قبول است.

نکته ادبی: بیان اهمیت محبت صحابه در اعتقاد شاعر.

ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم وای معطیی که نیست به علت تورا عطا

ای بخشنده‌ای که بخششت نه از روی میل و طمع، و ای عطا کننده‌ای که عطایت بدون هیچ علتی است.

نکته ادبی: مناجات و ستایش خداوند.

چون در ثنات افصح آفاق دم نزد لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا

هنگامی که فصیح‌ترینِ عالمیان نتوانست تو را ستایش کند، گفت 'نمی‌توانم بشمارم' و همچون 'لا' (نفی) زبانش بسته شد.

نکته ادبی: تلمیح به لا احصی ثناء علیک.

گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا

اگر در ستایش تو نفَسِ عیسی را داشته باشم، در وصفِ تو چگونه می‌توانم دم بزنم؟

نکته ادبی: استعاره نفَس عیسی برای کلام زنده و جان‌بخش.

بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز دردا که نیست درد مرا اندکی دوا

بسیار گفتم اما هنوز یک ذره هم نگفته‌ام؛ افسوس که دردی دارم که هیچ دارویی بر آن اثر ندارد.

نکته ادبی: بیان عجز از توصیف الهی.

بانگ درای اشتر راهت شنیده ام هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا

بانگ زنگِ کاروانِ تو را شنیده‌ام و هنوز آرزوی شنیدن دوباره آن را دارم.

نکته ادبی: استعاره بانگ درا برای ندای حق.

خود را بکشته ام من بیچارهٔ ضعیف وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون بها

من بیچاره و ضعیف، خود را کشته‌ام (نفس اماره را) و از ترسِ گناه، خون‌بهایش را هم داده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مجاهده با نفس.

چون من به کرد خویشتنم معترف شده بر من چه حاجت است گواهی دست و پا

وقتی خودم به گناهانم اعتراف کرده‌ام، دیگر چه نیازی به گواهی دست و پا هست؟

نکته ادبی: تلمیح به شهادت اعضا در روز قیامت.

چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا

وقتی با صد زبان به گناه خود اعتراف دارم، ای دستگیرِ بندگان، دیگر چه حاجت به گواه است؟

نکته ادبی: تاکید بر توبه و اعتراف.

در تنگنای پردهٔ پندار مانده ام بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا

در زندانِ وهم و خیال گرفتار مانده‌ام، مرا از این بندِ تنگ برهان.

نکته ادبی: استعاره پرده پندار برای غفلت.

از فضل خود نویس برات نجات من بر من ببخش و بر عمل من مده جزا

با فضلِ خود، حکم نجات مرا بنویس و بر من ببخش و اعمالم را ملاکِ پاداش قرار مده.

نکته ادبی: امید به رحمت الهی نه اعمال شخصی.

آن سگ که در متابعت دوستان تو گامی دو برگرفت برست از همه بلا

آن سگی که در متابعتِ دوستان تو دو گام برداشت، از همه بلاها نجات یافت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سگ اصحاب کهف.

عطار خاک آن سگ مردان راه توست در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا

عطار خاکِ آن سگِ راهِ توست؛ با صدق و راستی به او بنگر.

نکته ادبی: تخلص شاعر و اظهار فروتنی.

در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

اگر در عمرم یک نفس به راستی و صدق برآمده باشد، مرا با همان یک نفس محشور کن.

نکته ادبی: ارزشِ لحظه‌ای صدق و اخلاص.

یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی کین خسته را دوا کند از مرهم دعا

خداوندا، به فضلِ خود حاجتِ کسی را روا کن که این دردمند را با مرهمِ دعا درمان کند.

نکته ادبی: دعا و نیایش پایانی.